<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<?xml-stylesheet type="text/xsl" href="/global/feed/rss.xslt" ?>
<rss version="2.0" xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom" xmlns:googleplay="http://www.google.com/schemas/play-podcasts/1.0" xmlns:itunes="http://www.itunes.com/dtds/podcast-1.0.dtd" xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/" xmlns:podaccess="https://access.acast.com/schema/1.0/" xmlns:acast="https://schema.acast.com/1.0/">
    <channel>
		<ttl>60</ttl>
		<generator>acast.com</generator>
		<title>رادیو فیکشن </title>
		<link>https://hamibash.com/fictionradio</link>
		<atom:link href="https://feeds.acast.com/public/shows/66faa140fdb2501b6be6d020" rel="self" type="application/rss+xml"/>
		<language>fa</language>
		<copyright>FictionRadio</copyright>
		<itunes:keywords>داستان,رادیو,روانشناسی,کتابگردی</itunes:keywords>
		<itunes:author>Ammar Poursadegh</itunes:author>
		<itunes:subtitle>واقعی ترین پادکست  داستان کوتاه، رمان، فلش فیکشن، روایت، روایتهای داستانی، ناداستان، جستار و سرگذشت و خاطره   و انواع داستان و گاهی نقد کتاب، معرفی کتاب، نقد فیلم از طرف فیلمنامه </itunes:subtitle>
		<itunes:summary><![CDATA[<p>اینجا فقط داستان نیست. مصاحبه با صاحبان کسب و کار، آدمهای علمی و البته نویسنده ها هم هست. گاهی درباره ی کتابها حرف میزنیم. گاهی داستان میخونم. گاهی فکاهه و طنز دارم. </p><p>از رمان و داستان کوتاه  تا هوش مصنوعی و پزشکی و نجوم </p><br><p>بهترین پادکست فارسی دنیا البته بعد از رادیو راه، رود، بی پلاس، چنل بی، هلی تاک، رادیو ساگا، رواق، رختکن بازنده‌ها، رادیو مرز، هاگیر واگیر، رادیو دال، صلح درون، طبقه ۱۶، جافکری، پاراگراف، ناوکست، واوکست، راوکست، چکش، کتاب باز، خلاصه کتابها، رادیو واگن، رادیو جولون، آهنگ سفر، کوله پشتی، کلاف، لوگوس، هزارسرو، ده صبح، پادکست کلیدر، نیمه شب، گپ دایو، سینماسلف، صادکست، تاریکخانه تاریخ، رادیو بندر تهران، سبکتو، بارون، نوآنس، مهر انگیز، کارت صدا، کارنکن، خودکست، الف، ایستگاه فردا، تاریکخانه، رادیو قرمز، بوم، ساتوری، سیناتا، کتابخوان، رادیو فندق، هشتگ زندگی، لوکتو، پاراتک، پیوست، شفاجو، دایجست، پرچم سفید، آلبوم، فردوسی خوانی، مترونوم، رادیو آفساید، روغن حبه انگور، نگهبان، راندوو، رشدینو، فول استک، تیمچه، عامه پسند، درخت، نهنگ، جعبه، ساعت صفر، چیروک، گوشه، داستان شب، مولاناخوانی، پاپریکا، هیستوگرام، نگاتیو، تد تاک، وستروس، سکانس، گوش فیلم، ابدیت و یک روز، فیکشن، دموورژن، تکامل، کرونوس، وقت خواب، چسب زخم، سکوت بره‌ها، کاکتوس، فوتبال لب، ترجمان، استرینگ کست، دیالوگ باکس، پلی لیست، کتابگردکرونوس ، صلح درون ، وقت خواب ، چسب زخم ، سکوت بره ها ، کاکتوس ، فوتبال لب ، رادیو آفساید ، ترجمان ، استرینگ کست ، دیالوگ باکس ، صدای پرسپولیس ، رادیو راه - مجتبی شکوری ، پلی لیست ، کتابگرد ، رادیو پن ، پیزاین ، و صدها پادکست دیگر</p><hr><p style='color:grey; font-size:0.75em;'> Hosted on Acast. See <a style='color:grey;' target='_blank' rel='noopener noreferrer' href='https://acast.com/privacy'>acast.com/privacy</a> for more information.</p>]]></itunes:summary>
		<description><![CDATA[<p>اینجا فقط داستان نیست. مصاحبه با صاحبان کسب و کار، آدمهای علمی و البته نویسنده ها هم هست. گاهی درباره ی کتابها حرف میزنیم. گاهی داستان میخونم. گاهی فکاهه و طنز دارم. </p><p>از رمان و داستان کوتاه  تا هوش مصنوعی و پزشکی و نجوم </p><br><p>بهترین پادکست فارسی دنیا البته بعد از رادیو راه، رود، بی پلاس، چنل بی، هلی تاک، رادیو ساگا، رواق، رختکن بازنده‌ها، رادیو مرز، هاگیر واگیر، رادیو دال، صلح درون، طبقه ۱۶، جافکری، پاراگراف، ناوکست، واوکست، راوکست، چکش، کتاب باز، خلاصه کتابها، رادیو واگن، رادیو جولون، آهنگ سفر، کوله پشتی، کلاف، لوگوس، هزارسرو، ده صبح، پادکست کلیدر، نیمه شب، گپ دایو، سینماسلف، صادکست، تاریکخانه تاریخ، رادیو بندر تهران، سبکتو، بارون، نوآنس، مهر انگیز، کارت صدا، کارنکن، خودکست، الف، ایستگاه فردا، تاریکخانه، رادیو قرمز، بوم، ساتوری، سیناتا، کتابخوان، رادیو فندق، هشتگ زندگی، لوکتو، پاراتک، پیوست، شفاجو، دایجست، پرچم سفید، آلبوم، فردوسی خوانی، مترونوم، رادیو آفساید، روغن حبه انگور، نگهبان، راندوو، رشدینو، فول استک، تیمچه، عامه پسند، درخت، نهنگ، جعبه، ساعت صفر، چیروک، گوشه، داستان شب، مولاناخوانی، پاپریکا، هیستوگرام، نگاتیو، تد تاک، وستروس، سکانس، گوش فیلم، ابدیت و یک روز، فیکشن، دموورژن، تکامل، کرونوس، وقت خواب، چسب زخم، سکوت بره‌ها، کاکتوس، فوتبال لب، ترجمان، استرینگ کست، دیالوگ باکس، پلی لیست، کتابگردکرونوس ، صلح درون ، وقت خواب ، چسب زخم ، سکوت بره ها ، کاکتوس ، فوتبال لب ، رادیو آفساید ، ترجمان ، استرینگ کست ، دیالوگ باکس ، صدای پرسپولیس ، رادیو راه - مجتبی شکوری ، پلی لیست ، کتابگرد ، رادیو پن ، پیزاین ، و صدها پادکست دیگر</p><hr><p style='color:grey; font-size:0.75em;'> Hosted on Acast. See <a style='color:grey;' target='_blank' rel='noopener noreferrer' href='https://acast.com/privacy'>acast.com/privacy</a> for more information.</p>]]></description>
		<itunes:explicit>false</itunes:explicit>
		<itunes:owner>
			<itunes:name>Ammar Poursadegh</itunes:name>
			<itunes:email>m.nateghp@gmail.com</itunes:email>
		</itunes:owner>
		<acast:showId>66faa140fdb2501b6be6d020</acast:showId>
		<acast:showUrl>fictionradio</acast:showUrl>
		<acast:signature key="EXAMPLE" algorithm="aes-256-cbc"><![CDATA[wbG1Z7+6h9QOi+CR1Dv0uQ==]]></acast:signature>
		<acast:settings><![CDATA[FYjHyZbXWHZ7gmX8Pp1rmTHg2/BXqPr07kkpFZ5JfhvEZqggcpunI6E1w81XpUaBscFc3skEQ0jWG4GCmQYJ66w6pH6P/aGd3DnpJN6h/CD4icd8kZVl4HZn12KicA2k]]></acast:settings>
        <acast:network id="66f94dd257b1d9bb199b190d" slug="al-cahalic-66f94dd257b1d9bb199b190d"><![CDATA[Al Cahalic]]></acast:network>
		<itunes:type>episodic</itunes:type>
			<itunes:image href="https://assets.pippa.io/shows/66faa140fdb2501b6be6d020/1740420673632-0d6419d9-b52b-4164-9e18-62f7e00aeab1.jpeg"/>
			<image>
				<url>https://assets.pippa.io/shows/66faa140fdb2501b6be6d020/1740420673632-0d6419d9-b52b-4164-9e18-62f7e00aeab1.jpeg</url>
				<link>https://hamibash.com/fictionradio</link>
				<title>رادیو فیکشن </title>
			</image>
		<item>
			<title>برای این دسته از آدمها دلسوزی نکنید </title>
			<itunes:title>برای این دسته از آدمها دلسوزی نکنید </itunes:title>
			<pubDate>Sat, 27 Dec 2025 15:08:09 GMT</pubDate>
			<itunes:duration>34:28</itunes:duration>
			<enclosure url="https://sphinx.acast.com/p/open/s/66faa140fdb2501b6be6d020/e/694ff65a6d80a931eb5a8643/media.mp3" length="82735129" type="audio/mpeg"/>
			<guid isPermaLink="false">694ff65a6d80a931eb5a8643</guid>
			<itunes:explicit>false</itunes:explicit>
			<link>https://www.youtube.com/@fictionradio-ir</link>
			<acast:episodeId>694ff65a6d80a931eb5a8643</acast:episodeId>
			<acast:showId>66faa140fdb2501b6be6d020</acast:showId>
			<acast:settings><![CDATA[FYjHyZbXWHZ7gmX8Pp1rmbKbhgrQiwYShz70Q9/ffXZMTtedvdcRQbP4eiLMjXzCKLPjEYLpGj+NMVKa+5C8pL4u/EOj1Vw4h5MMJYp0lCcFAe0fnxBJy/1ju4Qxy1fh8gO4DvlGA40yms2g0/hOkcrfHIopjTygHFqGwwOPKFIai4SuTvs86Lx3UYCyl6Zs2OIvds239zxe+R02B07l42mL/w46mHbSzyD+8Hrp4FljMjgXc7oX6tvl34QJwBpxBZt97pUYgLhtAldiLVU2HkzfxS0ontdHaBB20r2tH486PxOxiMkmk8zzOKxgZc1G]]></acast:settings>
			<itunes:subtitle>چطوری با دلسوزی بی جا به خودمون آسیب نزنیم </itunes:subtitle>
			<itunes:episodeType>full</itunes:episodeType>
			<itunes:season>5</itunes:season>
			<itunes:episode>19</itunes:episode>
			<itunes:image href="https://assets.pippa.io/shows/66faa140fdb2501b6be6d020/1766847815799-2a5f3afb-8774-4dc4-bd05-b92df2fd35b4.jpeg"/>
			<description><![CDATA[<p>چطوری با دلسوزی بیجا به خودمون آسیب نزنیم. </p><p>گاهی وقتها عذاب وجدان از اینکه به کسی کمک نکردیم میتونه ما رو نابود کنه و البته با افراط در بعضی از کمک کردن ها و دلسوزیها منابع مالی و انرژی خودمون رو به معنی واقعی کلمه هدر میدیم. این چند دسته از آدمها رو هیچ وقت حمایت نکنید چون خودتون آسیب میبینید. </p><p>اگر فکر میکنید این اپیزود حال کسی رو خوب میکنه و یا به دردش میخوره براش بفرستید. </p><p><br></p><hr><p style='color:grey; font-size:0.75em;'> Hosted on Acast. See <a style='color:grey;' target='_blank' rel='noopener noreferrer' href='https://acast.com/privacy'>acast.com/privacy</a> for more information.</p>]]></description>
			<itunes:summary><![CDATA[<p>چطوری با دلسوزی بیجا به خودمون آسیب نزنیم. </p><p>گاهی وقتها عذاب وجدان از اینکه به کسی کمک نکردیم میتونه ما رو نابود کنه و البته با افراط در بعضی از کمک کردن ها و دلسوزیها منابع مالی و انرژی خودمون رو به معنی واقعی کلمه هدر میدیم. این چند دسته از آدمها رو هیچ وقت حمایت نکنید چون خودتون آسیب میبینید. </p><p>اگر فکر میکنید این اپیزود حال کسی رو خوب میکنه و یا به دردش میخوره براش بفرستید. </p><p><br></p><hr><p style='color:grey; font-size:0.75em;'> Hosted on Acast. See <a style='color:grey;' target='_blank' rel='noopener noreferrer' href='https://acast.com/privacy'>acast.com/privacy</a> for more information.</p>]]></itunes:summary>
		</item>
		<item>
			<title> طنز- رازهایی درباره به دست آوردن ثروت و پول </title>
			<itunes:title> طنز- رازهایی درباره به دست آوردن ثروت و پول </itunes:title>
			<pubDate>Wed, 17 Dec 2025 12:10:03 GMT</pubDate>
			<itunes:duration>51:12</itunes:duration>
			<enclosure url="https://sphinx.acast.com/p/open/s/66faa140fdb2501b6be6d020/e/69429d9c2cc7e543d3ade980/media.mp3" length="122912066" type="audio/mpeg"/>
			<guid isPermaLink="false">69429d9c2cc7e543d3ade980</guid>
			<itunes:explicit>false</itunes:explicit>
			<link>https://www.instagram.com/poursadegh.ammar</link>
			<acast:episodeId>69429d9c2cc7e543d3ade980</acast:episodeId>
			<acast:showId>66faa140fdb2501b6be6d020</acast:showId>
			<acast:settings><![CDATA[FYjHyZbXWHZ7gmX8Pp1rmbKbhgrQiwYShz70Q9/ffXZMTtedvdcRQbP4eiLMjXzCKLPjEYLpGj+NMVKa+5C8pL4u/EOj1Vw4h5MMJYp0lCcFAe0fnxBJy/1ju4Qxy1fh8gO4DvlGA40yms2g0/hOkcrfHIopjTygHFqGwwOPKFIai4SuTvs86Lx3UYCyl6Zs2OIvds239zxe+R02B07l42mL/w46mHbSzyD+8Hrp4Fl794RZ83DO0DQZGo6VpWTb4F9Nu9Ly8FAlRTgxLgjmTQtHFepMYScQIxNcHxkJPHWlSCnjUHznHlr5e3C1KD79]]></acast:settings>
			<itunes:subtitle>خرافاتی در مورد به دست آوردن پول و ثروت- طنز </itunes:subtitle>
			<itunes:episodeType>full</itunes:episodeType>
			<itunes:season>5</itunes:season>
			<itunes:episode>18</itunes:episode>
			<itunes:image href="https://assets.pippa.io/shows/66faa140fdb2501b6be6d020/1765973562159-802b4f94-db89-4c18-a995-bce9558ba41f.jpeg"/>
			<description><![CDATA[<p>اگر فکر میکنید این اپیزود  حال کسی رو خوب میکنه اون رو براش بفرستید </p><br><p>البته توی ایران باید به رانت قدرت و ثروت وصل باشید - این دیگه طنز نیست</p><p>------------------------------------------------</p><p>در سراسر جهان، از جمله در فرهنگ‌های مختلف مانند چین، ژاپن، اروپا و حتی ایران، خرافه‌های زیادی درباره جذب ثروت و پول وجود دارد. این باورها اغلب ریشه در سنت‌های قدیمی، نمادها یا تفسیرهای اشتباه از اتفاقات روزمره دارند. اما واقعیت این است که ثروتمند شدن بیشتر به</p><p>تلاش هوشمندانه، آموزش مالی، سرمایه‌گذاری درست و پشتکار بستگی دارد، نه به شانس یا rituals جادویی. در ادامه، برخی از رایج‌ترین خرافه‌ها را بررسی می‌کنیم و توضیح می‌دهیم چرا علمی یا منطقی نیستند.</p><p>این خرافه‌ها اغلب بی‌ضرر و حتی سرگرم‌کننده هستند و گاهی به طور غیرمستقیم کمک می‌کنند (مثل یادآوری احترام به پول). اما اگر فقط به آن‌ها تکیه کنید، فرصت‌های واقعی را از دست می‌دهید. ثروتمند شدن واقعی نیاز به:</p><ul><li>آموزش مالی (یاد گرفتن سرمایه‌گذاری، پس‌انداز و مدیریت بدهی)</li><li>کار سخت و هوشمند</li><li>ریسک‌های حساب‌شده</li><li>صبر و ثبات</li></ul><p><em>دارد. میلیونرهای واقعی (مثل بیل گیتس یا ثروتمندان ایرانی موفق) با تلاش و یادگیری به جایی رسیده‌اند، نه با خرافه. اگر می‌خواهید ثروتمند شوید، از امروز برنامه‌ریزی کنید – نه منتظر خارش دست بمانید!</em></p><p>اگر فکر میکنید این اپیزود حال کسی رو خوب میکنه و یا به دردش میخوره براش بفرستید. </p><p><br></p><hr><p style='color:grey; font-size:0.75em;'> Hosted on Acast. See <a style='color:grey;' target='_blank' rel='noopener noreferrer' href='https://acast.com/privacy'>acast.com/privacy</a> for more information.</p>]]></description>
			<itunes:summary><![CDATA[<p>اگر فکر میکنید این اپیزود  حال کسی رو خوب میکنه اون رو براش بفرستید </p><br><p>البته توی ایران باید به رانت قدرت و ثروت وصل باشید - این دیگه طنز نیست</p><p>------------------------------------------------</p><p>در سراسر جهان، از جمله در فرهنگ‌های مختلف مانند چین، ژاپن، اروپا و حتی ایران، خرافه‌های زیادی درباره جذب ثروت و پول وجود دارد. این باورها اغلب ریشه در سنت‌های قدیمی، نمادها یا تفسیرهای اشتباه از اتفاقات روزمره دارند. اما واقعیت این است که ثروتمند شدن بیشتر به</p><p>تلاش هوشمندانه، آموزش مالی، سرمایه‌گذاری درست و پشتکار بستگی دارد، نه به شانس یا rituals جادویی. در ادامه، برخی از رایج‌ترین خرافه‌ها را بررسی می‌کنیم و توضیح می‌دهیم چرا علمی یا منطقی نیستند.</p><p>این خرافه‌ها اغلب بی‌ضرر و حتی سرگرم‌کننده هستند و گاهی به طور غیرمستقیم کمک می‌کنند (مثل یادآوری احترام به پول). اما اگر فقط به آن‌ها تکیه کنید، فرصت‌های واقعی را از دست می‌دهید. ثروتمند شدن واقعی نیاز به:</p><ul><li>آموزش مالی (یاد گرفتن سرمایه‌گذاری، پس‌انداز و مدیریت بدهی)</li><li>کار سخت و هوشمند</li><li>ریسک‌های حساب‌شده</li><li>صبر و ثبات</li></ul><p><em>دارد. میلیونرهای واقعی (مثل بیل گیتس یا ثروتمندان ایرانی موفق) با تلاش و یادگیری به جایی رسیده‌اند، نه با خرافه. اگر می‌خواهید ثروتمند شوید، از امروز برنامه‌ریزی کنید – نه منتظر خارش دست بمانید!</em></p><p>اگر فکر میکنید این اپیزود حال کسی رو خوب میکنه و یا به دردش میخوره براش بفرستید. </p><p><br></p><hr><p style='color:grey; font-size:0.75em;'> Hosted on Acast. See <a style='color:grey;' target='_blank' rel='noopener noreferrer' href='https://acast.com/privacy'>acast.com/privacy</a> for more information.</p>]]></itunes:summary>
		</item>
		<item>
			<title>مرور کتاب- خوشبختی در راه است - آلیس مونرو </title>
			<itunes:title>مرور کتاب- خوشبختی در راه است - آلیس مونرو </itunes:title>
			<pubDate>Wed, 19 Nov 2025 14:58:16 GMT</pubDate>
			<itunes:duration>13:47</itunes:duration>
			<enclosure url="https://sphinx.acast.com/p/open/s/66faa140fdb2501b6be6d020/e/691ddb0a7886054fec036e82/media.mp3" length="26628129" type="audio/mpeg"/>
			<guid isPermaLink="false">691ddb0a7886054fec036e82</guid>
			<itunes:explicit>false</itunes:explicit>
			<link>https://www.youtube.com/@fictionradio-ir</link>
			<acast:episodeId>691ddb0a7886054fec036e82</acast:episodeId>
			<acast:showId>66faa140fdb2501b6be6d020</acast:showId>
			<acast:settings><![CDATA[FYjHyZbXWHZ7gmX8Pp1rmbKbhgrQiwYShz70Q9/ffXZMTtedvdcRQbP4eiLMjXzCKLPjEYLpGj+NMVKa+5C8pL4u/EOj1Vw4h5MMJYp0lCcFAe0fnxBJy/1ju4Qxy1fh8gO4DvlGA40yms2g0/hOkcrfHIopjTygHFqGwwOPKFIai4SuTvs86Lx3UYCyl6Zs2OIvds239zxe+R02B07l42mL/w46mHbSzyD+8Hrp4FnqJ0BEBC8TUnhmNc1BeGduw8cF0OXwc4sQaKEFS+Bcm16xuo6S6jt23j9fNqzsKTHiqjsrj9PKuF5/OBoH9GZG]]></acast:settings>
			<itunes:subtitle>نویسنده ی کانادایی برنده جایزه نوبل ادبیات -  ملقب به چخوف معاصر </itunes:subtitle>
			<itunes:episodeType>full</itunes:episodeType>
			<itunes:season>5</itunes:season>
			<itunes:episode>11</itunes:episode>
			<itunes:image href="https://assets.pippa.io/shows/66faa140fdb2501b6be6d020/1763565127669-db57e7de-fdd5-4ea1-ad25-1b30863655af.jpeg"/>
			<description><![CDATA[<p>آلیس مونرو، نویسنده کانادایی،یک سبک و عادت عجیب دارد: داستانی که در دفتر الف نوشته می‌شود، گاه با پاره‌کردن کاغذ به پایان می‌رسد و دوباره در دفتر دیگری، یا حتی در ذهن نویسنده، دوباره زاده می‌شود. این چرخهٔ پاره‌کردن و بازنویسی، فقط یک روشِ فنی نیست، بلکه یک سازوکار زیبایی‌شناختی است که به خواننده امکان می‌دهد تجربهٔ حضور در ذهن را حس کند؛ تجربه‌ای که از طریق زبان ساده، جملات معمولی و نگرش غیرخطی روایت می‌شود. تحلیل حاضر به بررسی این عادت‌های بیانی می‌پردازد و نشان می‌دهد چگونه این کارکردهای فرمی با محتوای عاطفی و وجودی هم‌سویی می‌یابد.</p><p>چارچوب نظری درباره عادت‌های بیانی مونرو</p><p>زبان ساده و دسترسی مستقیم</p><p>مونرو از زبان ساده و بی‌آلایش استفاده می‌کند تا تجربهٔ درونی را به شکلی قابل‌دریافت منتقل کند. جملات کوتاه یا طولانی با فرمی آرام و با فاصله‌های ناگهانی در کنار هم قرار می‌گیرند تا گویی ذهن راوی به صورت پاره‌پاره، اما هم‌هنگام، روایت می‌شود. این شیوه، خواننده را به میانهٔ تجربهٔ شخصی می‌برد و حس نزدیکی و هم‌سویی با تجربهٔ راوی را تقویت می‌کند. در برخی بخش‌ها، فواصل زمانی نامشخص و قطع‌های ناگهانی به خواننده این احساس را می‌دهد که زمان از وجود راوی عبور می‌کند و به ذهن او رسوخ می‌کند.</p><p>زمان و راوی</p><p>در کارهای مونرو، زمان به شکل خطی مطلق نیست. راوی می‌تواند به گذشته، حال یا آینده اشاره کند، یا از نثری غیرخطی استفاده کند که درک خواننده از رخدادها را به چالش می‌کشد. راوی اغلب به صورت نزدیک به تجربهٔ شخصی روایت می‌شود؛ گاهی با فاصله‌ای هشیار یا با دیدی مستقل که به تجربهٔ عاطفی یادداشت می‌افزاید. این وضعیتِ راویِ نزدیک/غیرخطی، به خواننده فرصت می‌دهد تا با تفکرِ راوی درگیر شود و به تدریج به درک عمیق‌تری از معناهای درون داستان برسد.</p><p>فضاهای نوشتن و تبدیل فیزیکی متن</p><p>یکی از نکات کلیدی در عادت مونرو، رابطهٔ بین فضا و روایت است: نوشتن در یک دفتر، پاره‌کردن آن دفتر، و بازنویسی در دفتر دیگری. این حرکتِ فیزیکی توان می‌بخشد تا تجربهٔ ذهنی به شکلِ دوباره‌ای از تجربهٔ زنده ارائه شود. پاره‌کردن دفتر می‌تواند به عنوان نمادی از قطع ارتباط با گذشته یا تردید نسبت به آنچه که قبلاً نوشته شده تعبیر شود. بازنویسی ذهنی، اما، نشان می‌دهد که تجربهٔ روزمره چقدر می‌تواند از طریق ذهن نویسنده بازتعریف شود تا به شکل جدیدتری به خواننده ارائه گردد. این چرخهٔ فیزیکی-روایی، به شکلِ زبانِ ساده و ساختارِ کمابیش غیرخطی، به حسِ پیوستگی و فراواقعیت در داستان‌ها می‌انجامد.</p><p>جزئیات زندگی روزمره و حس واقعیت</p><p>مونرو با به‌کارگیری جزئیات عادی زندگی، حسِ واقعیتِ بی‌پوشش را به داستان می‌آورد. خرید، گفتگوهای روزانه، صداهای محیط، یا حتی کارهای تکراریِ ساده می‌تواند به عنوان پایه‌ای برای تجربهٔ عمیق‌تر احساساتی، حافظه‌ای یا روانی عمل کند. این جزئیاتِ معمولی، با زبانِ سادهٔ راوی، به خواننده این امکان را می‌دهند که به واقعیتِ زندگیِ روزمره باور پیدا کند، در عین حال با دگرگونیِ ذهنیِ راوی در طول داستان همراه شوند. مونرو با این تکنیک، فضای پذیرش تجربهٔ شخصیِ خواننده را گسترش می‌دهد و در عین حال مرزهای واقعیت و خیال را به چالش می‌کشد.</p><p>تحلیل نمونه‌های فرضی یا واقعی</p><ul><li>نمونهٔ الف: روایتِ یک روز عادی</li><li>فرض کنید راوی در دفتر خود می‌نویسد: «صبح را با قهوهٔ سرد آغاز کردم. با صدای کلیدهای ماشین همسایه، ذهنم از روالِ روزمره به سمت یادآوری گذشته حرکت کرد.» جملات کوتاه و دقیق با فاصله‌های زمانی ناگهانی ترکیب می‌شوند تا حسِ تکرارِ روزمره را تقویت کنند. زمان گویی غیرخطی است: خواننده به تدریج با تجربهٔ لحظه‌های گذشته و حال ترکیب می‌شود و با زبانِ سادهٔ راوی هم‌سو می‌شود.</li><li>نمونهٔ ب: پاره‌کردن دفتر و بازنویسی ذهن</li><li>تصور کنید راوی کاغذها را پاره می‌کند و دوباره در دفترِ جدید می‌نویسد: «آنچه می‌خواستم بنویسم، حالا در جایی دیگر به ذهنم رسیده است.» این حرکت نه تنها به معنای بازنگریِ فکری است، بلکه می‌تواند بیانگرِ رهاشدگی از قالبِ نوشته‌های پیشین باشد. بازنویسیِ ذهنی، با انتخاب واژه‌های تازه و جملات تازه، به تجربهِٔ تکراریِ همان رویداد از منظرِ تازه‌ای می‌انجامد.</li></ul><p><br></p><p>اگر فکر میکنید این اپیزود حال کسی رو خوب میکنه و یا به دردش میخوره براش بفرستید. </p><p><br></p><hr><p style='color:grey; font-size:0.75em;'> Hosted on Acast. See <a style='color:grey;' target='_blank' rel='noopener noreferrer' href='https://acast.com/privacy'>acast.com/privacy</a> for more information.</p>]]></description>
			<itunes:summary><![CDATA[<p>آلیس مونرو، نویسنده کانادایی،یک سبک و عادت عجیب دارد: داستانی که در دفتر الف نوشته می‌شود، گاه با پاره‌کردن کاغذ به پایان می‌رسد و دوباره در دفتر دیگری، یا حتی در ذهن نویسنده، دوباره زاده می‌شود. این چرخهٔ پاره‌کردن و بازنویسی، فقط یک روشِ فنی نیست، بلکه یک سازوکار زیبایی‌شناختی است که به خواننده امکان می‌دهد تجربهٔ حضور در ذهن را حس کند؛ تجربه‌ای که از طریق زبان ساده، جملات معمولی و نگرش غیرخطی روایت می‌شود. تحلیل حاضر به بررسی این عادت‌های بیانی می‌پردازد و نشان می‌دهد چگونه این کارکردهای فرمی با محتوای عاطفی و وجودی هم‌سویی می‌یابد.</p><p>چارچوب نظری درباره عادت‌های بیانی مونرو</p><p>زبان ساده و دسترسی مستقیم</p><p>مونرو از زبان ساده و بی‌آلایش استفاده می‌کند تا تجربهٔ درونی را به شکلی قابل‌دریافت منتقل کند. جملات کوتاه یا طولانی با فرمی آرام و با فاصله‌های ناگهانی در کنار هم قرار می‌گیرند تا گویی ذهن راوی به صورت پاره‌پاره، اما هم‌هنگام، روایت می‌شود. این شیوه، خواننده را به میانهٔ تجربهٔ شخصی می‌برد و حس نزدیکی و هم‌سویی با تجربهٔ راوی را تقویت می‌کند. در برخی بخش‌ها، فواصل زمانی نامشخص و قطع‌های ناگهانی به خواننده این احساس را می‌دهد که زمان از وجود راوی عبور می‌کند و به ذهن او رسوخ می‌کند.</p><p>زمان و راوی</p><p>در کارهای مونرو، زمان به شکل خطی مطلق نیست. راوی می‌تواند به گذشته، حال یا آینده اشاره کند، یا از نثری غیرخطی استفاده کند که درک خواننده از رخدادها را به چالش می‌کشد. راوی اغلب به صورت نزدیک به تجربهٔ شخصی روایت می‌شود؛ گاهی با فاصله‌ای هشیار یا با دیدی مستقل که به تجربهٔ عاطفی یادداشت می‌افزاید. این وضعیتِ راویِ نزدیک/غیرخطی، به خواننده فرصت می‌دهد تا با تفکرِ راوی درگیر شود و به تدریج به درک عمیق‌تری از معناهای درون داستان برسد.</p><p>فضاهای نوشتن و تبدیل فیزیکی متن</p><p>یکی از نکات کلیدی در عادت مونرو، رابطهٔ بین فضا و روایت است: نوشتن در یک دفتر، پاره‌کردن آن دفتر، و بازنویسی در دفتر دیگری. این حرکتِ فیزیکی توان می‌بخشد تا تجربهٔ ذهنی به شکلِ دوباره‌ای از تجربهٔ زنده ارائه شود. پاره‌کردن دفتر می‌تواند به عنوان نمادی از قطع ارتباط با گذشته یا تردید نسبت به آنچه که قبلاً نوشته شده تعبیر شود. بازنویسی ذهنی، اما، نشان می‌دهد که تجربهٔ روزمره چقدر می‌تواند از طریق ذهن نویسنده بازتعریف شود تا به شکل جدیدتری به خواننده ارائه گردد. این چرخهٔ فیزیکی-روایی، به شکلِ زبانِ ساده و ساختارِ کمابیش غیرخطی، به حسِ پیوستگی و فراواقعیت در داستان‌ها می‌انجامد.</p><p>جزئیات زندگی روزمره و حس واقعیت</p><p>مونرو با به‌کارگیری جزئیات عادی زندگی، حسِ واقعیتِ بی‌پوشش را به داستان می‌آورد. خرید، گفتگوهای روزانه، صداهای محیط، یا حتی کارهای تکراریِ ساده می‌تواند به عنوان پایه‌ای برای تجربهٔ عمیق‌تر احساساتی، حافظه‌ای یا روانی عمل کند. این جزئیاتِ معمولی، با زبانِ سادهٔ راوی، به خواننده این امکان را می‌دهند که به واقعیتِ زندگیِ روزمره باور پیدا کند، در عین حال با دگرگونیِ ذهنیِ راوی در طول داستان همراه شوند. مونرو با این تکنیک، فضای پذیرش تجربهٔ شخصیِ خواننده را گسترش می‌دهد و در عین حال مرزهای واقعیت و خیال را به چالش می‌کشد.</p><p>تحلیل نمونه‌های فرضی یا واقعی</p><ul><li>نمونهٔ الف: روایتِ یک روز عادی</li><li>فرض کنید راوی در دفتر خود می‌نویسد: «صبح را با قهوهٔ سرد آغاز کردم. با صدای کلیدهای ماشین همسایه، ذهنم از روالِ روزمره به سمت یادآوری گذشته حرکت کرد.» جملات کوتاه و دقیق با فاصله‌های زمانی ناگهانی ترکیب می‌شوند تا حسِ تکرارِ روزمره را تقویت کنند. زمان گویی غیرخطی است: خواننده به تدریج با تجربهٔ لحظه‌های گذشته و حال ترکیب می‌شود و با زبانِ سادهٔ راوی هم‌سو می‌شود.</li><li>نمونهٔ ب: پاره‌کردن دفتر و بازنویسی ذهن</li><li>تصور کنید راوی کاغذها را پاره می‌کند و دوباره در دفترِ جدید می‌نویسد: «آنچه می‌خواستم بنویسم، حالا در جایی دیگر به ذهنم رسیده است.» این حرکت نه تنها به معنای بازنگریِ فکری است، بلکه می‌تواند بیانگرِ رهاشدگی از قالبِ نوشته‌های پیشین باشد. بازنویسیِ ذهنی، با انتخاب واژه‌های تازه و جملات تازه، به تجربهِٔ تکراریِ همان رویداد از منظرِ تازه‌ای می‌انجامد.</li></ul><p><br></p><p>اگر فکر میکنید این اپیزود حال کسی رو خوب میکنه و یا به دردش میخوره براش بفرستید. </p><p><br></p><hr><p style='color:grey; font-size:0.75em;'> Hosted on Acast. See <a style='color:grey;' target='_blank' rel='noopener noreferrer' href='https://acast.com/privacy'>acast.com/privacy</a> for more information.</p>]]></itunes:summary>
		</item>
		<item>
			<title>عوارض جانبی وودی آلن - مرور  کتاب </title>
			<itunes:title>عوارض جانبی وودی آلن - مرور  کتاب </itunes:title>
			<pubDate>Mon, 17 Nov 2025 08:36:54 GMT</pubDate>
			<itunes:duration>13:44</itunes:duration>
			<enclosure url="https://sphinx.acast.com/p/open/s/66faa140fdb2501b6be6d020/e/691add4f243c8d88700bc8ec/media.mp3" length="26534749" type="audio/mpeg"/>
			<guid isPermaLink="false">691add4f243c8d88700bc8ec</guid>
			<itunes:explicit>false</itunes:explicit>
			<link>https://www.youtube.com/@fictionradio-ir</link>
			<acast:episodeId>691add4f243c8d88700bc8ec</acast:episodeId>
			<acast:showId>66faa140fdb2501b6be6d020</acast:showId>
			<acast:settings><![CDATA[FYjHyZbXWHZ7gmX8Pp1rmbKbhgrQiwYShz70Q9/ffXZMTtedvdcRQbP4eiLMjXzCKLPjEYLpGj+NMVKa+5C8pL4u/EOj1Vw4h5MMJYp0lCcFAe0fnxBJy/1ju4Qxy1fh8gO4DvlGA40yms2g0/hOkcrfHIopjTygHFqGwwOPKFIai4SuTvs86Lx3UYCyl6Zs2OIvds239zxe+R02B07l42mL/w46mHbSzyD+8Hrp4FnahRRcNZU6OUhNmVSbkKviHTOeGEhN/Gkkp3xzKQhZ/rWTBl6skpcaB8jYI1JcfFTe4CQlqviunoDCUVLJHr9i]]></acast:settings>
			<itunes:subtitle>گزیده ها و بریده ها و نا داستان ها و احیانا داستانهای وودی آلن  طنز </itunes:subtitle>
			<itunes:episodeType>full</itunes:episodeType>
			<itunes:season>5</itunes:season>
			<itunes:episode>17</itunes:episode>
			<itunes:image href="https://assets.pippa.io/shows/66faa140fdb2501b6be6d020/1763367015825-3be693fe-3bb8-4adf-94cd-857c2270e885.jpeg"/>
			<description><![CDATA[<p>توی این اپیزود یکی از آثار وودی آلن رو بررسی کردیم. قصه های غریب وودی آلن رو نباید از دست داد</p><br><p>این کتاب با ساختاری دقیق و زبان ساده، به شکلی طنزآلود به مضامین بی‌معنایی و آشفتگی دنیای مدرن می‌پردازد و با نگاه تیزبینانهٔ آلن، سوژه‌های روزمره را به زیر ذره‌بین می‌برد. او در قالب حکایت‌های کوتاه و روایت‌هایی بی‌پروا، از عشق، شهرت، اضطراب و به‌هم‌خوردگی روابط انسانی سخن می‌گوید و با استفاده از شوخی‌های پویا و حدقه‌ای، مخاطب را به تفکر دربارهٔ ارزش‌ها و واقعیت‌های جامعهٔ امروز دعوت می‌کند. نویسنده با ترکیبی از طنز ظریف و کنایه‌های روشن، فضای ذهنیِ راویانش را به تصویر می‌کشد و نشان می‌دهد چگونه نگرش‌های روزمره می‌تواند به شکاف‌هایی بی‌پایان در زندگی تبدیل شود.</p><br><p><br></p><p><strong>این اپیزودها ی  مرور کتاب به نوعی با استفاده از هوش مصنوعی تهیه شده است و به نظر مرور قابل قبولی بر روی اثر بزرگان دنیای داستان و ادبیات است </strong></p><p>اگر فکر میکنید این اپیزود حال کسی رو خوب میکنه و یا به دردش میخوره براش بفرستید. </p><p><br></p><hr><p style='color:grey; font-size:0.75em;'> Hosted on Acast. See <a style='color:grey;' target='_blank' rel='noopener noreferrer' href='https://acast.com/privacy'>acast.com/privacy</a> for more information.</p>]]></description>
			<itunes:summary><![CDATA[<p>توی این اپیزود یکی از آثار وودی آلن رو بررسی کردیم. قصه های غریب وودی آلن رو نباید از دست داد</p><br><p>این کتاب با ساختاری دقیق و زبان ساده، به شکلی طنزآلود به مضامین بی‌معنایی و آشفتگی دنیای مدرن می‌پردازد و با نگاه تیزبینانهٔ آلن، سوژه‌های روزمره را به زیر ذره‌بین می‌برد. او در قالب حکایت‌های کوتاه و روایت‌هایی بی‌پروا، از عشق، شهرت، اضطراب و به‌هم‌خوردگی روابط انسانی سخن می‌گوید و با استفاده از شوخی‌های پویا و حدقه‌ای، مخاطب را به تفکر دربارهٔ ارزش‌ها و واقعیت‌های جامعهٔ امروز دعوت می‌کند. نویسنده با ترکیبی از طنز ظریف و کنایه‌های روشن، فضای ذهنیِ راویانش را به تصویر می‌کشد و نشان می‌دهد چگونه نگرش‌های روزمره می‌تواند به شکاف‌هایی بی‌پایان در زندگی تبدیل شود.</p><br><p><br></p><p><strong>این اپیزودها ی  مرور کتاب به نوعی با استفاده از هوش مصنوعی تهیه شده است و به نظر مرور قابل قبولی بر روی اثر بزرگان دنیای داستان و ادبیات است </strong></p><p>اگر فکر میکنید این اپیزود حال کسی رو خوب میکنه و یا به دردش میخوره براش بفرستید. </p><p><br></p><hr><p style='color:grey; font-size:0.75em;'> Hosted on Acast. See <a style='color:grey;' target='_blank' rel='noopener noreferrer' href='https://acast.com/privacy'>acast.com/privacy</a> for more information.</p>]]></itunes:summary>
		</item>
		<item>
			<title> مرور کتاب - گلچینی از نوشته‌های عزیز - نویسنده طنز ترکیه ای </title>
			<itunes:title> مرور کتاب - گلچینی از نوشته‌های عزیز - نویسنده طنز ترکیه ای </itunes:title>
			<pubDate>Wed, 12 Nov 2025 19:33:03 GMT</pubDate>
			<itunes:duration>11:56</itunes:duration>
			<enclosure url="https://sphinx.acast.com/p/open/s/66faa140fdb2501b6be6d020/e/6914e0f2dac02c1fcf189417/media.mp3" length="23060491" type="audio/mpeg"/>
			<guid isPermaLink="false">6914e0f2dac02c1fcf189417</guid>
			<itunes:explicit>false</itunes:explicit>
			<link>https://shows.acast.com/fictionradio/episodes/6914e0f2dac02c1fcf189417</link>
			<acast:episodeId>6914e0f2dac02c1fcf189417</acast:episodeId>
			<acast:showId>66faa140fdb2501b6be6d020</acast:showId>
			<acast:settings><![CDATA[FYjHyZbXWHZ7gmX8Pp1rmbKbhgrQiwYShz70Q9/ffXZMTtedvdcRQbP4eiLMjXzCKLPjEYLpGj+NMVKa+5C8pL4u/EOj1Vw4h5MMJYp0lCcFAe0fnxBJy/1ju4Qxy1fh8gO4DvlGA40yms2g0/hOkcrfHIopjTygHFqGwwOPKFIai4SuTvs86Lx3UYCyl6Zs2OIvds239zxe+R02B07l42mL/w46mHbSzyD+8Hrp4FnNuvvok7p3rbvFURV0Qt8bgxhgo8wnIPuxeYLKMiPWl4SJyQo9Lez4+mMcUiWMCsJsknD+jrz0LCa7xqtITL3t]]></acast:settings>
			<itunes:subtitle>مرور کتاب </itunes:subtitle>
			<itunes:episodeType>full</itunes:episodeType>
			<itunes:season>5</itunes:season>
			<itunes:episode>16</itunes:episode>
			<itunes:image href="https://assets.pippa.io/shows/66faa140fdb2501b6be6d020/1762976109132-409b908e-4048-45f6-a911-5426cac8df2e.jpeg"/>
			<description><![CDATA[<p>این منبع شامل بخش‌هایی از یک کتاب با عنوان&nbsp;"بله قربان، چشم قربان"&nbsp;است که نویسنده‌ی آن&nbsp;عزیز نسین&nbsp;و مترجم آن&nbsp;رضا همراه&nbsp;معرفی شده است. این اثر که توسط&nbsp;انتشارات توسن&nbsp;منتشر شده و به چاپ چهارم رسیده، مجموعه‌ای از داستان‌ها یا مقالات کوتاه است که در یک&nbsp;فهرست مطالب&nbsp;با عناوین گوناگون ذکر شده‌اند. بخش‌های مختلف کتاب، موضوعاتی متنوع از جمله&nbsp;"خنده، شوخی، تبسم"،&nbsp;"کارخانه سوادآموزی"،&nbsp;"دزد هلیکوپتر"، و&nbsp;"آخرین نامه لومومبا"&nbsp;را پوشش می‌دهند که ماهیت&nbsp;انتقادی، طنزآمیز، یا اجتماعی-سیاسی&nbsp;کتاب را نشان می‌دهد. بخش‌هایی از متن همچنین شامل&nbsp;گفتگوها و روایت‌های داستانی&nbsp;است که به مسائل روزمره و انتقادات اجتماعی می‌پردازد.</p><br><p><strong>این اپیزودها ی  مرور کتاب به نوعی با استفاده از هوش مصنوعی تهیه شده است و به نظر مرور قابل قبولی بر روی اثر بزرگان دنیای داستان و ادبیات است </strong></p><p>اگر فکر میکنید این اپیزود حال کسی رو خوب میکنه و یا به دردش میخوره براش بفرستید. </p><p><br></p><hr><p style='color:grey; font-size:0.75em;'> Hosted on Acast. See <a style='color:grey;' target='_blank' rel='noopener noreferrer' href='https://acast.com/privacy'>acast.com/privacy</a> for more information.</p>]]></description>
			<itunes:summary><![CDATA[<p>این منبع شامل بخش‌هایی از یک کتاب با عنوان&nbsp;"بله قربان، چشم قربان"&nbsp;است که نویسنده‌ی آن&nbsp;عزیز نسین&nbsp;و مترجم آن&nbsp;رضا همراه&nbsp;معرفی شده است. این اثر که توسط&nbsp;انتشارات توسن&nbsp;منتشر شده و به چاپ چهارم رسیده، مجموعه‌ای از داستان‌ها یا مقالات کوتاه است که در یک&nbsp;فهرست مطالب&nbsp;با عناوین گوناگون ذکر شده‌اند. بخش‌های مختلف کتاب، موضوعاتی متنوع از جمله&nbsp;"خنده، شوخی، تبسم"،&nbsp;"کارخانه سوادآموزی"،&nbsp;"دزد هلیکوپتر"، و&nbsp;"آخرین نامه لومومبا"&nbsp;را پوشش می‌دهند که ماهیت&nbsp;انتقادی، طنزآمیز، یا اجتماعی-سیاسی&nbsp;کتاب را نشان می‌دهد. بخش‌هایی از متن همچنین شامل&nbsp;گفتگوها و روایت‌های داستانی&nbsp;است که به مسائل روزمره و انتقادات اجتماعی می‌پردازد.</p><br><p><strong>این اپیزودها ی  مرور کتاب به نوعی با استفاده از هوش مصنوعی تهیه شده است و به نظر مرور قابل قبولی بر روی اثر بزرگان دنیای داستان و ادبیات است </strong></p><p>اگر فکر میکنید این اپیزود حال کسی رو خوب میکنه و یا به دردش میخوره براش بفرستید. </p><p><br></p><hr><p style='color:grey; font-size:0.75em;'> Hosted on Acast. See <a style='color:grey;' target='_blank' rel='noopener noreferrer' href='https://acast.com/privacy'>acast.com/privacy</a> for more information.</p>]]></itunes:summary>
		</item>
		<item>
			<title>مادرهایی که دخترهاشان را دوست ندارند یا فکر میکنند دوست دارند</title>
			<itunes:title>مادرهایی که دخترهاشان را دوست ندارند یا فکر میکنند دوست دارند</itunes:title>
			<pubDate>Mon, 03 Nov 2025 10:40:07 GMT</pubDate>
			<itunes:duration>53:12</itunes:duration>
			<enclosure url="https://sphinx.acast.com/p/open/s/66faa140fdb2501b6be6d020/e/6908868aa4118b197cf3a620/media.mp3" length="127696303" type="audio/mpeg"/>
			<guid isPermaLink="false">6908868aa4118b197cf3a620</guid>
			<itunes:explicit>false</itunes:explicit>
			<link>https://shows.acast.com/fictionradio/episodes/6908868aa4118b197cf3a620</link>
			<acast:episodeId>6908868aa4118b197cf3a620</acast:episodeId>
			<acast:showId>66faa140fdb2501b6be6d020</acast:showId>
			<acast:settings><![CDATA[FYjHyZbXWHZ7gmX8Pp1rmbKbhgrQiwYShz70Q9/ffXZMTtedvdcRQbP4eiLMjXzCKLPjEYLpGj+NMVKa+5C8pL4u/EOj1Vw4h5MMJYp0lCcFAe0fnxBJy/1ju4Qxy1fh8gO4DvlGA40yms2g0/hOkcrfHIopjTygHFqGwwOPKFIai4SuTvs86Lx3UYCyl6Zs2OIvds239zxe+R02B07l42mL/w46mHbSzyD+8Hrp4Fn+3fp/8EbAzdKmsKSbGBsG1DMR+TadiNm3QLJwDpGinC6/8dEMatYuLUJFcp8+D8skZHkBPLsqI9s9EDGnECwb]]></acast:settings>
			<itunes:subtitle>تم فیلمها و رمانهایی که بر اساس این رابطه ی ناهنجار شکل گرفته اند </itunes:subtitle>
			<itunes:episodeType>full</itunes:episodeType>
			<itunes:season>5</itunes:season>
			<itunes:episode>15</itunes:episode>
			<itunes:image href="https://assets.pippa.io/shows/66faa140fdb2501b6be6d020/1762164081006-ad3b37f8-2a71-4d7d-95d2-f1ad019fa58e.jpeg"/>
			<description><![CDATA[<p>توی اپیزود رمان و داستان و فیلمهایی با این قصه را مرور میکنیم.</p><p>چطور و کجاها در رمانها و فیلمها مادرها با همه ی اینکه دخترهاشان را باید دوست داشته باشند ولی درعمل این اتفاق نیفتاده است.</p><p>اگر فکر میکنید این اپیزود برای کسی جذاب است آنرا برایش بفرستید.</p><p>یه چیز مشترک توی همه این داستان‌ها هست: دخترانی که از کمبود محبت مادری رنج می‌برن، باید یاد بگیرن که خودشون رو دوست داشته باشن و زندگی خودشون رو بسازن، حتی اگه مادرشون هیچ‌وقت یاد نگرفته که محبت رو نشون بده. این داستان‌ها به ما یاد می‌دن که عشق و محبت چقدر مهم هستن، و اینکه نبودشون چقدر می‌تونه دردناک و ویرانگر باشه.</p><p>&nbsp;</p><p>همچنین، این داستان‌ها به ما یاد می‌دن که بعضی وقتها مادرانی که می‌خوان محبت کنن، ممکنه به دلایل مختلف - مشغله‌های زندگی، مشکلات شخصی، ترومای گذشته، یا شرایط سخت - نتوانن این کار رو به روش درست انجام بدن. این نشون می‌ده که رابطه مادر و دختر چقدر پیچیده و چندبعدی هست، و اینکه باید با همدلی و درک به این موضوع نگاه کنیم</p><p>اگر فکر میکنید این اپیزود حال کسی رو خوب میکنه و یا به دردش میخوره براش بفرستید. </p><p><br></p><hr><p style='color:grey; font-size:0.75em;'> Hosted on Acast. See <a style='color:grey;' target='_blank' rel='noopener noreferrer' href='https://acast.com/privacy'>acast.com/privacy</a> for more information.</p>]]></description>
			<itunes:summary><![CDATA[<p>توی اپیزود رمان و داستان و فیلمهایی با این قصه را مرور میکنیم.</p><p>چطور و کجاها در رمانها و فیلمها مادرها با همه ی اینکه دخترهاشان را باید دوست داشته باشند ولی درعمل این اتفاق نیفتاده است.</p><p>اگر فکر میکنید این اپیزود برای کسی جذاب است آنرا برایش بفرستید.</p><p>یه چیز مشترک توی همه این داستان‌ها هست: دخترانی که از کمبود محبت مادری رنج می‌برن، باید یاد بگیرن که خودشون رو دوست داشته باشن و زندگی خودشون رو بسازن، حتی اگه مادرشون هیچ‌وقت یاد نگرفته که محبت رو نشون بده. این داستان‌ها به ما یاد می‌دن که عشق و محبت چقدر مهم هستن، و اینکه نبودشون چقدر می‌تونه دردناک و ویرانگر باشه.</p><p>&nbsp;</p><p>همچنین، این داستان‌ها به ما یاد می‌دن که بعضی وقتها مادرانی که می‌خوان محبت کنن، ممکنه به دلایل مختلف - مشغله‌های زندگی، مشکلات شخصی، ترومای گذشته، یا شرایط سخت - نتوانن این کار رو به روش درست انجام بدن. این نشون می‌ده که رابطه مادر و دختر چقدر پیچیده و چندبعدی هست، و اینکه باید با همدلی و درک به این موضوع نگاه کنیم</p><p>اگر فکر میکنید این اپیزود حال کسی رو خوب میکنه و یا به دردش میخوره براش بفرستید. </p><p><br></p><hr><p style='color:grey; font-size:0.75em;'> Hosted on Acast. See <a style='color:grey;' target='_blank' rel='noopener noreferrer' href='https://acast.com/privacy'>acast.com/privacy</a> for more information.</p>]]></itunes:summary>
		</item>
		<item>
			<title>گپ و گفت با مسعود کوهیان - رسم سفید پوشیدن در مراسم عزا جدید و روشنفکریه ؟ </title>
			<itunes:title>گپ و گفت با مسعود کوهیان - رسم سفید پوشیدن در مراسم عزا جدید و روشنفکریه ؟ </itunes:title>
			<pubDate>Thu, 23 Oct 2025 20:03:32 GMT</pubDate>
			<itunes:duration>1:04:01</itunes:duration>
			<enclosure url="https://sphinx.acast.com/p/open/s/66faa140fdb2501b6be6d020/e/68fa8a155149d2d6f2c55724/media.mp3" length="153673402" type="audio/mpeg"/>
			<guid isPermaLink="false">68fa8a155149d2d6f2c55724</guid>
			<itunes:explicit>false</itunes:explicit>
			<link>https://www.youtube.com/@fictionradio-ir</link>
			<acast:episodeId>68fa8a155149d2d6f2c55724</acast:episodeId>
			<acast:showId>66faa140fdb2501b6be6d020</acast:showId>
			<acast:settings><![CDATA[FYjHyZbXWHZ7gmX8Pp1rmbKbhgrQiwYShz70Q9/ffXZMTtedvdcRQbP4eiLMjXzCKLPjEYLpGj+NMVKa+5C8pL4u/EOj1Vw4h5MMJYp0lCcFAe0fnxBJy/1ju4Qxy1fh8gO4DvlGA40yms2g0/hOkcrfHIopjTygHFqGwwOPKFIai4SuTvs86Lx3UYCyl6Zs2OIvds239zxe+R02B07l42mL/w46mHbSzyD+8Hrp4FktccAj4jz34hkMh81iaBu6ZuleJ7YnxVfX8wx2tKh3R8USgTkbJWo+3Yysm31mTmsWzNCnk8v48nZLnfGXkQqP]]></acast:settings>
			<itunes:subtitle>مرور اخبار </itunes:subtitle>
			<itunes:episodeType>full</itunes:episodeType>
			<itunes:season>5</itunes:season>
			<itunes:episode>14</itunes:episode>
			<itunes:image href="https://assets.pippa.io/shows/66faa140fdb2501b6be6d020/1761394229504-c1bef5e7-46d7-4ce0-bf56-7560444e4aa1.jpeg"/>
			<description><![CDATA[<p>با مسعود کوهیان عزیز نشستیم و صحبت کردیم. خبرهای روز و اوضاع و احوال مملکت رو ریختیم به هم</p><p>توی این قسمت رادیو فیکشن با مسعود کوهیان گپ و گفت کردم. اول از همه از خبر فوت ناصر تقوایی شروع کردیم. آیا واقعا پوشیدن لباس سفید توی مراسم عزا نشانه ی روشنفکریه یا قبلا توی رسم و رسومات ایرانی بوده؟ البته توی این اپیزود درباره ی انگلیسی صحبت کردن و خیلی موضوعات دیگه حرف زدیم. اگر اپیزود رو گوش دادید و به نظرتون جالب رسید اون رو برای بقیه هم بفرستید </p><p>اگر فکر میکنید این اپیزود حال کسی رو خوب میکنه و یا به دردش میخوره براش بفرستید. </p><p><br></p><hr><p style='color:grey; font-size:0.75em;'> Hosted on Acast. See <a style='color:grey;' target='_blank' rel='noopener noreferrer' href='https://acast.com/privacy'>acast.com/privacy</a> for more information.</p>]]></description>
			<itunes:summary><![CDATA[<p>با مسعود کوهیان عزیز نشستیم و صحبت کردیم. خبرهای روز و اوضاع و احوال مملکت رو ریختیم به هم</p><p>توی این قسمت رادیو فیکشن با مسعود کوهیان گپ و گفت کردم. اول از همه از خبر فوت ناصر تقوایی شروع کردیم. آیا واقعا پوشیدن لباس سفید توی مراسم عزا نشانه ی روشنفکریه یا قبلا توی رسم و رسومات ایرانی بوده؟ البته توی این اپیزود درباره ی انگلیسی صحبت کردن و خیلی موضوعات دیگه حرف زدیم. اگر اپیزود رو گوش دادید و به نظرتون جالب رسید اون رو برای بقیه هم بفرستید </p><p>اگر فکر میکنید این اپیزود حال کسی رو خوب میکنه و یا به دردش میخوره براش بفرستید. </p><p><br></p><hr><p style='color:grey; font-size:0.75em;'> Hosted on Acast. See <a style='color:grey;' target='_blank' rel='noopener noreferrer' href='https://acast.com/privacy'>acast.com/privacy</a> for more information.</p>]]></itunes:summary>
		</item>
		<item>
			<title>داستان شاگرد علی الطلوع </title>
			<itunes:title>داستان شاگرد علی الطلوع </itunes:title>
			<pubDate>Sat, 18 Oct 2025 20:23:04 GMT</pubDate>
			<itunes:duration>13:59</itunes:duration>
			<enclosure url="https://sphinx.acast.com/p/open/s/66faa140fdb2501b6be6d020/e/68f3f72a4c07b133bf114daa/media.mp3" length="33566540" type="audio/mpeg"/>
			<guid isPermaLink="false">68f3f72a4c07b133bf114daa</guid>
			<itunes:explicit>false</itunes:explicit>
			<link>https://www.youtube.com/@fictionradio-ir</link>
			<acast:episodeId>68f3f72a4c07b133bf114daa</acast:episodeId>
			<acast:showId>66faa140fdb2501b6be6d020</acast:showId>
			<acast:settings><![CDATA[FYjHyZbXWHZ7gmX8Pp1rmbKbhgrQiwYShz70Q9/ffXZMTtedvdcRQbP4eiLMjXzCKLPjEYLpGj+NMVKa+5C8pL4u/EOj1Vw4h5MMJYp0lCcFAe0fnxBJy/1ju4Qxy1fh8gO4DvlGA40yms2g0/hOkcrfHIopjTygHFqGwwOPKFIai4SuTvs86Lx3UYCyl6Zs2OIvds239zxe+R02B07l42mL/w46mHbSzyD+8Hrp4FkJ1iwpHG8rcT+EqBg3YBjg8NMydTThodx731oQbEB4Fjp0nON36+Qoek0K8NIN+Mp1kwwNxAQGSEFEPn1F4CHd]]></acast:settings>
			<itunes:subtitle>جامعه شناسی آب میوه فروشی </itunes:subtitle>
			<itunes:episodeType>full</itunes:episodeType>
			<itunes:season>5</itunes:season>
			<itunes:episode>13</itunes:episode>
			<itunes:image href="https://assets.pippa.io/shows/66faa140fdb2501b6be6d020/1760818974047-9b050ac0-c8a3-4a27-8981-abd009bbc564.jpeg"/>
			<description><![CDATA[<p>داستانی درباره ی یک دانشجوی جامعه شناسی به طنز در یک آب میوه فروشی کار میکنه</p><p>#طنز</p><p>روز اول که رفتم مغازه خیالم جمع بود پیش آدم درست و حسابی قرار است تابستان را به اتمام برسانم اما نشد. انگار کائنات نخواست. همان اول گفت: هیس. خفه شو. کارت اینه که شاگرد آب میوه‌ای باشی. الکی مردم رو جامعه شناسی نکن. کتاب هم نخون چون طرف شاکی میشه میندازتت بیرون. باید برایتان بگویم چطور شد که من بعد از مدتی با یک پیاز معمولی می‌رفتم مغازه. </p><p>اولین روزها وقت بیکاری با احترام می‌شد کتاب خواند ولی وقتی موقع سوا کردن هویج‌های پوسیده و بار خالی کردن و بردن به انباری و بانک رفتن و هزار تا خرده ریز دیگر شد من دیگر دلم نمی‌خواست مسئولیت روشنفکر نوشته‌ی ادوارد سعید را بخوانم. اول با خنده و بعد یک روز یعنی روز سوم بهم گفت لطفا کتاب نخوان. توی زندگی فقط رفیق ناسالم به آدم می‌تواند بگوید کتاب نخوان. </p><p>من هم لج کردم. کتاب طوری یخ کرد که تا چهار &nbsp;روز بعد نرفتم سراغش. ما تعطیلی نداشتیم. کنار باشگاه بدن سازی همیشه آب میوه‌ای مثل مادری مهربان باید جواب خوبیهای این داداشیهای ورزشکار را بدهد. آنها برای عبور و مرور آدمها راه باز می‌کنند. باعث می‌شوند همه به مردها احترام بیشتری بگذارند و ثابت می‌کنند که نیوتون به عنوان چهره‌ای علمی نمی‌توانست یک دهم اینها هم دل جنس مخالفش را ببرد. اما&nbsp;ماجرا همین نبود. اقتصاد در هر چیزی واجب است. آن روزها وقتی بیدار می‌شدم. وقتی دکمه‌ی پاشاندن طالبی با یک ضربه را می‌زدم باز هم با کائنات حرفم می‌شد: یعنی همین؟ همین که من سینا اقدسی دانشجوی سال اول جامعه شناسی دانشگاه شهید بهشتی از چهار راه ولی عصر و انقلاب دور شده‌ام کافی نیست؟ باید مرا پرت می‌کردی این سر دنیا توی ولنجک تا بتوانم به بدنسازهای منطقه در جذب بهتر پروتئین کمک کنم؟ اصلا اینجا چه کسی به این بر و بازو احتیاج دارد ؟ مگر اینجا نصف ماشینها دنده‌شان اتوماتیک نیست؟ کائنات هم دائم بهم می‌گفت خفه شو تا حداقل حقوق اولت رو بگیری. </p><p>هفته‌ی‌اول تب کردم. جمعه عصر گفتم: میشه نیام. گفت: سینا جان اینجا جمعه خیلی شلوغه باشگاه سانس ویژه داره. میخوای شنبه رو مریض شو نیا. گفتم: مریضی که دست خودم نیست. باشه میام. رفتم. به ضرب و زور و شنبه مرخص بودم.</p><p>...............</p><p>اگر فکر میکنید این اپیزود حال کسی رو خوب میکنه و یا به دردش میخوره براش بفرستید. </p><p><br></p><hr><p style='color:grey; font-size:0.75em;'> Hosted on Acast. See <a style='color:grey;' target='_blank' rel='noopener noreferrer' href='https://acast.com/privacy'>acast.com/privacy</a> for more information.</p>]]></description>
			<itunes:summary><![CDATA[<p>داستانی درباره ی یک دانشجوی جامعه شناسی به طنز در یک آب میوه فروشی کار میکنه</p><p>#طنز</p><p>روز اول که رفتم مغازه خیالم جمع بود پیش آدم درست و حسابی قرار است تابستان را به اتمام برسانم اما نشد. انگار کائنات نخواست. همان اول گفت: هیس. خفه شو. کارت اینه که شاگرد آب میوه‌ای باشی. الکی مردم رو جامعه شناسی نکن. کتاب هم نخون چون طرف شاکی میشه میندازتت بیرون. باید برایتان بگویم چطور شد که من بعد از مدتی با یک پیاز معمولی می‌رفتم مغازه. </p><p>اولین روزها وقت بیکاری با احترام می‌شد کتاب خواند ولی وقتی موقع سوا کردن هویج‌های پوسیده و بار خالی کردن و بردن به انباری و بانک رفتن و هزار تا خرده ریز دیگر شد من دیگر دلم نمی‌خواست مسئولیت روشنفکر نوشته‌ی ادوارد سعید را بخوانم. اول با خنده و بعد یک روز یعنی روز سوم بهم گفت لطفا کتاب نخوان. توی زندگی فقط رفیق ناسالم به آدم می‌تواند بگوید کتاب نخوان. </p><p>من هم لج کردم. کتاب طوری یخ کرد که تا چهار &nbsp;روز بعد نرفتم سراغش. ما تعطیلی نداشتیم. کنار باشگاه بدن سازی همیشه آب میوه‌ای مثل مادری مهربان باید جواب خوبیهای این داداشیهای ورزشکار را بدهد. آنها برای عبور و مرور آدمها راه باز می‌کنند. باعث می‌شوند همه به مردها احترام بیشتری بگذارند و ثابت می‌کنند که نیوتون به عنوان چهره‌ای علمی نمی‌توانست یک دهم اینها هم دل جنس مخالفش را ببرد. اما&nbsp;ماجرا همین نبود. اقتصاد در هر چیزی واجب است. آن روزها وقتی بیدار می‌شدم. وقتی دکمه‌ی پاشاندن طالبی با یک ضربه را می‌زدم باز هم با کائنات حرفم می‌شد: یعنی همین؟ همین که من سینا اقدسی دانشجوی سال اول جامعه شناسی دانشگاه شهید بهشتی از چهار راه ولی عصر و انقلاب دور شده‌ام کافی نیست؟ باید مرا پرت می‌کردی این سر دنیا توی ولنجک تا بتوانم به بدنسازهای منطقه در جذب بهتر پروتئین کمک کنم؟ اصلا اینجا چه کسی به این بر و بازو احتیاج دارد ؟ مگر اینجا نصف ماشینها دنده‌شان اتوماتیک نیست؟ کائنات هم دائم بهم می‌گفت خفه شو تا حداقل حقوق اولت رو بگیری. </p><p>هفته‌ی‌اول تب کردم. جمعه عصر گفتم: میشه نیام. گفت: سینا جان اینجا جمعه خیلی شلوغه باشگاه سانس ویژه داره. میخوای شنبه رو مریض شو نیا. گفتم: مریضی که دست خودم نیست. باشه میام. رفتم. به ضرب و زور و شنبه مرخص بودم.</p><p>...............</p><p>اگر فکر میکنید این اپیزود حال کسی رو خوب میکنه و یا به دردش میخوره براش بفرستید. </p><p><br></p><hr><p style='color:grey; font-size:0.75em;'> Hosted on Acast. See <a style='color:grey;' target='_blank' rel='noopener noreferrer' href='https://acast.com/privacy'>acast.com/privacy</a> for more information.</p>]]></itunes:summary>
		</item>
		<item>
			<title>پاییز شخصی سازی شده  -روایتهای پاییزی </title>
			<itunes:title>پاییز شخصی سازی شده  -روایتهای پاییزی </itunes:title>
			<pubDate>Mon, 22 Sep 2025 14:51:53 GMT</pubDate>
			<itunes:duration>21:37</itunes:duration>
			<enclosure url="https://sphinx.acast.com/p/open/s/66faa140fdb2501b6be6d020/e/68d1628a7d53f4238e3e720e/media.mp3" length="51922178" type="audio/mpeg"/>
			<guid isPermaLink="false">68d1628a7d53f4238e3e720e</guid>
			<itunes:explicit>false</itunes:explicit>
			<link>https://www.youtube.com/@fictionradio-ir</link>
			<acast:episodeId>68d1628a7d53f4238e3e720e</acast:episodeId>
			<acast:showId>66faa140fdb2501b6be6d020</acast:showId>
			<acast:settings><![CDATA[FYjHyZbXWHZ7gmX8Pp1rmbKbhgrQiwYShz70Q9/ffXZMTtedvdcRQbP4eiLMjXzCKLPjEYLpGj+NMVKa+5C8pL4u/EOj1Vw4h5MMJYp0lCcFAe0fnxBJy/1ju4Qxy1fh8gO4DvlGA40yms2g0/hOkcrfHIopjTygHFqGwwOPKFIai4SuTvs86Lx3UYCyl6Zs2OIvds239zxe+R02B07l42mL/w46mHbSzyD+8Hrp4FnUMEULthkrGQJxVsoxbtbkP8In/C+JwvSXG2TF+VkXvJjCyFWEGhvA7S2sCdXzI7kYYScWnf5EtZzJgTumBMrn]]></acast:settings>
			<itunes:episodeType>full</itunes:episodeType>
			<itunes:season>5</itunes:season>
			<itunes:episode>12</itunes:episode>
			<itunes:image href="https://assets.pippa.io/shows/66faa140fdb2501b6be6d020/1758551925622-e9ff118c-b14d-43ee-a953-643f2c5f3d5e.jpeg"/>
			<description><![CDATA[<p>همینکه رسیدیم گفتند باید بروید پشت بام. من نازی را از طرف شرکت آورده بودم چون خانواده‌اش گفته بودند نمی‌گذاریم دخترمان شب بیاید بیرون آن سر یعنی بالای شهر بگردد. من هم به عنوان خنثی تری آدم شرکت داوطلب این کار شدم&nbsp; دور اولی که ویدیوهای نازی همراه یک مقنعه بدون چون چانه پخش شده بود حسابی وایرال شده بود. &nbsp;بچه‌های مناظره کننده می‌گفتند باید با همان مقنعه و با همان تیپ بیاید. نازی خودش قبول نداشت ویدیوی مناظره &nbsp;احتمالاً پربازدید می‌شد. او دلش می‌خواست &nbsp;تیپ آزادتری بزند و حالت رسمی را نداشته باشد. گفتیم باشد می‌توانی برای اینکه مردم تو را گم نکنند همان تیپ را بزنی ولی مقنعه‌ات را ببر عقب‌تر. شلوار و مانتویت را می‌توانی عوض کنی ولی تیره. بالاخره رسیدیم پشت بام. یکی از مسئولین وزارت ارشاد در نقش مخالف خوان گفته بود بهترین حالت برای ما این است که تیم شرکت شما بیاید. نورها را کاشتند. صدا را تست کردند و مناظره شروع شد. باز هم همان موضوع: مهاجرت یا ماندن در گل و بلبل. روبرویی ها آمده بودند و فقط به ما می‌خندیدند. مخصوصا وقتی نازی بهم اشاره زد و کلاسور پرینتهای آمارها را گرفتیم جلوی رویشان. نماینده که جوان ضد فیلمسازی بود که با کجاوه این طرف و آن طرف میبردندش&nbsp;آمد و گفت: این مناظره با آماره. بعد خندید. بعد همه‌ی اطرافیانش خندیدند. ولی طرف ما نازی و من و فیلمبردار و صدا بردار و یک خانم تدارکاتی نشسته بود. توی آنتراکت به خانم تدارکات گفتیم: شما هم یه چیزی بگو. گفت: من چی بگم؟ من که جوون نسل قدیمم. 40 سالمه. گفتم: خوب ولی خوب جوون موندین. معلوم نیست که الانی نیستین به خدا. شما هم بگین دخترم فلان. گفت: آخه من که ازدواج نکرده‌ام. نمیتونم دروغ بگم. گفتم : خوب بگین اگر ازدواج کرده بودم دخترم می‌گفت فلان. نماینده‌ی ارشاد یکهو بلند شد گفت: چی داری می‌گی برادر؟&nbsp;بعد قدم زد و با موبایلش ور رفت. یکی دو تا زنگ زد. سر آخر آمد جلو و من که از سرمای پاییزی توی خودم غنچه شده بودم را خطاب قرار داد و گفت: باشه. همین خانوم بگه دخترم می گه فلان. تو دانشگاه ما فلانه. خانم تدارکات گفت: آقا من ازدواج نکردم. نماینده ارشاد گفت: نه خب هر طور راحتین. &nbsp;بعد نماینده‌ی ارشاد یک حدیث نقل کرد که وسطش فقط همین را فهمیدم که نقل کرد از سید طاووس. به نظرم رسید توی سرما طاووسها چطوری خودشان را گرم نگه می‌دارند؟ یکی با دمش سرپناهی برای دیگری خلق می‌کند لابد و الا باسن آدم از بین خواهد رفت اگر خودش تنهایی و مجردی بخواهد از دمش به عنوان سرپناه استفاده کند. لابد بعد از آن دیگر به دردکارهای نمایشی نخواهد خورد.&nbsp;</p><br><p>اگر فکر میکنید این اپیزود حال کسی رو خوب میکنه و یا به دردش میخوره براش بفرستید. </p><p><br></p><hr><p style='color:grey; font-size:0.75em;'> Hosted on Acast. See <a style='color:grey;' target='_blank' rel='noopener noreferrer' href='https://acast.com/privacy'>acast.com/privacy</a> for more information.</p>]]></description>
			<itunes:summary><![CDATA[<p>همینکه رسیدیم گفتند باید بروید پشت بام. من نازی را از طرف شرکت آورده بودم چون خانواده‌اش گفته بودند نمی‌گذاریم دخترمان شب بیاید بیرون آن سر یعنی بالای شهر بگردد. من هم به عنوان خنثی تری آدم شرکت داوطلب این کار شدم&nbsp; دور اولی که ویدیوهای نازی همراه یک مقنعه بدون چون چانه پخش شده بود حسابی وایرال شده بود. &nbsp;بچه‌های مناظره کننده می‌گفتند باید با همان مقنعه و با همان تیپ بیاید. نازی خودش قبول نداشت ویدیوی مناظره &nbsp;احتمالاً پربازدید می‌شد. او دلش می‌خواست &nbsp;تیپ آزادتری بزند و حالت رسمی را نداشته باشد. گفتیم باشد می‌توانی برای اینکه مردم تو را گم نکنند همان تیپ را بزنی ولی مقنعه‌ات را ببر عقب‌تر. شلوار و مانتویت را می‌توانی عوض کنی ولی تیره. بالاخره رسیدیم پشت بام. یکی از مسئولین وزارت ارشاد در نقش مخالف خوان گفته بود بهترین حالت برای ما این است که تیم شرکت شما بیاید. نورها را کاشتند. صدا را تست کردند و مناظره شروع شد. باز هم همان موضوع: مهاجرت یا ماندن در گل و بلبل. روبرویی ها آمده بودند و فقط به ما می‌خندیدند. مخصوصا وقتی نازی بهم اشاره زد و کلاسور پرینتهای آمارها را گرفتیم جلوی رویشان. نماینده که جوان ضد فیلمسازی بود که با کجاوه این طرف و آن طرف میبردندش&nbsp;آمد و گفت: این مناظره با آماره. بعد خندید. بعد همه‌ی اطرافیانش خندیدند. ولی طرف ما نازی و من و فیلمبردار و صدا بردار و یک خانم تدارکاتی نشسته بود. توی آنتراکت به خانم تدارکات گفتیم: شما هم یه چیزی بگو. گفت: من چی بگم؟ من که جوون نسل قدیمم. 40 سالمه. گفتم: خوب ولی خوب جوون موندین. معلوم نیست که الانی نیستین به خدا. شما هم بگین دخترم فلان. گفت: آخه من که ازدواج نکرده‌ام. نمیتونم دروغ بگم. گفتم : خوب بگین اگر ازدواج کرده بودم دخترم می‌گفت فلان. نماینده‌ی ارشاد یکهو بلند شد گفت: چی داری می‌گی برادر؟&nbsp;بعد قدم زد و با موبایلش ور رفت. یکی دو تا زنگ زد. سر آخر آمد جلو و من که از سرمای پاییزی توی خودم غنچه شده بودم را خطاب قرار داد و گفت: باشه. همین خانوم بگه دخترم می گه فلان. تو دانشگاه ما فلانه. خانم تدارکات گفت: آقا من ازدواج نکردم. نماینده ارشاد گفت: نه خب هر طور راحتین. &nbsp;بعد نماینده‌ی ارشاد یک حدیث نقل کرد که وسطش فقط همین را فهمیدم که نقل کرد از سید طاووس. به نظرم رسید توی سرما طاووسها چطوری خودشان را گرم نگه می‌دارند؟ یکی با دمش سرپناهی برای دیگری خلق می‌کند لابد و الا باسن آدم از بین خواهد رفت اگر خودش تنهایی و مجردی بخواهد از دمش به عنوان سرپناه استفاده کند. لابد بعد از آن دیگر به دردکارهای نمایشی نخواهد خورد.&nbsp;</p><br><p>اگر فکر میکنید این اپیزود حال کسی رو خوب میکنه و یا به دردش میخوره براش بفرستید. </p><p><br></p><hr><p style='color:grey; font-size:0.75em;'> Hosted on Acast. See <a style='color:grey;' target='_blank' rel='noopener noreferrer' href='https://acast.com/privacy'>acast.com/privacy</a> for more information.</p>]]></itunes:summary>
		</item>
		<item>
			<title>در درون شرکت اینتل چه خبر است؟ مصاحبه با مهندس طراح اینتل </title>
			<itunes:title>در درون شرکت اینتل چه خبر است؟ مصاحبه با مهندس طراح اینتل </itunes:title>
			<pubDate>Sat, 05 Jul 2025 13:36:25 GMT</pubDate>
			<itunes:duration>1:07:58</itunes:duration>
			<enclosure url="https://sphinx.acast.com/p/open/s/66faa140fdb2501b6be6d020/e/6868330c3b5dc9fc220b6782/media.mp3" length="82750861" type="audio/mpeg"/>
			<guid isPermaLink="false">6868330c3b5dc9fc220b6782</guid>
			<itunes:explicit>false</itunes:explicit>
			<link>https://www.instagram.com/poursadegh.ammar</link>
			<acast:episodeId>6868330c3b5dc9fc220b6782</acast:episodeId>
			<acast:showId>66faa140fdb2501b6be6d020</acast:showId>
			<acast:settings><![CDATA[FYjHyZbXWHZ7gmX8Pp1rmbKbhgrQiwYShz70Q9/ffXZMTtedvdcRQbP4eiLMjXzCKLPjEYLpGj+NMVKa+5C8pL4u/EOj1Vw4h5MMJYp0lCcFAe0fnxBJy/1ju4Qxy1fh8gO4DvlGA40yms2g0/hOkcrfHIopjTygHFqGwwOPKFIai4SuTvs86Lx3UYCyl6Zs2OIvds239zxe+R02B07l42mL/w46mHbSzyD+8Hrp4Fl9ji31WHqpAOq/sf6yZ4RQiJlHNS2zGjHZCUpUBjl+kIR0hMvuhSZy/VMfFsJQuEf90wjV/UcVUT4KRIFnMYHd]]></acast:settings>
			<itunes:subtitle>مصاحبه با دکتر شهام شریفیان </itunes:subtitle>
			<itunes:episodeType>full</itunes:episodeType>
			<itunes:season>5</itunes:season>
			<itunes:episode>10</itunes:episode>
			<itunes:image href="https://assets.pippa.io/shows/66faa140fdb2501b6be6d020/1751659059726-942a78e5-3ad1-41fe-a924-0b76590dad59.jpeg"/>
			<description><![CDATA[<p>یک روزی شعار تبلیغاتی اینتل این بود : INTEL inside</p><p>حالا واقعا توی شرکت اینتل چه خبره؟</p><p>اصن اگر پدر و مادرها بخوان بچه هاشون مهندس رده بالای جهانی بشن و یا دانشمندهایی در حوزه های مهندسی</p><p>چی کار باید بکنن</p><p>توی این اپیزود با شهام شریفیان مصاحبه کردم.</p><p>سرگذشت بسیار جذابی که به نظرم نباید از شنیدنش بگذرید.</p><p>داستان رفاقت و خاطره هایی که سالهای سال در ذهن آدمها مانده اند</p><p><a href="https://www.linkedin.com/in/shaham-sharifian-829a8b92/" rel="noopener noreferrer" target="_blank"><strong>لینکدین شهام شریفیان </strong></a></p><p>----------------</p><p>چطوری میشه به جای پول خرج کردن و سپردن مسئولیت تربیت بچه به واقع خودمون هم بهترین الگو برای بچه باشیم.</p><p>آیا لازمه تحصیلات آنچنانی داشته باشیم تا بچه های موفق تحویل جامعه بدیم؟</p><p>آیا موفقیت یعنی داشتن خانواده ای سالم یا پیشرفته و تحصیل کرده یا هر دو؟</p><p>تجربه ی شخصی من از رفاقت با خانواده شریفیان ها خانواده ای با دیسیپلین گرم و با اخلاق و بی ادعا و هدفمند بود.</p><p>چیزی که شما در سبک زندگی مخصوص و بدون تاثیر گرفتن از جریانهای فکری بی خردانه و چشم و هم چشمیهای خنده دار، میتونید به وضوح ببینید.</p><p>اگر فکر میکنید این اپیزود حال کسی رو خوب میکنه و یا به دردش میخوره براش بفرستید. </p><p><br></p><hr><p style='color:grey; font-size:0.75em;'> Hosted on Acast. See <a style='color:grey;' target='_blank' rel='noopener noreferrer' href='https://acast.com/privacy'>acast.com/privacy</a> for more information.</p>]]></description>
			<itunes:summary><![CDATA[<p>یک روزی شعار تبلیغاتی اینتل این بود : INTEL inside</p><p>حالا واقعا توی شرکت اینتل چه خبره؟</p><p>اصن اگر پدر و مادرها بخوان بچه هاشون مهندس رده بالای جهانی بشن و یا دانشمندهایی در حوزه های مهندسی</p><p>چی کار باید بکنن</p><p>توی این اپیزود با شهام شریفیان مصاحبه کردم.</p><p>سرگذشت بسیار جذابی که به نظرم نباید از شنیدنش بگذرید.</p><p>داستان رفاقت و خاطره هایی که سالهای سال در ذهن آدمها مانده اند</p><p><a href="https://www.linkedin.com/in/shaham-sharifian-829a8b92/" rel="noopener noreferrer" target="_blank"><strong>لینکدین شهام شریفیان </strong></a></p><p>----------------</p><p>چطوری میشه به جای پول خرج کردن و سپردن مسئولیت تربیت بچه به واقع خودمون هم بهترین الگو برای بچه باشیم.</p><p>آیا لازمه تحصیلات آنچنانی داشته باشیم تا بچه های موفق تحویل جامعه بدیم؟</p><p>آیا موفقیت یعنی داشتن خانواده ای سالم یا پیشرفته و تحصیل کرده یا هر دو؟</p><p>تجربه ی شخصی من از رفاقت با خانواده شریفیان ها خانواده ای با دیسیپلین گرم و با اخلاق و بی ادعا و هدفمند بود.</p><p>چیزی که شما در سبک زندگی مخصوص و بدون تاثیر گرفتن از جریانهای فکری بی خردانه و چشم و هم چشمیهای خنده دار، میتونید به وضوح ببینید.</p><p>اگر فکر میکنید این اپیزود حال کسی رو خوب میکنه و یا به دردش میخوره براش بفرستید. </p><p><br></p><hr><p style='color:grey; font-size:0.75em;'> Hosted on Acast. See <a style='color:grey;' target='_blank' rel='noopener noreferrer' href='https://acast.com/privacy'>acast.com/privacy</a> for more information.</p>]]></itunes:summary>
		</item>
		<item>
			<title>مرور اخبار و منتشرات فضای مجازی به جز رشید پور </title>
			<itunes:title>مرور اخبار و منتشرات فضای مجازی به جز رشید پور </itunes:title>
			<pubDate>Thu, 03 Jul 2025 20:15:33 GMT</pubDate>
			<itunes:duration>23:45</itunes:duration>
			<enclosure url="https://sphinx.acast.com/p/open/s/66faa140fdb2501b6be6d020/e/6866e4e7a5162e9423de05ce/media.mp3" length="57037948" type="audio/mpeg"/>
			<guid isPermaLink="false">6866e4e7a5162e9423de05ce</guid>
			<itunes:explicit>false</itunes:explicit>
			<link>https://shows.acast.com/fictionradio/episodes/6866e4e7a5162e9423de05ce</link>
			<acast:episodeId>6866e4e7a5162e9423de05ce</acast:episodeId>
			<acast:showId>66faa140fdb2501b6be6d020</acast:showId>
			<acast:settings><![CDATA[FYjHyZbXWHZ7gmX8Pp1rmbKbhgrQiwYShz70Q9/ffXZMTtedvdcRQbP4eiLMjXzCKLPjEYLpGj+NMVKa+5C8pL4u/EOj1Vw4h5MMJYp0lCcFAe0fnxBJy/1ju4Qxy1fh8gO4DvlGA40yms2g0/hOkcrfHIopjTygHFqGwwOPKFIai4SuTvs86Lx3UYCyl6Zs2OIvds239zxe+R02B07l42mL/w46mHbSzyD+8Hrp4Fm5VsS+/E75ijab6TO5Yh8QNRwpgV1s1WPRRPLV4maHI+NWH0LTZEkN5MaSoNyWGh7VTseUIcalMEgZI+CIYzVR]]></acast:settings>
			<itunes:subtitle>به یاد زنان هنرمند ایرانی </itunes:subtitle>
			<itunes:episodeType>full</itunes:episodeType>
			<itunes:season>5</itunes:season>
			<itunes:episode>9</itunes:episode>
			<itunes:image href="https://assets.pippa.io/shows/66faa140fdb2501b6be6d020/1751573660927-faa6306a-677d-4f1e-925c-c2fe9df65b7c.jpeg"/>
			<description><![CDATA[<p>این مرور اخبار و منتشرات فقط در جهت احوالات خوب شماست و حاوی موضع گیری کت و کلفت خاصی نیست </p><p>به یاد زنان و مادران هنرمند ایرانی </p><p>به طور ویژه زنده یاد شهلا ریاحی </p><p>اگر فکر میکنید این اپیزود حال کسی رو خوب میکنه و یا به دردش میخوره براش بفرستید. </p><p><br></p><hr><p style='color:grey; font-size:0.75em;'> Hosted on Acast. See <a style='color:grey;' target='_blank' rel='noopener noreferrer' href='https://acast.com/privacy'>acast.com/privacy</a> for more information.</p>]]></description>
			<itunes:summary><![CDATA[<p>این مرور اخبار و منتشرات فقط در جهت احوالات خوب شماست و حاوی موضع گیری کت و کلفت خاصی نیست </p><p>به یاد زنان و مادران هنرمند ایرانی </p><p>به طور ویژه زنده یاد شهلا ریاحی </p><p>اگر فکر میکنید این اپیزود حال کسی رو خوب میکنه و یا به دردش میخوره براش بفرستید. </p><p><br></p><hr><p style='color:grey; font-size:0.75em;'> Hosted on Acast. See <a style='color:grey;' target='_blank' rel='noopener noreferrer' href='https://acast.com/privacy'>acast.com/privacy</a> for more information.</p>]]></itunes:summary>
		</item>
		<item>
			<title>خرافات چگونه ذهن ما رو شکل میدن؟ </title>
			<itunes:title>خرافات چگونه ذهن ما رو شکل میدن؟ </itunes:title>
			<pubDate>Tue, 01 Jul 2025 14:28:00 GMT</pubDate>
			<itunes:duration>32:03</itunes:duration>
			<enclosure url="https://sphinx.acast.com/p/open/s/66faa140fdb2501b6be6d020/e/6863ce107aba8e54f86ca54e/media.mp3" length="76956803" type="audio/mpeg"/>
			<guid isPermaLink="false">6863ce107aba8e54f86ca54e</guid>
			<itunes:explicit>false</itunes:explicit>
			<link>https://www.instagram.com/poursadegh.ammar</link>
			<acast:episodeId>6863ce107aba8e54f86ca54e</acast:episodeId>
			<acast:showId>66faa140fdb2501b6be6d020</acast:showId>
			<acast:settings><![CDATA[FYjHyZbXWHZ7gmX8Pp1rmbKbhgrQiwYShz70Q9/ffXZMTtedvdcRQbP4eiLMjXzCKLPjEYLpGj+NMVKa+5C8pL4u/EOj1Vw4h5MMJYp0lCcFAe0fnxBJy/1ju4Qxy1fh8gO4DvlGA40yms2g0/hOkcrfHIopjTygHFqGwwOPKFIai4SuTvs86Lx3UYCyl6Zs2OIvds239zxe+R02B07l42mL/w46mHbSzyD+8Hrp4FlTx/LkyQKDDK9+52tEScb5lSRIpyzSj8lBJ3wpVpBst1jIvsmRG5PVjjEtt4lATZmQ8lpCctVToWvMWTu0u48S]]></acast:settings>
			<itunes:subtitle>خرافاتی از تمام دنیا </itunes:subtitle>
			<itunes:episodeType>full</itunes:episodeType>
			<itunes:season>5</itunes:season>
			<itunes:episode>8</itunes:episode>
			<itunes:image href="https://assets.pippa.io/shows/66faa140fdb2501b6be6d020/1751377624394-c25c3b34-d729-407e-b670-faf3a199b205.jpeg"/>
			<description><![CDATA[<p>خرافات برای شماوجود داره یا به شکل سرگرمی بهش نگاه میکنید؟ </p><p>هنوز میگید بهتره فلان کار رو نکنیم با اینکه از شواهد و قرائن معلومه این خرافه ها نقشی در اتفاقهای بعدی نداشتند؟ </p><p>اگر فکر میکنید این اپیزود حال کسی رو خوب میکنه و یا به دردش میخوره براش بفرستید. </p><p><br></p><hr><p style='color:grey; font-size:0.75em;'> Hosted on Acast. See <a style='color:grey;' target='_blank' rel='noopener noreferrer' href='https://acast.com/privacy'>acast.com/privacy</a> for more information.</p>]]></description>
			<itunes:summary><![CDATA[<p>خرافات برای شماوجود داره یا به شکل سرگرمی بهش نگاه میکنید؟ </p><p>هنوز میگید بهتره فلان کار رو نکنیم با اینکه از شواهد و قرائن معلومه این خرافه ها نقشی در اتفاقهای بعدی نداشتند؟ </p><p>اگر فکر میکنید این اپیزود حال کسی رو خوب میکنه و یا به دردش میخوره براش بفرستید. </p><p><br></p><hr><p style='color:grey; font-size:0.75em;'> Hosted on Acast. See <a style='color:grey;' target='_blank' rel='noopener noreferrer' href='https://acast.com/privacy'>acast.com/privacy</a> for more information.</p>]]></itunes:summary>
		</item>
		<item>
			<title> اتفاقات عجیب و غریب در جنگها - متاسفانه در وضعیت جنگی قرار گرفتیم- قسمت نهایی: صلح </title>
			<itunes:title> اتفاقات عجیب و غریب در جنگها - متاسفانه در وضعیت جنگی قرار گرفتیم- قسمت نهایی: صلح </itunes:title>
			<pubDate>Fri, 27 Jun 2025 19:33:01 GMT</pubDate>
			<itunes:duration>1:05:52</itunes:duration>
			<enclosure url="https://sphinx.acast.com/p/open/s/66faa140fdb2501b6be6d020/e/685ee1aa47311de1b6721614/media.mp3" length="95901683" type="audio/mpeg"/>
			<guid isPermaLink="false">685ee1aa47311de1b6721614</guid>
			<itunes:explicit>false</itunes:explicit>
			<link>https://www.instagram.com/poursadegh.ammar</link>
			<acast:episodeId>685ee1aa47311de1b6721614</acast:episodeId>
			<acast:showId>66faa140fdb2501b6be6d020</acast:showId>
			<acast:settings><![CDATA[FYjHyZbXWHZ7gmX8Pp1rmbKbhgrQiwYShz70Q9/ffXZMTtedvdcRQbP4eiLMjXzCKLPjEYLpGj+NMVKa+5C8pL4u/EOj1Vw4h5MMJYp0lCcFAe0fnxBJy/1ju4Qxy1fh8gO4DvlGA40yms2g0/hOkcrfHIopjTygHFqGwwOPKFIai4SuTvs86Lx3UYCyl6Zs2OIvds239zxe+R02B07l42mL/w46mHbSzyD+8Hrp4Fm2xyCiCkZ7Drs+jue3gyKT690zo6AAkfncvWZhb/qXEe3M2evHpKg3p6A1Pabp4GJivomjJCGFi/6aRiNSowCm]]></acast:settings>
			<itunes:subtitle>اتفاقات عجیب و غریب در جنگها </itunes:subtitle>
			<itunes:episodeType>full</itunes:episodeType>
			<itunes:season>5</itunes:season>
			<itunes:episode>7</itunes:episode>
			<itunes:image href="https://assets.pippa.io/shows/66faa140fdb2501b6be6d020/1751047852514-620e94ef-9daf-4e4a-aac6-dd05f34fc33f.jpeg"/>
			<description><![CDATA[<p>خدا رو شکر صلح شد. </p><p>و چقدر حیف که جانهای عزیزی از دست رفت . چه هزینه هایی از جیب مردم دود شد و به آسمون رفت. </p><p>هر جنگی احمقانه نیست </p><p>ولی توی این اپیزود به بررسی اتفاقهای احمقانه و گاها خنده دار در جنگها پرداختیم. تصور کنید و بیشتر و بیشتر به نیاز ما برای توسعه ی ادبیات ضد جنگ پی ببرید </p><p>امیدوارم روح سربازان وطن در آرامش قرار بگیره و حاکمیت تلاش بیشتری در استفاده از این موقعیت برای یک آشتی میهنی انجام بده. </p><br><p>اگر فکر میکنید این اپیزود حال کسی رو خوب میکنه و یا به دردش میخوره براش بفرستید. </p><p><br></p><hr><p style='color:grey; font-size:0.75em;'> Hosted on Acast. See <a style='color:grey;' target='_blank' rel='noopener noreferrer' href='https://acast.com/privacy'>acast.com/privacy</a> for more information.</p>]]></description>
			<itunes:summary><![CDATA[<p>خدا رو شکر صلح شد. </p><p>و چقدر حیف که جانهای عزیزی از دست رفت . چه هزینه هایی از جیب مردم دود شد و به آسمون رفت. </p><p>هر جنگی احمقانه نیست </p><p>ولی توی این اپیزود به بررسی اتفاقهای احمقانه و گاها خنده دار در جنگها پرداختیم. تصور کنید و بیشتر و بیشتر به نیاز ما برای توسعه ی ادبیات ضد جنگ پی ببرید </p><p>امیدوارم روح سربازان وطن در آرامش قرار بگیره و حاکمیت تلاش بیشتری در استفاده از این موقعیت برای یک آشتی میهنی انجام بده. </p><br><p>اگر فکر میکنید این اپیزود حال کسی رو خوب میکنه و یا به دردش میخوره براش بفرستید. </p><p><br></p><hr><p style='color:grey; font-size:0.75em;'> Hosted on Acast. See <a style='color:grey;' target='_blank' rel='noopener noreferrer' href='https://acast.com/privacy'>acast.com/privacy</a> for more information.</p>]]></itunes:summary>
		</item>
		<item>
			<title>متاسفانه در وضعیت جنگی قرار گرفتیم- نمره اول </title>
			<itunes:title>متاسفانه در وضعیت جنگی قرار گرفتیم- نمره اول </itunes:title>
			<pubDate>Sat, 21 Jun 2025 20:37:41 GMT</pubDate>
			<itunes:duration>25:18</itunes:duration>
			<enclosure url="https://sphinx.acast.com/p/open/s/66faa140fdb2501b6be6d020/e/68571816c1af62f027e2bd41/media.mp3" length="60736949" type="audio/mpeg"/>
			<guid isPermaLink="false">68571816c1af62f027e2bd41</guid>
			<itunes:explicit>false</itunes:explicit>
			<link>https://www.instagram.com/poursadegh.ammar</link>
			<acast:episodeId>68571816c1af62f027e2bd41</acast:episodeId>
			<acast:showId>66faa140fdb2501b6be6d020</acast:showId>
			<acast:settings><![CDATA[FYjHyZbXWHZ7gmX8Pp1rmbKbhgrQiwYShz70Q9/ffXZMTtedvdcRQbP4eiLMjXzCKLPjEYLpGj+NMVKa+5C8pL4u/EOj1Vw4h5MMJYp0lCcFAe0fnxBJy/1ju4Qxy1fh8gO4DvlGA40yms2g0/hOkcrfHIopjTygHFqGwwOPKFIai4SuTvs86Lx3UYCyl6Zs2OIvds239zxe+R02B07l42mL/w46mHbSzyD+8Hrp4FlWeWy5mR5AtXewXOK8wpXRq5pIggDAHa0Sx4pdEltIx3qRHbOr3NjhLcKjZO7FVkPRVrgri2IabpqM2vwE+SHI]]></acast:settings>
			<itunes:subtitle>جنگ ایران و اسرائیل </itunes:subtitle>
			<itunes:episodeType>full</itunes:episodeType>
			<itunes:season>5</itunes:season>
			<itunes:episode>6</itunes:episode>
			<itunes:image href="https://assets.pippa.io/shows/66faa140fdb2501b6be6d020/1750537561006-795738f5-a7fd-47fc-9e9e-4461f9e80430.jpeg"/>
			<description><![CDATA[<p>حمله ی اسرائیل به ایران یک تجاوز آشکار بود که جان هم وطنان بی دفاعم را می گیرد. </p><p>این روزها رو چطوری سپری کنیم ؟ </p><p>کمی گپ و گفت کردیم. </p><p>تنها دلیلی که اینجا این اپیزود رو منتشر می کنم اینه که حال روحیمون خوب بشه و لاغیر </p><p>اگر فکر میکنید این اپیزود حال کسی رو خوب میکنه و یا به دردش میخوره براش بفرستید. </p><p><br></p><hr><p style='color:grey; font-size:0.75em;'> Hosted on Acast. See <a style='color:grey;' target='_blank' rel='noopener noreferrer' href='https://acast.com/privacy'>acast.com/privacy</a> for more information.</p>]]></description>
			<itunes:summary><![CDATA[<p>حمله ی اسرائیل به ایران یک تجاوز آشکار بود که جان هم وطنان بی دفاعم را می گیرد. </p><p>این روزها رو چطوری سپری کنیم ؟ </p><p>کمی گپ و گفت کردیم. </p><p>تنها دلیلی که اینجا این اپیزود رو منتشر می کنم اینه که حال روحیمون خوب بشه و لاغیر </p><p>اگر فکر میکنید این اپیزود حال کسی رو خوب میکنه و یا به دردش میخوره براش بفرستید. </p><p><br></p><hr><p style='color:grey; font-size:0.75em;'> Hosted on Acast. See <a style='color:grey;' target='_blank' rel='noopener noreferrer' href='https://acast.com/privacy'>acast.com/privacy</a> for more information.</p>]]></itunes:summary>
		</item>
		<item>
			<title>افسانه های ایرانی - افسانه های گیلان - داستان مادیان چهل کره </title>
			<itunes:title>افسانه های ایرانی - افسانه های گیلان - داستان مادیان چهل کره </itunes:title>
			<pubDate>Tue, 17 Jun 2025 20:12:11 GMT</pubDate>
			<itunes:duration>26:32</itunes:duration>
			<enclosure url="https://sphinx.acast.com/p/open/s/66faa140fdb2501b6be6d020/e/6851cc1c68b0c25e38bd8d82/media.mp3" length="63699194" type="audio/mpeg"/>
			<guid isPermaLink="false">6851cc1c68b0c25e38bd8d82</guid>
			<itunes:explicit>false</itunes:explicit>
			<link>https://www.instagram.com/poursadegh.ammar</link>
			<acast:episodeId>6851cc1c68b0c25e38bd8d82</acast:episodeId>
			<acast:showId>66faa140fdb2501b6be6d020</acast:showId>
			<acast:settings><![CDATA[FYjHyZbXWHZ7gmX8Pp1rmbKbhgrQiwYShz70Q9/ffXZMTtedvdcRQbP4eiLMjXzCKLPjEYLpGj+NMVKa+5C8pL4u/EOj1Vw4h5MMJYp0lCcFAe0fnxBJy/1ju4Qxy1fh8gO4DvlGA40yms2g0/hOkcrfHIopjTygHFqGwwOPKFIai4SuTvs86Lx3UYCyl6Zs2OIvds239zxe+R02B07l42mL/w46mHbSzyD+8Hrp4FkIya6R0dodhgtB/Pe0jE8M/F15jS9faQtjVIXXvXzSWNpZguo3Nt/cFEvZtOUYlorGL4fi24KuYHChsz0bK/fw]]></acast:settings>
			<itunes:subtitle>نسخه ی افسانه ی گیلانی </itunes:subtitle>
			<itunes:episodeType>full</itunes:episodeType>
			<itunes:season>5</itunes:season>
			<itunes:episode>4</itunes:episode>
			<itunes:image href="https://assets.pippa.io/shows/66faa140fdb2501b6be6d020/1750176502142-7fcc9a82-91bd-42a5-80ad-ae2f14b67edc.jpeg"/>
			<description><![CDATA[<p>افسانه های گیلان مثل افسانه های دیگه ی سرزمین قشنگمون ایرانه. که امروز زیر ضرب اتفاقات عجیب و غریب و ناراحت کننده است. امیدوارم این روزگار هم به تاریخ بپیونده.</p><p>افسانه</p><br><p>امیدوارم این روزهای درد و رنج مردم ایران تموم بشه و آفتاب حقیقت سایه اش رو روی این سرزمین پهن کنه. </p><p>اگر فکر میکنید این اپیزود حال کسی رو خوب میکنه و یا به دردش میخوره براش بفرستید. </p><p><br></p><hr><p style='color:grey; font-size:0.75em;'> Hosted on Acast. See <a style='color:grey;' target='_blank' rel='noopener noreferrer' href='https://acast.com/privacy'>acast.com/privacy</a> for more information.</p>]]></description>
			<itunes:summary><![CDATA[<p>افسانه های گیلان مثل افسانه های دیگه ی سرزمین قشنگمون ایرانه. که امروز زیر ضرب اتفاقات عجیب و غریب و ناراحت کننده است. امیدوارم این روزگار هم به تاریخ بپیونده.</p><p>افسانه</p><br><p>امیدوارم این روزهای درد و رنج مردم ایران تموم بشه و آفتاب حقیقت سایه اش رو روی این سرزمین پهن کنه. </p><p>اگر فکر میکنید این اپیزود حال کسی رو خوب میکنه و یا به دردش میخوره براش بفرستید. </p><p><br></p><hr><p style='color:grey; font-size:0.75em;'> Hosted on Acast. See <a style='color:grey;' target='_blank' rel='noopener noreferrer' href='https://acast.com/privacy'>acast.com/privacy</a> for more information.</p>]]></itunes:summary>
		</item>
		<item>
			<title>با کمک هوش مصنوعی دکتر شویم </title>
			<itunes:title>با کمک هوش مصنوعی دکتر شویم </itunes:title>
			<pubDate>Thu, 05 Jun 2025 17:13:55 GMT</pubDate>
			<itunes:duration>40:40</itunes:duration>
			<enclosure url="https://sphinx.acast.com/p/open/s/66faa140fdb2501b6be6d020/e/6841a2ec4b4e4276295dce1b/media.mp3" length="97626344" type="audio/mpeg"/>
			<guid isPermaLink="false">6841a2ec4b4e4276295dce1b</guid>
			<itunes:explicit>false</itunes:explicit>
			<link>https://www.instagram.com/poursadegh.ammar</link>
			<acast:episodeId>6841a2ec4b4e4276295dce1b</acast:episodeId>
			<acast:showId>66faa140fdb2501b6be6d020</acast:showId>
			<acast:settings><![CDATA[FYjHyZbXWHZ7gmX8Pp1rmbKbhgrQiwYShz70Q9/ffXZMTtedvdcRQbP4eiLMjXzCKLPjEYLpGj+NMVKa+5C8pL4u/EOj1Vw4h5MMJYp0lCcFAe0fnxBJy/1ju4Qxy1fh8gO4DvlGA40yms2g0/hOkcrfHIopjTygHFqGwwOPKFIai4SuTvs86Lx3UYCyl6Zs2OIvds239zxe+R02B07l42mL/w46mHbSzyD+8Hrp4Fnjdvj1Xk8atiP9wGRqdul8B4E0ITeFYpbSNGPO0VXc8U/1qDPemhfVLDCdJQAXr7xcM+ohseImOh2kvx5sELnu]]></acast:settings>
			<itunes:subtitle>ویژه دانشجوهای پزشکی و مهندسین نرم افزار </itunes:subtitle>
			<itunes:episodeType>full</itunes:episodeType>
			<itunes:season>5</itunes:season>
			<itunes:episode>3</itunes:episode>
			<itunes:image href="https://assets.pippa.io/shows/66faa140fdb2501b6be6d020/1749142711265-35769b5b-9200-4f35-a253-621fedaf7e35.jpeg"/>
			<description><![CDATA[<p>آیا هوش مصنوعی جای پزشکها رو میگیره؟</p><br><p>سالها پیش از این به عنوان طراح و برنامه نویس چند تا از نرم افزارهای حوزه ی تشخیص پزشکی از جمله برنامه تشخیص الگوریتمی قبل از اینکه هوش مصنوعی مولد یا generative AI</p><p>ظهور کنه ، کار میکردم. این اپیزود حاصل تجربیات اون موقع و البته توصیه و ترفندهاییه که شاید به درد شما خورد نه برای اینکه پزشک بشید.</p><p>برای اینکه بتونید کیسهای پزشکی مورد نظر خودتون رو با هوش مصنوعی تحلیل کنید. اطلاعات بیشتری از روند تشخیص بیماری ها به دست بیارید و خدا رو چه دیدید شاید یک استارتاپ در حوزه ی پزشکی راه انداخید</p><p>اگر فکر میکنید این اپیزود برای کسی یا کسانی مفیده براشون بفرستید و یا معرفی کنید.</p><p>اگر فکر میکنید باید کار دیگه ای کرد تا محتوای بهتری ایجاد بشه و هر نکته ای که دارید بنده رو در جریان بگذارید.</p><p>احتمالا در قسمت بعدی سراغ رشته های تخصصی دیگه میشیم و سعی میکنیم قدرت هوش مصنوعی در کاوش عمیق داده ها رو پیدا کنیم.</p><p>اگر فکر میکنید این اپیزود حال کسی رو خوب میکنه و یا به دردش میخوره براش بفرستید. </p><p><br></p><hr><p style='color:grey; font-size:0.75em;'> Hosted on Acast. See <a style='color:grey;' target='_blank' rel='noopener noreferrer' href='https://acast.com/privacy'>acast.com/privacy</a> for more information.</p>]]></description>
			<itunes:summary><![CDATA[<p>آیا هوش مصنوعی جای پزشکها رو میگیره؟</p><br><p>سالها پیش از این به عنوان طراح و برنامه نویس چند تا از نرم افزارهای حوزه ی تشخیص پزشکی از جمله برنامه تشخیص الگوریتمی قبل از اینکه هوش مصنوعی مولد یا generative AI</p><p>ظهور کنه ، کار میکردم. این اپیزود حاصل تجربیات اون موقع و البته توصیه و ترفندهاییه که شاید به درد شما خورد نه برای اینکه پزشک بشید.</p><p>برای اینکه بتونید کیسهای پزشکی مورد نظر خودتون رو با هوش مصنوعی تحلیل کنید. اطلاعات بیشتری از روند تشخیص بیماری ها به دست بیارید و خدا رو چه دیدید شاید یک استارتاپ در حوزه ی پزشکی راه انداخید</p><p>اگر فکر میکنید این اپیزود برای کسی یا کسانی مفیده براشون بفرستید و یا معرفی کنید.</p><p>اگر فکر میکنید باید کار دیگه ای کرد تا محتوای بهتری ایجاد بشه و هر نکته ای که دارید بنده رو در جریان بگذارید.</p><p>احتمالا در قسمت بعدی سراغ رشته های تخصصی دیگه میشیم و سعی میکنیم قدرت هوش مصنوعی در کاوش عمیق داده ها رو پیدا کنیم.</p><p>اگر فکر میکنید این اپیزود حال کسی رو خوب میکنه و یا به دردش میخوره براش بفرستید. </p><p><br></p><hr><p style='color:grey; font-size:0.75em;'> Hosted on Acast. See <a style='color:grey;' target='_blank' rel='noopener noreferrer' href='https://acast.com/privacy'>acast.com/privacy</a> for more information.</p>]]></itunes:summary>
		</item>
		<item>
			<title>داستان رضا دریا </title>
			<itunes:title>داستان رضا دریا </itunes:title>
			<pubDate>Tue, 03 Jun 2025 13:17:38 GMT</pubDate>
			<itunes:duration>20:00</itunes:duration>
			<enclosure url="https://sphinx.acast.com/p/open/s/66faa140fdb2501b6be6d020/e/683eeecba73556324af385ac/media.mp3" length="48028876" type="audio/mpeg"/>
			<guid isPermaLink="false">683eeecba73556324af385ac</guid>
			<itunes:explicit>false</itunes:explicit>
			<link>https://www.instagram.com/poursadegh.ammar</link>
			<acast:episodeId>683eeecba73556324af385ac</acast:episodeId>
			<acast:showId>66faa140fdb2501b6be6d020</acast:showId>
			<acast:settings><![CDATA[FYjHyZbXWHZ7gmX8Pp1rmbKbhgrQiwYShz70Q9/ffXZMTtedvdcRQbP4eiLMjXzCKLPjEYLpGj+NMVKa+5C8pL4u/EOj1Vw4h5MMJYp0lCcFAe0fnxBJy/1ju4Qxy1fh8gO4DvlGA40yms2g0/hOkcrfHIopjTygHFqGwwOPKFIai4SuTvs86Lx3UYCyl6Zs2OIvds239zxe+R02B07l42mL/w46mHbSzyD+8Hrp4FnMHNL55fHfsRggIWjEBpE19BWiBl0bdk6V8lhhMhc3zqbB2j/WuJ+4Ry+0L5WlcgfHnXQnggWfs9oP87ypVuC0]]></acast:settings>
			<itunes:subtitle>زندگی و سرانجام غریب یک فوتبالیست </itunes:subtitle>
			<itunes:episodeType>full</itunes:episodeType>
			<itunes:season>5</itunes:season>
			<itunes:episode>2</itunes:episode>
			<itunes:image href="https://assets.pippa.io/shows/66faa140fdb2501b6be6d020/1748954629551-7c6b3335-35de-4fdf-b3d0-ba6af75bc8c7.jpeg"/>
			<description><![CDATA[<p>رضا دریا داستان خیلی از آدمهاست که ما به نوعی بهشون میگیم قربانی های فوتبال. اونهایی که جونشون میرفتن برای دویدن و گل زدن توی زمین فوتبال </p><p>رضا دریا یه بچه یتیم حدودا 50 ساله است که دلبسته ی داییشه. باید این قصه رو بشنوین  تا بقیه ی تصویرها براتون روشن بشه </p><p>اگر فکر میکنید این اپیزود حال کسی رو خوب میکنه و یا به دردش میخوره براش بفرستید. </p><p><br></p><hr><p style='color:grey; font-size:0.75em;'> Hosted on Acast. See <a style='color:grey;' target='_blank' rel='noopener noreferrer' href='https://acast.com/privacy'>acast.com/privacy</a> for more information.</p>]]></description>
			<itunes:summary><![CDATA[<p>رضا دریا داستان خیلی از آدمهاست که ما به نوعی بهشون میگیم قربانی های فوتبال. اونهایی که جونشون میرفتن برای دویدن و گل زدن توی زمین فوتبال </p><p>رضا دریا یه بچه یتیم حدودا 50 ساله است که دلبسته ی داییشه. باید این قصه رو بشنوین  تا بقیه ی تصویرها براتون روشن بشه </p><p>اگر فکر میکنید این اپیزود حال کسی رو خوب میکنه و یا به دردش میخوره براش بفرستید. </p><p><br></p><hr><p style='color:grey; font-size:0.75em;'> Hosted on Acast. See <a style='color:grey;' target='_blank' rel='noopener noreferrer' href='https://acast.com/privacy'>acast.com/privacy</a> for more information.</p>]]></itunes:summary>
		</item>
		<item>
			<title>تخمین زدن با هوش مصنوعی  از chatgpt  تا  grok </title>
			<itunes:title>تخمین زدن با هوش مصنوعی  از chatgpt  تا  grok </itunes:title>
			<pubDate>Fri, 30 May 2025 22:30:59 GMT</pubDate>
			<itunes:duration>58:20</itunes:duration>
			<enclosure url="https://sphinx.acast.com/p/open/s/66faa140fdb2501b6be6d020/e/683a1a9a2780b226c7ab8106/media.mp3" length="56013635" type="audio/mpeg"/>
			<guid isPermaLink="false">683a1a9a2780b226c7ab8106</guid>
			<itunes:explicit>false</itunes:explicit>
			<link>https://www.instagram.com/poursadegh.ammar</link>
			<acast:episodeId>683a1a9a2780b226c7ab8106</acast:episodeId>
			<acast:showId>66faa140fdb2501b6be6d020</acast:showId>
			<acast:settings><![CDATA[FYjHyZbXWHZ7gmX8Pp1rmbKbhgrQiwYShz70Q9/ffXZMTtedvdcRQbP4eiLMjXzCKLPjEYLpGj+NMVKa+5C8pL4u/EOj1Vw4h5MMJYp0lCcFAe0fnxBJy/1ju4Qxy1fh8gO4DvlGA40yms2g0/hOkcrfHIopjTygHFqGwwOPKFIai4SuTvs86Lx3UYCyl6Zs2OIvds239zxe+R02B07l42mL/w46mHbSzyD+8Hrp4Fmt9iQDjIeqME+2jFeeF9qa6VQY8sZviODIX0bgybxAM+tgB0VpEjQZrJbDq71IGhf0UQ/4e7P+FaORz5Nm+gKz]]></acast:settings>
			<itunes:subtitle>ور رفتن با هوش مصنوعی </itunes:subtitle>
			<itunes:episodeType>full</itunes:episodeType>
			<itunes:season>5</itunes:season>
			<itunes:episode>1</itunes:episode>
			<itunes:image href="https://assets.pippa.io/shows/66faa140fdb2501b6be6d020/1748638013496-962c488e-a226-463a-868a-228b7e4bf7ee.jpeg"/>
			<description><![CDATA[<p>اگر کامپیوتری نیستید یا اصلا کار فنی مهندسی نمیکنید  هم این اپیزود به دردتون میخوره. اصولا دارم درباره ی کمک گرفتن از هوش مصنوعی برای تحلیل کردن که میتونه </p><p>یه خبر، یه حرف توی دورهمی های خانوادگی و هر چیزی باشه ، حرف میزنم. </p><p>هوش مصنوعی فرقهای اساسی با گوگل یعنی موتور جستجو داره. اون میتونه زنجیره ای طولانی از سوالهای شما رو با انعطاف بالا جواب بده. حتی اگر سوال مشخصی درباره ی یک موضوع ندارید کافیه باهاش سطح و دریافتتون از موضوع رو کم کم و نه در یک جمله بگید تا اون شروع به گفتگوی قدم به قدم با شما بکنه </p><br><p>توی فصل جدید میخوام فضا رو کم کم ببرم سمت استفاده از هوش مصنوعی که برای ما انگار نسلی هستیم که آتیش رو کشف کردیم. بشرکه آتیش رو کشف کرد یه جاهایی رو میدید که قبلتر توی شب معلوم نبود. دیگه لازم نبود غذای خام بخوره و بالای درخت زندگی کنه.</p><p> شاید ما نسلی هستیم که بچه ها مون به عنوان انسان اولیه به ما نگاه کنن. آدمهایی که به طور قطع و یقین عاشق گوگل بودن ولی گوگل سرچ برای همیشه از بین رفت. یعنی اومده بودیم به این عادت کنیم ولی از بین رفت.</p><p>توی این اپیزود سعی کردم با دانش اندک خودم یه طرح زباله سوز رو تعقیب کنم و بلند بلند برای کمک گرفتن از هوش مصنوعی توی زندگی روزمره فکر کنم.</p><p>اگر فکر میکنید این اپیزود به درد کسی میخوره اون رو براش بفرستید.</p><p>اگر فکر میکنید نظری دارید که به بنده انتقال بدین حتما بگید</p><p>مرسی</p><p>اگر فکر میکنید این اپیزود حال کسی رو خوب میکنه و یا به دردش میخوره براش بفرستید. </p><p><br></p><hr><p style='color:grey; font-size:0.75em;'> Hosted on Acast. See <a style='color:grey;' target='_blank' rel='noopener noreferrer' href='https://acast.com/privacy'>acast.com/privacy</a> for more information.</p>]]></description>
			<itunes:summary><![CDATA[<p>اگر کامپیوتری نیستید یا اصلا کار فنی مهندسی نمیکنید  هم این اپیزود به دردتون میخوره. اصولا دارم درباره ی کمک گرفتن از هوش مصنوعی برای تحلیل کردن که میتونه </p><p>یه خبر، یه حرف توی دورهمی های خانوادگی و هر چیزی باشه ، حرف میزنم. </p><p>هوش مصنوعی فرقهای اساسی با گوگل یعنی موتور جستجو داره. اون میتونه زنجیره ای طولانی از سوالهای شما رو با انعطاف بالا جواب بده. حتی اگر سوال مشخصی درباره ی یک موضوع ندارید کافیه باهاش سطح و دریافتتون از موضوع رو کم کم و نه در یک جمله بگید تا اون شروع به گفتگوی قدم به قدم با شما بکنه </p><br><p>توی فصل جدید میخوام فضا رو کم کم ببرم سمت استفاده از هوش مصنوعی که برای ما انگار نسلی هستیم که آتیش رو کشف کردیم. بشرکه آتیش رو کشف کرد یه جاهایی رو میدید که قبلتر توی شب معلوم نبود. دیگه لازم نبود غذای خام بخوره و بالای درخت زندگی کنه.</p><p> شاید ما نسلی هستیم که بچه ها مون به عنوان انسان اولیه به ما نگاه کنن. آدمهایی که به طور قطع و یقین عاشق گوگل بودن ولی گوگل سرچ برای همیشه از بین رفت. یعنی اومده بودیم به این عادت کنیم ولی از بین رفت.</p><p>توی این اپیزود سعی کردم با دانش اندک خودم یه طرح زباله سوز رو تعقیب کنم و بلند بلند برای کمک گرفتن از هوش مصنوعی توی زندگی روزمره فکر کنم.</p><p>اگر فکر میکنید این اپیزود به درد کسی میخوره اون رو براش بفرستید.</p><p>اگر فکر میکنید نظری دارید که به بنده انتقال بدین حتما بگید</p><p>مرسی</p><p>اگر فکر میکنید این اپیزود حال کسی رو خوب میکنه و یا به دردش میخوره براش بفرستید. </p><p><br></p><hr><p style='color:grey; font-size:0.75em;'> Hosted on Acast. See <a style='color:grey;' target='_blank' rel='noopener noreferrer' href='https://acast.com/privacy'>acast.com/privacy</a> for more information.</p>]]></itunes:summary>
		</item>
		<item>
			<title>مصاحبه با امیرحسین یزدانبد نویسنده و داور ادبی </title>
			<itunes:title>مصاحبه با امیرحسین یزدانبد نویسنده و داور ادبی </itunes:title>
			<pubDate>Sun, 25 May 2025 08:25:42 GMT</pubDate>
			<itunes:duration>2:13:17</itunes:duration>
			<enclosure url="https://sphinx.acast.com/p/open/s/66faa140fdb2501b6be6d020/e/6832d40ae57506ea977471e9/media.mp3" length="122361328" type="audio/mpeg"/>
			<guid isPermaLink="false">6832d40ae57506ea977471e9</guid>
			<itunes:explicit>false</itunes:explicit>
			<link>https://www.instagram.com/poursadegh.ammar</link>
			<acast:episodeId>6832d40ae57506ea977471e9</acast:episodeId>
			<acast:showId>66faa140fdb2501b6be6d020</acast:showId>
			<acast:settings><![CDATA[FYjHyZbXWHZ7gmX8Pp1rmbKbhgrQiwYShz70Q9/ffXZMTtedvdcRQbP4eiLMjXzCKLPjEYLpGj+NMVKa+5C8pL4u/EOj1Vw4h5MMJYp0lCcFAe0fnxBJy/1ju4Qxy1fh8gO4DvlGA40yms2g0/hOkcrfHIopjTygHFqGwwOPKFIai4SuTvs86Lx3UYCyl6Zs2OIvds239zxe+R02B07l42mL/w46mHbSzyD+8Hrp4FnAUccHGIN1dwGyoGXRdXji4RnMeT0PY89hMMBAEZ/CyMc58cpUV1rHAsu11ZFcvPMivgt8c8seMGAvhj436Zid]]></acast:settings>
			<itunes:episodeType>full</itunes:episodeType>
			<itunes:season>4</itunes:season>
			<itunes:episode>13</itunes:episode>
			<itunes:image href="https://assets.pippa.io/shows/66faa140fdb2501b6be6d020/1748161102448-2c37a289-1475-4e88-8678-a51a2dd44f22.jpeg"/>
			<description><![CDATA[<p>این مصاحبه از این جهت مهم نیست که یه طرف بحث من نشستم.</p><p>از این بابت مهمه که یه طرف امیر حسین یزدانبدی نشسته که حلقه ی ارتباطی نسل پابه سن گذاشته و اغلب فقید ادبیات داستانی مثل گلشیری و محمد محمدعلی و نسل کنونی نویسنده ها هستش.</p><p>امیر حسین یزدانبد جایزه ادبی گلشیری برده.</p><p>البته موضوع به همینجا ختم نمیشه که میتونید در صفحه ی <a href="https://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%DB%8C%D8%B2%D8%AF%D8%A7%D9%86%E2%80%8C%D8%A8%D8%AF" rel="noopener noreferrer" target="_blank"><strong>ویکی پدیا</strong></a>ی ایشون مفصل بخونید.</p><p>ما درباره ی فلسفه و فیزیک که شروع کارش در دانشگاه بوده حرف زدیم.</p><p>از ادبیات داستانی در مهاجرت کمی گفتیم. از محمد محمدعلی و موسسه ی کارنامه گفتیم.</p><p>از کلاسهای نادر ابراهیمی گفتیم. </p><p>از سانسور در ادبیات فارسی حرف زدیم.</p><p>از خیلی چیزها که درباره ی یک گفتگوی مفصل دو ساعته درباره داستان نویسی و ادبیات داستانی نمیشه به اجمال گفت.</p><p>پس حتما این گفتگو رو از دست ندید.</p><p>اگر فکر میکنید این اپیزود حال کسی رو خوب میکنه و یا به دردش میخوره براش بفرستید. </p><p><br></p><hr><p style='color:grey; font-size:0.75em;'> Hosted on Acast. See <a style='color:grey;' target='_blank' rel='noopener noreferrer' href='https://acast.com/privacy'>acast.com/privacy</a> for more information.</p>]]></description>
			<itunes:summary><![CDATA[<p>این مصاحبه از این جهت مهم نیست که یه طرف بحث من نشستم.</p><p>از این بابت مهمه که یه طرف امیر حسین یزدانبدی نشسته که حلقه ی ارتباطی نسل پابه سن گذاشته و اغلب فقید ادبیات داستانی مثل گلشیری و محمد محمدعلی و نسل کنونی نویسنده ها هستش.</p><p>امیر حسین یزدانبد جایزه ادبی گلشیری برده.</p><p>البته موضوع به همینجا ختم نمیشه که میتونید در صفحه ی <a href="https://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%DB%8C%D8%B2%D8%AF%D8%A7%D9%86%E2%80%8C%D8%A8%D8%AF" rel="noopener noreferrer" target="_blank"><strong>ویکی پدیا</strong></a>ی ایشون مفصل بخونید.</p><p>ما درباره ی فلسفه و فیزیک که شروع کارش در دانشگاه بوده حرف زدیم.</p><p>از ادبیات داستانی در مهاجرت کمی گفتیم. از محمد محمدعلی و موسسه ی کارنامه گفتیم.</p><p>از کلاسهای نادر ابراهیمی گفتیم. </p><p>از سانسور در ادبیات فارسی حرف زدیم.</p><p>از خیلی چیزها که درباره ی یک گفتگوی مفصل دو ساعته درباره داستان نویسی و ادبیات داستانی نمیشه به اجمال گفت.</p><p>پس حتما این گفتگو رو از دست ندید.</p><p>اگر فکر میکنید این اپیزود حال کسی رو خوب میکنه و یا به دردش میخوره براش بفرستید. </p><p><br></p><hr><p style='color:grey; font-size:0.75em;'> Hosted on Acast. See <a style='color:grey;' target='_blank' rel='noopener noreferrer' href='https://acast.com/privacy'>acast.com/privacy</a> for more information.</p>]]></itunes:summary>
		</item>
		<item>
			<title>مصاحبه با استاد اپتیک و صاحب استارتاپ فروزان زیست </title>
			<itunes:title>مصاحبه با استاد اپتیک و صاحب استارتاپ فروزان زیست </itunes:title>
			<pubDate>Thu, 22 May 2025 18:06:18 GMT</pubDate>
			<itunes:duration>1:07:05</itunes:duration>
			<enclosure url="https://sphinx.acast.com/p/open/s/66faa140fdb2501b6be6d020/e/682f679b9cad4906be38ba01/media.mp3" length="59127080" type="audio/mpeg"/>
			<guid isPermaLink="false">682f679b9cad4906be38ba01</guid>
			<itunes:explicit>false</itunes:explicit>
			<link>http://fzf-co.ir</link>
			<acast:episodeId>682f679b9cad4906be38ba01</acast:episodeId>
			<acast:showId>66faa140fdb2501b6be6d020</acast:showId>
			<acast:settings><![CDATA[FYjHyZbXWHZ7gmX8Pp1rmbKbhgrQiwYShz70Q9/ffXZMTtedvdcRQbP4eiLMjXzCKLPjEYLpGj+NMVKa+5C8pL4u/EOj1Vw4h5MMJYp0lCcFAe0fnxBJy/1ju4Qxy1fh8gO4DvlGA40yms2g0/hOkcrfHIopjTygHFqGwwOPKFIai4SuTvs86Lx3UYCyl6Zs2OIvds239zxe+R02B07l42mL/w46mHbSzyD+8Hrp4Fk47cE5K2bDdBkZnEcCUFVZyiL0xJuPKWKW80qxyfvIBsQfy29BPvEji4DEBiABZDO3htmaVisAxHpqW+4toURW]]></acast:settings>
			<itunes:subtitle>دکتر علیرضا مرادی استاد دانشگاه </itunes:subtitle>
			<itunes:episodeType>full</itunes:episodeType>
			<itunes:season>4</itunes:season>
			<itunes:episode>12</itunes:episode>
			<itunes:image href="https://assets.pippa.io/shows/66faa140fdb2501b6be6d020/1747935511429-1ea53678-5878-4754-a4bd-97e49b556da9.jpeg"/>
			<description><![CDATA[<p>با علیرضا مرادی دکترای فیزیک اپتیک و صاحب استارتاپی در همین حوزه گفتگو کردم. از مرکز تحصیلات تکمیلی زنجان که دکتر ثبوتی راه انداخته بود گفتیم. از المپیاد فیزیک. از تیم سه نفره ای که دانشگاه شریف با هم هم کلاس بودن گفتیم. قرار شد توی یک اپیزود دیگه فقط از اپتیک بگیم. داستان استارتاپهای حوزه ی اپتیک خیلی مفصله و ما بخشی ازش رو گفتیم.</p><p>فرصت نشد بگم دکتر خطاط و نوازنده هم هست.</p><p>توی این کتاب روایت بنیانگذاری دانشگاه تحصیلات تکمیلی زنجان توسط دکتر یوسف ثبوتی که خودش از دانشگاه پهلوی شیراز شروع کرده رو اینجا گفت:</p><p>۱- کتاب روایت بنیانگزاری دانشگاه</p><p><a href="https://nashreney.com/product/%D8%B9%D9%84%D9%88%D9%85-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D9%87-%D8%B2%D9%86%D8%AC%D8%A7%D9%86/" rel="noopener noreferrer" target="_blank">https://nashreney.com/product/علوم-پایه-زنجان/</a></p><p>این صفحه اینستاگرام ایشونه : دکتر علیرضا مرادی</p><p><a href="https://instagram.com/mdid_iasbs?igshid=12swesbd9tjbh" rel="noopener noreferrer" target="_blank">@</a>mdid_iasbs</p><p>از خانه های علم و موزه های علم که در ایران خیلی کمیاب هستند ولی به هر حال وجود دارند گفتیم .</p><p>۳- خانه علم دانشگاه تحصیلات تکمیلی علوم پایه</p><p><a href="https://www.science-house-iasbs.ir/" rel="noopener noreferrer" target="_blank">https://www.science-house-iasbs.ir</a></p><p>۴- خانه دانش بنیاد ثبوتی</p><p><a href="https://bonyadsobouti.com/house-of-knowledge/" rel="noopener noreferrer" target="_blank">https://bonyadsobouti.com/house-of-knowledge/</a></p><p>۵- وبسایت گروه  فیزیک دانشگاه تحصیلات تکمیلی زنجان </p><p><a href="https://iasbs.ac.ir/~moradika/" rel="noopener noreferrer" target="_blank">https://iasbs.ac.ir/~moradika/</a></p><p>یکی از فعالیتهای جذاب مخصوصا برای اونهایی که عشق فیزیک هستند ولی نمیدونن چی کار باید بکنن شرکت در مدرسه ی فیزیک تابستانه است.</p><p>۶- وبسایت مدرسه فیزیک امسال</p><p><a href="https://iasbs.ac.ir/~phys-school/30/#speaker" rel="noopener noreferrer" target="_blank">https://iasbs.ac.ir/~phys-school/30/#speaker</a></p><p>۷- کانال تلگرام مدرسه فیزیک</p><p><a href="https://t.me/phys_school" rel="noopener noreferrer" target="_blank">@phys_school</a></p><p>دوستان علاقه مندی که فکر میکنند میتونن توی این حوزه کار تجاری بکنن</p><p>۸- مرکز نوآوری لیزر ایران</p><p><a href="https://www.lici.ir/" rel="noopener noreferrer" target="_blank">https://www.lici.ir</a></p><p>و از همه مهمتر سایت استارتاپ دکتر علیرضا مرادی در زمینه خدمات اپتیکی و لیزر : <a href="http://fzf-co.ir/" rel="noopener noreferrer" target="_blank">http://fzf-co.ir</a></p><br><p>اگر فکر میکنید این اپیزود حال کسی رو خوب میکنه و یا به دردش میخوره براش بفرستید. </p><p><br></p><hr><p style='color:grey; font-size:0.75em;'> Hosted on Acast. See <a style='color:grey;' target='_blank' rel='noopener noreferrer' href='https://acast.com/privacy'>acast.com/privacy</a> for more information.</p>]]></description>
			<itunes:summary><![CDATA[<p>با علیرضا مرادی دکترای فیزیک اپتیک و صاحب استارتاپی در همین حوزه گفتگو کردم. از مرکز تحصیلات تکمیلی زنجان که دکتر ثبوتی راه انداخته بود گفتیم. از المپیاد فیزیک. از تیم سه نفره ای که دانشگاه شریف با هم هم کلاس بودن گفتیم. قرار شد توی یک اپیزود دیگه فقط از اپتیک بگیم. داستان استارتاپهای حوزه ی اپتیک خیلی مفصله و ما بخشی ازش رو گفتیم.</p><p>فرصت نشد بگم دکتر خطاط و نوازنده هم هست.</p><p>توی این کتاب روایت بنیانگذاری دانشگاه تحصیلات تکمیلی زنجان توسط دکتر یوسف ثبوتی که خودش از دانشگاه پهلوی شیراز شروع کرده رو اینجا گفت:</p><p>۱- کتاب روایت بنیانگزاری دانشگاه</p><p><a href="https://nashreney.com/product/%D8%B9%D9%84%D9%88%D9%85-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D9%87-%D8%B2%D9%86%D8%AC%D8%A7%D9%86/" rel="noopener noreferrer" target="_blank">https://nashreney.com/product/علوم-پایه-زنجان/</a></p><p>این صفحه اینستاگرام ایشونه : دکتر علیرضا مرادی</p><p><a href="https://instagram.com/mdid_iasbs?igshid=12swesbd9tjbh" rel="noopener noreferrer" target="_blank">@</a>mdid_iasbs</p><p>از خانه های علم و موزه های علم که در ایران خیلی کمیاب هستند ولی به هر حال وجود دارند گفتیم .</p><p>۳- خانه علم دانشگاه تحصیلات تکمیلی علوم پایه</p><p><a href="https://www.science-house-iasbs.ir/" rel="noopener noreferrer" target="_blank">https://www.science-house-iasbs.ir</a></p><p>۴- خانه دانش بنیاد ثبوتی</p><p><a href="https://bonyadsobouti.com/house-of-knowledge/" rel="noopener noreferrer" target="_blank">https://bonyadsobouti.com/house-of-knowledge/</a></p><p>۵- وبسایت گروه  فیزیک دانشگاه تحصیلات تکمیلی زنجان </p><p><a href="https://iasbs.ac.ir/~moradika/" rel="noopener noreferrer" target="_blank">https://iasbs.ac.ir/~moradika/</a></p><p>یکی از فعالیتهای جذاب مخصوصا برای اونهایی که عشق فیزیک هستند ولی نمیدونن چی کار باید بکنن شرکت در مدرسه ی فیزیک تابستانه است.</p><p>۶- وبسایت مدرسه فیزیک امسال</p><p><a href="https://iasbs.ac.ir/~phys-school/30/#speaker" rel="noopener noreferrer" target="_blank">https://iasbs.ac.ir/~phys-school/30/#speaker</a></p><p>۷- کانال تلگرام مدرسه فیزیک</p><p><a href="https://t.me/phys_school" rel="noopener noreferrer" target="_blank">@phys_school</a></p><p>دوستان علاقه مندی که فکر میکنند میتونن توی این حوزه کار تجاری بکنن</p><p>۸- مرکز نوآوری لیزر ایران</p><p><a href="https://www.lici.ir/" rel="noopener noreferrer" target="_blank">https://www.lici.ir</a></p><p>و از همه مهمتر سایت استارتاپ دکتر علیرضا مرادی در زمینه خدمات اپتیکی و لیزر : <a href="http://fzf-co.ir/" rel="noopener noreferrer" target="_blank">http://fzf-co.ir</a></p><br><p>اگر فکر میکنید این اپیزود حال کسی رو خوب میکنه و یا به دردش میخوره براش بفرستید. </p><p><br></p><hr><p style='color:grey; font-size:0.75em;'> Hosted on Acast. See <a style='color:grey;' target='_blank' rel='noopener noreferrer' href='https://acast.com/privacy'>acast.com/privacy</a> for more information.</p>]]></itunes:summary>
		</item>
		<item>
			<title>مصاحبه با استاد فیزیک و دبیر کمیته المپیاد نجوم  دکتر حسین حقی </title>
			<itunes:title>مصاحبه با استاد فیزیک و دبیر کمیته المپیاد نجوم  دکتر حسین حقی </itunes:title>
			<pubDate>Sun, 18 May 2025 20:04:01 GMT</pubDate>
			<itunes:duration>36:03</itunes:duration>
			<enclosure url="https://sphinx.acast.com/p/open/s/66faa140fdb2501b6be6d020/e/682a3d33696b5d123299201e/media.mp3" length="32732350" type="audio/mpeg"/>
			<guid isPermaLink="false">682a3d33696b5d123299201e</guid>
			<itunes:explicit>false</itunes:explicit>
			<link>https://www.instagram.com/poursadegh.ammar</link>
			<acast:episodeId>682a3d33696b5d123299201e</acast:episodeId>
			<acast:showId>66faa140fdb2501b6be6d020</acast:showId>
			<acast:settings><![CDATA[FYjHyZbXWHZ7gmX8Pp1rmbKbhgrQiwYShz70Q9/ffXZMTtedvdcRQbP4eiLMjXzCKLPjEYLpGj+NMVKa+5C8pL4u/EOj1Vw4h5MMJYp0lCcFAe0fnxBJy/1ju4Qxy1fh8gO4DvlGA40yms2g0/hOkcrfHIopjTygHFqGwwOPKFIai4SuTvs86Lx3UYCyl6Zs2OIvds239zxe+R02B07l42mL/w46mHbSzyD+8Hrp4FmpxLwS/byoYPheBk3WKV2Lni9hqKNZ5cD9A8kyKz4RaZZN6GVURVdpmrSVnUrJvQ74QQbOLaDiRQHs0AkvoJY8]]></acast:settings>
			<itunes:subtitle>المپیادی فیزیک مدرسه شهید بهشتی که کشتی گیر سطح بالا هم   بود </itunes:subtitle>
			<itunes:episodeType>full</itunes:episodeType>
			<itunes:season>4</itunes:season>
			<itunes:episode>11</itunes:episode>
			<itunes:image href="https://assets.pippa.io/shows/66faa140fdb2501b6be6d020/1747597838218-baafd8e0-d372-4968-82c1-e7706cb29611.jpeg"/>
			<description><![CDATA[<p>این بار سراغ یکی از همکلاسها و دوستهای قدیمیم رفتم. دکتر حسین حقی از جنوب شهراومد. تلاش و هوشمندی رو با هم یکی کرده بود و اون سالها مدال نقره ی المپیاد فیزیک رو به گردن آویزون کرد. مدتها به صورت حرفه ای کشتی میگرفت. توی باشگاهشون علیرضا دبیر و خیلی ها بودند. اما حسین حقی بر اثر علاقه به فیزیک و علوم پایه، کشتی رو رها کرد و فیزیک رو دنبال کرد. سرگذشت بسیار زیبایی داره که باید توی فرصتهای دیگه مفصل تر راجع بهش صحبت کنیم. حسین اون روزها برای من نماد سخت کوشی بود. دکتر حسین حقی سالها دبیر کمیته المپیاد نجوم بود. همین حالا توی مرکز تحصیلات تکمیلی زنجان به تحقیقات اختر فیزیک و کیهان شناسی با دانشجوهاش مشغوله. این مصاحبه توی فرصت مطالعاتی ایشون در آلمان تهیه شده و شاید یک مصاحبه ی دل سیر نباشه ولی به نظر شنیدنیه.</p><br><p><br></p><p>لطفا برای حمایت از ما این پادکست رو به دوستانتون هم معرفی کنید. </p><p>اگر فکر میکنید این اپیزود حال کسی رو خوب میکنه و یا به دردش میخوره براش بفرستید. </p><p><br></p><hr><p style='color:grey; font-size:0.75em;'> Hosted on Acast. See <a style='color:grey;' target='_blank' rel='noopener noreferrer' href='https://acast.com/privacy'>acast.com/privacy</a> for more information.</p>]]></description>
			<itunes:summary><![CDATA[<p>این بار سراغ یکی از همکلاسها و دوستهای قدیمیم رفتم. دکتر حسین حقی از جنوب شهراومد. تلاش و هوشمندی رو با هم یکی کرده بود و اون سالها مدال نقره ی المپیاد فیزیک رو به گردن آویزون کرد. مدتها به صورت حرفه ای کشتی میگرفت. توی باشگاهشون علیرضا دبیر و خیلی ها بودند. اما حسین حقی بر اثر علاقه به فیزیک و علوم پایه، کشتی رو رها کرد و فیزیک رو دنبال کرد. سرگذشت بسیار زیبایی داره که باید توی فرصتهای دیگه مفصل تر راجع بهش صحبت کنیم. حسین اون روزها برای من نماد سخت کوشی بود. دکتر حسین حقی سالها دبیر کمیته المپیاد نجوم بود. همین حالا توی مرکز تحصیلات تکمیلی زنجان به تحقیقات اختر فیزیک و کیهان شناسی با دانشجوهاش مشغوله. این مصاحبه توی فرصت مطالعاتی ایشون در آلمان تهیه شده و شاید یک مصاحبه ی دل سیر نباشه ولی به نظر شنیدنیه.</p><br><p><br></p><p>لطفا برای حمایت از ما این پادکست رو به دوستانتون هم معرفی کنید. </p><p>اگر فکر میکنید این اپیزود حال کسی رو خوب میکنه و یا به دردش میخوره براش بفرستید. </p><p><br></p><hr><p style='color:grey; font-size:0.75em;'> Hosted on Acast. See <a style='color:grey;' target='_blank' rel='noopener noreferrer' href='https://acast.com/privacy'>acast.com/privacy</a> for more information.</p>]]></itunes:summary>
		</item>
		<item>
			<title>داستان تعمیر لپ تاپ </title>
			<itunes:title>داستان تعمیر لپ تاپ </itunes:title>
			<pubDate>Sun, 18 May 2025 17:54:45 GMT</pubDate>
			<itunes:duration>14:39</itunes:duration>
			<enclosure url="https://sphinx.acast.com/p/open/s/66faa140fdb2501b6be6d020/e/682a1ee7bc0e758152d3df1f/media.mp3" length="15042432" type="audio/mpeg"/>
			<guid isPermaLink="false">682a1ee7bc0e758152d3df1f</guid>
			<itunes:explicit>false</itunes:explicit>
			<link>https://www.instagram.com/poursadegh.ammar</link>
			<acast:episodeId>682a1ee7bc0e758152d3df1f</acast:episodeId>
			<acast:showId>66faa140fdb2501b6be6d020</acast:showId>
			<acast:settings><![CDATA[FYjHyZbXWHZ7gmX8Pp1rmbKbhgrQiwYShz70Q9/ffXZMTtedvdcRQbP4eiLMjXzCKLPjEYLpGj+NMVKa+5C8pL4u/EOj1Vw4h5MMJYp0lCcFAe0fnxBJy/1ju4Qxy1fh8gO4DvlGA40yms2g0/hOkcrfHIopjTygHFqGwwOPKFIai4SuTvs86Lx3UYCyl6Zs2OIvds239zxe+R02B07l42mL/w46mHbSzyD+8Hrp4FmsZVwsWH+YNBWGl3JkiIIuC3pEXsAJvThTSkLgTGsEOrR27mEcXScVoQLw+fzzyPYneM0Z34nULzjTTckC8AWk]]></acast:settings>
			<itunes:subtitle>ماجرای واقعی ما و تعمیرکارهای محترم </itunes:subtitle>
			<itunes:episodeType>full</itunes:episodeType>
			<itunes:season>4</itunes:season>
			<itunes:episode>10</itunes:episode>
			<itunes:image href="https://assets.pippa.io/shows/66faa140fdb2501b6be6d020/1747590656171-b704912c-b842-418d-92eb-9006b541114e.jpeg"/>
			<description><![CDATA[<p>ماجرای تعمیر لپ تاپ یک برنامه نویس که عصای دستش را به تعمیر کارگرامی سپرد.</p><br><p><br></p><p><strong>اگر فکر میکنید این داستان حال کسی رو خوب میکنه ازش دریغ نکنید و براش بفرستید </strong></p><p>اگر فکر میکنید این اپیزود حال کسی رو خوب میکنه و یا به دردش میخوره براش بفرستید. </p><p><br></p><hr><p style='color:grey; font-size:0.75em;'> Hosted on Acast. See <a style='color:grey;' target='_blank' rel='noopener noreferrer' href='https://acast.com/privacy'>acast.com/privacy</a> for more information.</p>]]></description>
			<itunes:summary><![CDATA[<p>ماجرای تعمیر لپ تاپ یک برنامه نویس که عصای دستش را به تعمیر کارگرامی سپرد.</p><br><p><br></p><p><strong>اگر فکر میکنید این داستان حال کسی رو خوب میکنه ازش دریغ نکنید و براش بفرستید </strong></p><p>اگر فکر میکنید این اپیزود حال کسی رو خوب میکنه و یا به دردش میخوره براش بفرستید. </p><p><br></p><hr><p style='color:grey; font-size:0.75em;'> Hosted on Acast. See <a style='color:grey;' target='_blank' rel='noopener noreferrer' href='https://acast.com/privacy'>acast.com/privacy</a> for more information.</p>]]></itunes:summary>
		</item>
		<item>
			<title>مصاحبه با محمد دوست -فریدون درخشانی -کوچر بیرکار - برنده مدال فیلدز ریاضی -</title>
			<itunes:title>مصاحبه با محمد دوست -فریدون درخشانی -کوچر بیرکار - برنده مدال فیلدز ریاضی -</itunes:title>
			<pubDate>Fri, 16 May 2025 22:32:25 GMT</pubDate>
			<itunes:duration>1:33:59</itunes:duration>
			<enclosure url="https://sphinx.acast.com/p/open/s/66faa140fdb2501b6be6d020/e/681c67b63e6644d7a391930d/media.mp3" length="87114264" type="audio/mpeg"/>
			<guid isPermaLink="false">681c67b63e6644d7a391930d</guid>
			<itunes:explicit>false</itunes:explicit>
			<link>https://www.instagram.com/poursadegh.ammar</link>
			<acast:episodeId>681c67b63e6644d7a391930d</acast:episodeId>
			<acast:showId>66faa140fdb2501b6be6d020</acast:showId>
			<acast:settings><![CDATA[FYjHyZbXWHZ7gmX8Pp1rmbKbhgrQiwYShz70Q9/ffXZMTtedvdcRQbP4eiLMjXzCKLPjEYLpGj+NMVKa+5C8pL4u/EOj1Vw4h5MMJYp0lCcFAe0fnxBJy/1ju4Qxy1fh8gO4DvlGA40yms2g0/hOkcrfHIopjTygHFqGwwOPKFIai4SuTvs86Lx3UYCyl6Zs2OIvds239zxe+R02B07l42mL/w46mHbSzyD+8Hrp4Fn7BzRge//qbT0OelzlfGpv4vAL9jXOiUv5anT04uCJuSThr8JiRhPVusdy0afVlipGUChHVkw37dfI4wLmRwER]]></acast:settings>
			<itunes:subtitle>بخش دوم مصاحبه با محمد درباره ی حال و هوای ریاضی تهران </itunes:subtitle>
			<itunes:episodeType>full</itunes:episodeType>
			<itunes:season>4</itunes:season>
			<itunes:episode>9</itunes:episode>
			<itunes:image href="https://assets.pippa.io/shows/66faa140fdb2501b6be6d020/1746694945734-b18f92a7-76a2-4c9d-b525-d9ea958cbaef.jpeg"/>
			<description><![CDATA[<p>این فقط درباره ی آشتی با ریاضیات - مساله حل کردن - ریاضی خوندن و فکر کردن نیست. بخشی از ویژگیهای شخصیتی ریاضیدانها رو اینجا مرور کردیم.</p><p>توی این قسمت رفتم دوباره و دقیق با محمد دوست عزیز و استاد ریاضی در یکی از دانشگاه های آمریکا صحبت کردم.</p><p>گوش  بدید کم کم فضاش گرم میشه </p><br><p>حل کردن مساله های ریاضی چی لازم داره؟</p><br><p>درباره ی فریدون درخشانی و حتی آدمهای دیگه ای که توی دانشگاه تهران ریاضی میخوندن صحبت کردیم.</p><p>فریدون درخشانی مثل مریم میرزاخانی برنده ی مدال فیلدز معادل مدال نوبل در ریاضی شده. ایشون وقتی از ایران رفت اسمش رو به کوچر بیرکار تغییر داده. از سختی ها و تمرکز ایشون گفتیم.</p><p>پیشاپیش از در هم بودن حرفها به خاطر اینکه به موقع متوجه همدیگه نمیشدیم و قطع نمیکردیم، عذرخواهی میکنم. این به خاطر کیفیت اینترنت توی ایرانه.</p><p>اگر دوست دارید مساله ی ریاضی حل کنید چه المپیادی هستین و چه در حال تحصیل در هر مقطعی میشه به این بخشهای مصاحبه گوش داد. هنر مساله حل کردن.</p><p><a href="https://castbox.fm/episode/%D9%85%D9%87%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%AA-%D8%A8%D9%87-%D8%A2%D9%85%D8%B1%DB%8C%DA%A9%D8%A7-%D8%AF%D8%B1%D8%B3%D8%AA-%DB%8C%D8%A7-%D8%BA%D9%84%D8%B7-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%9F----%D9%85%D8%B5%D8%A7%D8%AD%D8%A8%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%AF-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%B6%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%A2%D9%85%D8%B1%DB%8C%DA%A9%D8%A7-id6302100-id744683491?country=us" rel="noopener noreferrer" target="_blank"><strong>بخش اول مصاحبه </strong></a></p><p>اگر فکر میکنید این اپیزود حال کسی رو خوب میکنه و یا به دردش میخوره براش بفرستید. </p><p><br></p><hr><p style='color:grey; font-size:0.75em;'> Hosted on Acast. See <a style='color:grey;' target='_blank' rel='noopener noreferrer' href='https://acast.com/privacy'>acast.com/privacy</a> for more information.</p>]]></description>
			<itunes:summary><![CDATA[<p>این فقط درباره ی آشتی با ریاضیات - مساله حل کردن - ریاضی خوندن و فکر کردن نیست. بخشی از ویژگیهای شخصیتی ریاضیدانها رو اینجا مرور کردیم.</p><p>توی این قسمت رفتم دوباره و دقیق با محمد دوست عزیز و استاد ریاضی در یکی از دانشگاه های آمریکا صحبت کردم.</p><p>گوش  بدید کم کم فضاش گرم میشه </p><br><p>حل کردن مساله های ریاضی چی لازم داره؟</p><br><p>درباره ی فریدون درخشانی و حتی آدمهای دیگه ای که توی دانشگاه تهران ریاضی میخوندن صحبت کردیم.</p><p>فریدون درخشانی مثل مریم میرزاخانی برنده ی مدال فیلدز معادل مدال نوبل در ریاضی شده. ایشون وقتی از ایران رفت اسمش رو به کوچر بیرکار تغییر داده. از سختی ها و تمرکز ایشون گفتیم.</p><p>پیشاپیش از در هم بودن حرفها به خاطر اینکه به موقع متوجه همدیگه نمیشدیم و قطع نمیکردیم، عذرخواهی میکنم. این به خاطر کیفیت اینترنت توی ایرانه.</p><p>اگر دوست دارید مساله ی ریاضی حل کنید چه المپیادی هستین و چه در حال تحصیل در هر مقطعی میشه به این بخشهای مصاحبه گوش داد. هنر مساله حل کردن.</p><p><a href="https://castbox.fm/episode/%D9%85%D9%87%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%AA-%D8%A8%D9%87-%D8%A2%D9%85%D8%B1%DB%8C%DA%A9%D8%A7-%D8%AF%D8%B1%D8%B3%D8%AA-%DB%8C%D8%A7-%D8%BA%D9%84%D8%B7-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%9F----%D9%85%D8%B5%D8%A7%D8%AD%D8%A8%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%AF-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%B6%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%A2%D9%85%D8%B1%DB%8C%DA%A9%D8%A7-id6302100-id744683491?country=us" rel="noopener noreferrer" target="_blank"><strong>بخش اول مصاحبه </strong></a></p><p>اگر فکر میکنید این اپیزود حال کسی رو خوب میکنه و یا به دردش میخوره براش بفرستید. </p><p><br></p><hr><p style='color:grey; font-size:0.75em;'> Hosted on Acast. See <a style='color:grey;' target='_blank' rel='noopener noreferrer' href='https://acast.com/privacy'>acast.com/privacy</a> for more information.</p>]]></itunes:summary>
		</item>
		<item>
			<title>بوی ترسناک مردهای مجرد </title>
			<itunes:title>بوی ترسناک مردهای مجرد </itunes:title>
			<pubDate>Tue, 13 May 2025 22:37:52 GMT</pubDate>
			<itunes:duration>10:32</itunes:duration>
			<enclosure url="https://sphinx.acast.com/p/open/s/66faa140fdb2501b6be6d020/e/681fcb68182b2144afd51e6f/media.mp3" length="10672182" type="audio/mpeg"/>
			<guid isPermaLink="false">681fcb68182b2144afd51e6f</guid>
			<itunes:explicit>false</itunes:explicit>
			<link>https://www.instagram.com/poursadegh.ammar</link>
			<acast:episodeId>681fcb68182b2144afd51e6f</acast:episodeId>
			<acast:showId>66faa140fdb2501b6be6d020</acast:showId>
			<acast:settings><![CDATA[FYjHyZbXWHZ7gmX8Pp1rmbKbhgrQiwYShz70Q9/ffXZMTtedvdcRQbP4eiLMjXzCKLPjEYLpGj+NMVKa+5C8pL4u/EOj1Vw4h5MMJYp0lCcFAe0fnxBJy/1ju4Qxy1fh8gO4DvlGA40yms2g0/hOkcrfHIopjTygHFqGwwOPKFIai4SuTvs86Lx3UYCyl6Zs2OIvds239zxe+R02B07l42mL/w46mHbSzyD+8Hrp4Fm4WLVFmWF8+kvyk9JboC99N4W1ay4PN1KRXjJKQddzUy6cVXehFujFZboT5CySfjQeA2rC2XLYFoilVvfQQd8G]]></acast:settings>
			<itunes:subtitle>برشی از تصویرهای دوره ی جنگ </itunes:subtitle>
			<itunes:episodeType>full</itunes:episodeType>
			<itunes:season>4</itunes:season>
			<itunes:episode>8</itunes:episode>
			<itunes:image href="https://assets.pippa.io/shows/66faa140fdb2501b6be6d020/1746913991937-11efa6fe-316d-4f7a-937e-eadab47be028.jpeg"/>
			<description><![CDATA[<p>اینجا برشی از دوران بچگی خودم و پسر عموی دکترم که پدرش توی جنگ کشته شد رو آوردم. دوره ای بود که من مرید تنبلی بودم و به نسخه ی مرادم جان شیفته ی رومن رولان رو نخوندم. </p><p>جنگ جان جوانی همه ی ما را حتی توی دنج ترین جای ایران یعنی مازندران برد. </p><p>بقیه اش رو خودمون به فنا دادیم. </p><br><p>اگر فکر میکنید این اپیزود حال کسی رو خوب میکنه و یا به دردش میخوره براش بفرستید. </p><p><br></p><hr><p style='color:grey; font-size:0.75em;'> Hosted on Acast. See <a style='color:grey;' target='_blank' rel='noopener noreferrer' href='https://acast.com/privacy'>acast.com/privacy</a> for more information.</p>]]></description>
			<itunes:summary><![CDATA[<p>اینجا برشی از دوران بچگی خودم و پسر عموی دکترم که پدرش توی جنگ کشته شد رو آوردم. دوره ای بود که من مرید تنبلی بودم و به نسخه ی مرادم جان شیفته ی رومن رولان رو نخوندم. </p><p>جنگ جان جوانی همه ی ما را حتی توی دنج ترین جای ایران یعنی مازندران برد. </p><p>بقیه اش رو خودمون به فنا دادیم. </p><br><p>اگر فکر میکنید این اپیزود حال کسی رو خوب میکنه و یا به دردش میخوره براش بفرستید. </p><p><br></p><hr><p style='color:grey; font-size:0.75em;'> Hosted on Acast. See <a style='color:grey;' target='_blank' rel='noopener noreferrer' href='https://acast.com/privacy'>acast.com/privacy</a> for more information.</p>]]></itunes:summary>
		</item>
		<item>
			<title>اسناد بالادستی خرسهای قطبی </title>
			<itunes:title>اسناد بالادستی خرسهای قطبی </itunes:title>
			<pubDate>Sat, 10 May 2025 16:25:12 GMT</pubDate>
			<itunes:duration>23:42</itunes:duration>
			<enclosure url="https://sphinx.acast.com/p/open/s/66faa140fdb2501b6be6d020/e/681f7de9ca72734652976f7a/media.mp3" length="28503123" type="audio/mpeg"/>
			<guid isPermaLink="false">681f7de9ca72734652976f7a</guid>
			<itunes:explicit>false</itunes:explicit>
			<link>https://www.instagram.com/poursadegh.ammar</link>
			<acast:episodeId>681f7de9ca72734652976f7a</acast:episodeId>
			<acast:showId>66faa140fdb2501b6be6d020</acast:showId>
			<acast:settings><![CDATA[FYjHyZbXWHZ7gmX8Pp1rmbKbhgrQiwYShz70Q9/ffXZMTtedvdcRQbP4eiLMjXzCKLPjEYLpGj+NMVKa+5C8pL4u/EOj1Vw4h5MMJYp0lCcFAe0fnxBJy/1ju4Qxy1fh8gO4DvlGA40yms2g0/hOkcrfHIopjTygHFqGwwOPKFIai4SuTvs86Lx3UYCyl6Zs2OIvds239zxe+R02B07l42mL/w46mHbSzyD+8Hrp4Fmr2cLOtv8o/HwrG1QEqSHVdgx4g9iddIjadeEC8lyKayHYeBXryJ0kZIwTDe477e9i4ml7T4MTXMSlLtCjUdUE]]></acast:settings>
			<itunes:subtitle>درباره ی خسروی خوبان خرسهای قطبی و شیرها </itunes:subtitle>
			<itunes:episodeType>full</itunes:episodeType>
			<itunes:season>4</itunes:season>
			<itunes:episode>7</itunes:episode>
			<itunes:image href="https://assets.pippa.io/shows/66faa140fdb2501b6be6d020/1746894847218-ec913937-8334-4b7e-b15d-9ea2d66b7bc8.jpeg"/>
			<description><![CDATA[<p>درباره ی خرسهای قطبی و شیرها و خصوصیات برجسته ی ایشان صحبت کرده ام.</p><p>همین رو فقط یک بار گوش بده. چون فقط درباره ی خرسهای قطبی و شیرهاست.</p><p>یک دنیا راز بقا برای دیدن و فراموش نکردن</p><br><p><br></p><p><strong>اگر فکر میکنید این اپیزود حال کسی رو خوب میکنه ازش دریغ نکنید و براش بفرستید </strong></p><p>اگر فکر میکنید این اپیزود حال کسی رو خوب میکنه و یا به دردش میخوره براش بفرستید. </p><p><br></p><hr><p style='color:grey; font-size:0.75em;'> Hosted on Acast. See <a style='color:grey;' target='_blank' rel='noopener noreferrer' href='https://acast.com/privacy'>acast.com/privacy</a> for more information.</p>]]></description>
			<itunes:summary><![CDATA[<p>درباره ی خرسهای قطبی و شیرها و خصوصیات برجسته ی ایشان صحبت کرده ام.</p><p>همین رو فقط یک بار گوش بده. چون فقط درباره ی خرسهای قطبی و شیرهاست.</p><p>یک دنیا راز بقا برای دیدن و فراموش نکردن</p><br><p><br></p><p><strong>اگر فکر میکنید این اپیزود حال کسی رو خوب میکنه ازش دریغ نکنید و براش بفرستید </strong></p><p>اگر فکر میکنید این اپیزود حال کسی رو خوب میکنه و یا به دردش میخوره براش بفرستید. </p><p><br></p><hr><p style='color:grey; font-size:0.75em;'> Hosted on Acast. See <a style='color:grey;' target='_blank' rel='noopener noreferrer' href='https://acast.com/privacy'>acast.com/privacy</a> for more information.</p>]]></itunes:summary>
		</item>
		<item>
			<title>داستان سنگ سوپ </title>
			<itunes:title>داستان سنگ سوپ </itunes:title>
			<pubDate>Mon, 28 Apr 2025 14:20:34 GMT</pubDate>
			<itunes:duration>8:55</itunes:duration>
			<enclosure url="https://sphinx.acast.com/p/open/s/66faa140fdb2501b6be6d020/e/680f8eb20c52b0256edfd00b/media.mp3" length="9773818" type="audio/mpeg"/>
			<guid isPermaLink="false">680f8eb20c52b0256edfd00b</guid>
			<itunes:explicit>false</itunes:explicit>
			<link>https://shows.acast.com/fictionradio/episodes/680f8eb20c52b0256edfd00b</link>
			<acast:episodeId>680f8eb20c52b0256edfd00b</acast:episodeId>
			<acast:showId>66faa140fdb2501b6be6d020</acast:showId>
			<acast:settings><![CDATA[FYjHyZbXWHZ7gmX8Pp1rmbKbhgrQiwYShz70Q9/ffXZMTtedvdcRQbP4eiLMjXzCKLPjEYLpGj+NMVKa+5C8pL4u/EOj1Vw4h5MMJYp0lCcFAe0fnxBJy/1ju4Qxy1fh8gO4DvlGA40yms2g0/hOkcrfHIopjTygHFqGwwOPKFIai4SuTvs86Lx3UYCyl6Zs2OIvds239zxe+R02B07l42mL/w46mHbSzyD+8Hrp4Fkj22kPyYtNGA6+7gs1EjZZD5hsIr3j7EswEt0J22U1O6nYGAtpWE1Sipn2vAJac6RaEzVKsg29pgWyH1xcxBCN]]></acast:settings>
			<itunes:subtitle>یک داستان کاربردی برای بزرگترها</itunes:subtitle>
			<itunes:episodeType>full</itunes:episodeType>
			<itunes:season>4</itunes:season>
			<itunes:episode>4</itunes:episode>
			<itunes:image href="https://assets.pippa.io/shows/66faa140fdb2501b6be6d020/1745849946518-668f33f2-9462-4589-83c6-6497802dbe2b.jpeg"/>
			<description><![CDATA[<p>درسته که این داستان درباره ی نقش رابرت اپنهایمر درباره ی ساخت بمب اتم نیست ولی کمک میکنه که یادبگیریم یه اروپایی چطوری در جهت بقا تلاش میکرد. در اون روزگار هوش ایرانی داشت از دست سلطان ستمگر عقده ای که عاشق المپیادیها هم بود فرار میکرد.</p><br><p><br></p><p><strong>اگر فکر میکنید این اپیزود حال کسی رو خوب میکنه ازش دریغ نکنید و براش بفرستید </strong></p><p>اگر فکر میکنید این اپیزود حال کسی رو خوب میکنه و یا به دردش میخوره براش بفرستید. </p><p><br></p><hr><p style='color:grey; font-size:0.75em;'> Hosted on Acast. See <a style='color:grey;' target='_blank' rel='noopener noreferrer' href='https://acast.com/privacy'>acast.com/privacy</a> for more information.</p>]]></description>
			<itunes:summary><![CDATA[<p>درسته که این داستان درباره ی نقش رابرت اپنهایمر درباره ی ساخت بمب اتم نیست ولی کمک میکنه که یادبگیریم یه اروپایی چطوری در جهت بقا تلاش میکرد. در اون روزگار هوش ایرانی داشت از دست سلطان ستمگر عقده ای که عاشق المپیادیها هم بود فرار میکرد.</p><br><p><br></p><p><strong>اگر فکر میکنید این اپیزود حال کسی رو خوب میکنه ازش دریغ نکنید و براش بفرستید </strong></p><p>اگر فکر میکنید این اپیزود حال کسی رو خوب میکنه و یا به دردش میخوره براش بفرستید. </p><p><br></p><hr><p style='color:grey; font-size:0.75em;'> Hosted on Acast. See <a style='color:grey;' target='_blank' rel='noopener noreferrer' href='https://acast.com/privacy'>acast.com/privacy</a> for more information.</p>]]></itunes:summary>
		</item>
		<item>
			<title>داستان هتی کرم شبتاب - که برای بچه ها نیست </title>
			<itunes:title>داستان هتی کرم شبتاب - که برای بچه ها نیست </itunes:title>
			<pubDate>Mon, 28 Apr 2025 13:32:39 GMT</pubDate>
			<itunes:duration>8:57</itunes:duration>
			<enclosure url="https://sphinx.acast.com/p/open/s/66faa140fdb2501b6be6d020/e/680f8377ebf9b94ff42541a9/media.mp3" length="9519657" type="audio/mpeg"/>
			<guid isPermaLink="false">680f8377ebf9b94ff42541a9</guid>
			<itunes:explicit>false</itunes:explicit>
			<link>https://www.instagram.com/poursadegh.ammar</link>
			<acast:episodeId>680f8377ebf9b94ff42541a9</acast:episodeId>
			<acast:showId>66faa140fdb2501b6be6d020</acast:showId>
			<acast:settings><![CDATA[FYjHyZbXWHZ7gmX8Pp1rmbKbhgrQiwYShz70Q9/ffXZMTtedvdcRQbP4eiLMjXzCKLPjEYLpGj+NMVKa+5C8pL4u/EOj1Vw4h5MMJYp0lCcFAe0fnxBJy/1ju4Qxy1fh8gO4DvlGA40yms2g0/hOkcrfHIopjTygHFqGwwOPKFIai4SuTvs86Lx3UYCyl6Zs2OIvds239zxe+R02B07l42mL/w46mHbSzyD+8Hrp4FmtwkoMniZU2TCv3GVkAnyxci/MyKmrEO5qlpyObAW5qqtzNPTbV2m+X2Px6eONMdXscnJesYColJo4Qs4jGKIX]]></acast:settings>
			<itunes:subtitle>داستانی درباره جاه طلبی یک کرم  شب تاب </itunes:subtitle>
			<itunes:episodeType>full</itunes:episodeType>
			<itunes:season>4</itunes:season>
			<itunes:episode>5</itunes:episode>
			<itunes:image href="https://assets.pippa.io/shows/66faa140fdb2501b6be6d020/1745846955206-c51baf0a-202f-48ab-beed-f77f87e9a16b.jpeg"/>
			<description><![CDATA[<p>این داستان درباره ی کرم شب تابی است که دوست داشت آقازاده باشد</p><br><p><strong>اگر فکر میکنید این اپیزود حال کسی رو خوب میکنه ازش دریغ نکنید و براش بفرستید </strong></p><p>اگر فکر میکنید این اپیزود حال کسی رو خوب میکنه و یا به دردش میخوره براش بفرستید. </p><p><br></p><hr><p style='color:grey; font-size:0.75em;'> Hosted on Acast. See <a style='color:grey;' target='_blank' rel='noopener noreferrer' href='https://acast.com/privacy'>acast.com/privacy</a> for more information.</p>]]></description>
			<itunes:summary><![CDATA[<p>این داستان درباره ی کرم شب تابی است که دوست داشت آقازاده باشد</p><br><p><strong>اگر فکر میکنید این اپیزود حال کسی رو خوب میکنه ازش دریغ نکنید و براش بفرستید </strong></p><p>اگر فکر میکنید این اپیزود حال کسی رو خوب میکنه و یا به دردش میخوره براش بفرستید. </p><p><br></p><hr><p style='color:grey; font-size:0.75em;'> Hosted on Acast. See <a style='color:grey;' target='_blank' rel='noopener noreferrer' href='https://acast.com/privacy'>acast.com/privacy</a> for more information.</p>]]></itunes:summary>
		</item>
		<item>
			<title>داستان کوتاه کاسه ساز مفلوک - عمار پورصادق -رادیو فیکشن </title>
			<itunes:title>داستان کوتاه کاسه ساز مفلوک - عمار پورصادق -رادیو فیکشن </itunes:title>
			<pubDate>Wed, 09 Apr 2025 15:28:59 GMT</pubDate>
			<itunes:duration>30:18</itunes:duration>
			<enclosure url="https://sphinx.acast.com/p/open/s/66faa140fdb2501b6be6d020/e/67f6923c0c09f662027477da/media.mp3" length="31637255" type="audio/mpeg"/>
			<guid isPermaLink="false">67f6923c0c09f662027477da</guid>
			<itunes:explicit>false</itunes:explicit>
			<link>https://t.me/fictionradio</link>
			<acast:episodeId>67f6923c0c09f662027477da</acast:episodeId>
			<acast:showId>66faa140fdb2501b6be6d020</acast:showId>
			<acast:settings><![CDATA[FYjHyZbXWHZ7gmX8Pp1rmbKbhgrQiwYShz70Q9/ffXZMTtedvdcRQbP4eiLMjXzCKLPjEYLpGj+NMVKa+5C8pL4u/EOj1Vw4h5MMJYp0lCcFAe0fnxBJy/1ju4Qxy1fh8gO4DvlGA40yms2g0/hOkcrfHIopjTygHFqGwwOPKFIai4SuTvs86Lx3UYCyl6Zs2OIvds239zxe+R02B07l42mL/w46mHbSzyD+8Hrp4Fkdu3bGbcVu8AKjMLsorQ1LXQZFhSkt15Ymbxz0mOCdrhWH4EtihwcomPiI5ho4sJlWPjHBsaE/tiTWzVNkV/UO]]></acast:settings>
			<itunes:subtitle>عوض کردن اسمها یک جور درد سر است </itunes:subtitle>
			<itunes:episodeType>full</itunes:episodeType>
			<itunes:season>2</itunes:season>
			<itunes:episode>7</itunes:episode>
			<itunes:image href="https://assets.pippa.io/shows/66faa140fdb2501b6be6d020/1744212095288-c0c406be-2fa2-43f9-ae51-4c19847729ca.jpeg"/>
			<description><![CDATA[<p>مراد خان&nbsp;توی دنیای متفاوتی زندگی می‌کند. مراد یک فامیلی ای داشت مثلا کاسه ساز. بعد با خودش حساب کرده بود این چه وضعی است بیا فامیلی ات را عوض کن. برادرها با هم جلسه گذاشتند و تصمیم گرفتند دیگر چوب این فامیلی را نخورند. دقیقا اول زمستان بود و به سبک دهه‌های طولانی که چپها می‌گفتند الان این یکی زمستان را بهار می‌کنیم، سعی کردند با این بغل پای کوچک البته تغییری بزرگ ایجاد کنند. فامیلی جدید حاوی کلی پسوند و پیشوند زیبا و رشک انگیز بود. چون بسیاری از همسایه‌ها و دوست و آشناهایی که هر روز می‌دیدند، حسرت فامیلی جدیدشان را می‌خوردند. ادیب زاده فر بالای راس هرم بود. ای کاش ثبت احوال کمک می‌کرد و با دلایل و شواهد می‌شد ثابت کرد که در کل خاندان ایشان کسی به شغل کاسه سازی مشغول نبوده است و&nbsp;این فامیلی ضایع به آنها مربوط نیست.</p><p>مراد خان ادیب زاده فر رفت تا دو کیلو شیر تازه‌ی گاو بخرد. بعد از چاق سلامتی و شوخی با اوضاع مملکت گفت: آقا دیگه من کاسه ساز نیستم. بعد اشاره زده به چاپ طلایی روی کارت بانکی‌اش. گفت: ادیب زاده فر.&nbsp;بعد تمام کارتهای بانکی‌اش را در آورد و توی نور مغازه نگاه کرد و با حوصله یکی از کارتها را بیرون کشید تا برای پرداخت پول شیر اقدام کند. اما قانع نشد. برگشت و دوباره پنیر و شیر و کره محلی سفارش داد. این دفعه یک کارت بانکی دیگر بیرون کشید. لبخند زد و گفت: دفتر نسیه ندارین؟</p><p>مرد شیر فروش گفت: نه. صدقه سر آخوندا دیگه نسیه نمی‌دیم.</p><p>آقا مراد یکه خورد. کاسب قدیمی چطور از دهنش در رفته بود نسیه؟ ولی با خودش گفت اشکالی ندارد. بعد گفت: خوب پس کشک دست ساز دارین؟</p><p>مرد شیر فروش اشاره زد به گلوله های کشک توی یخچال ویترینی ایستاده. به سرعت برق زنش جلوی چشمش آمد که داشت می‌گفت: اینا چیه خریدی؟ آدم میبینه دلش به هم میخوره. با همون دست کثافت گاو رو دوشیدن بعد اومدن کشک گوله کردن. کشک باید پاستوریزه باشه.</p><p>ولی حرفش را زده بود و یک کیلو هم کشک خواسته بود. مغازه دار یعنی عقاب. یعنی کسی که کلمه های نگفته‌ی شما را هم از حلقتان می‌کشد بیرون و از آن یک خرید درست و حسابی راه می‌اندازد.</p><p>توی روزهای آتی به ترتیب مهمترین اتفاقات ممکن افتاد. تابلوی رو به آفتاب مغازه ی خودش، از تعمیرات لوازم خانگی کاسه ساز تبدیل شد به تعمیرات لوازم خانگی. بعد بزرگتر از قبل نوشته بود : مراد ادیب زاده فر.&nbsp;</p><p>..........</p><p><strong>اگر فکر میکنید این اپیزود حال کسی رو خوب میکنه ازش دریغ نکنید و براش بفرستید </strong></p><p>اگر فکر میکنید این اپیزود حال کسی رو خوب میکنه و یا به دردش میخوره براش بفرستید. </p><p><br></p><hr><p style='color:grey; font-size:0.75em;'> Hosted on Acast. See <a style='color:grey;' target='_blank' rel='noopener noreferrer' href='https://acast.com/privacy'>acast.com/privacy</a> for more information.</p>]]></description>
			<itunes:summary><![CDATA[<p>مراد خان&nbsp;توی دنیای متفاوتی زندگی می‌کند. مراد یک فامیلی ای داشت مثلا کاسه ساز. بعد با خودش حساب کرده بود این چه وضعی است بیا فامیلی ات را عوض کن. برادرها با هم جلسه گذاشتند و تصمیم گرفتند دیگر چوب این فامیلی را نخورند. دقیقا اول زمستان بود و به سبک دهه‌های طولانی که چپها می‌گفتند الان این یکی زمستان را بهار می‌کنیم، سعی کردند با این بغل پای کوچک البته تغییری بزرگ ایجاد کنند. فامیلی جدید حاوی کلی پسوند و پیشوند زیبا و رشک انگیز بود. چون بسیاری از همسایه‌ها و دوست و آشناهایی که هر روز می‌دیدند، حسرت فامیلی جدیدشان را می‌خوردند. ادیب زاده فر بالای راس هرم بود. ای کاش ثبت احوال کمک می‌کرد و با دلایل و شواهد می‌شد ثابت کرد که در کل خاندان ایشان کسی به شغل کاسه سازی مشغول نبوده است و&nbsp;این فامیلی ضایع به آنها مربوط نیست.</p><p>مراد خان ادیب زاده فر رفت تا دو کیلو شیر تازه‌ی گاو بخرد. بعد از چاق سلامتی و شوخی با اوضاع مملکت گفت: آقا دیگه من کاسه ساز نیستم. بعد اشاره زده به چاپ طلایی روی کارت بانکی‌اش. گفت: ادیب زاده فر.&nbsp;بعد تمام کارتهای بانکی‌اش را در آورد و توی نور مغازه نگاه کرد و با حوصله یکی از کارتها را بیرون کشید تا برای پرداخت پول شیر اقدام کند. اما قانع نشد. برگشت و دوباره پنیر و شیر و کره محلی سفارش داد. این دفعه یک کارت بانکی دیگر بیرون کشید. لبخند زد و گفت: دفتر نسیه ندارین؟</p><p>مرد شیر فروش گفت: نه. صدقه سر آخوندا دیگه نسیه نمی‌دیم.</p><p>آقا مراد یکه خورد. کاسب قدیمی چطور از دهنش در رفته بود نسیه؟ ولی با خودش گفت اشکالی ندارد. بعد گفت: خوب پس کشک دست ساز دارین؟</p><p>مرد شیر فروش اشاره زد به گلوله های کشک توی یخچال ویترینی ایستاده. به سرعت برق زنش جلوی چشمش آمد که داشت می‌گفت: اینا چیه خریدی؟ آدم میبینه دلش به هم میخوره. با همون دست کثافت گاو رو دوشیدن بعد اومدن کشک گوله کردن. کشک باید پاستوریزه باشه.</p><p>ولی حرفش را زده بود و یک کیلو هم کشک خواسته بود. مغازه دار یعنی عقاب. یعنی کسی که کلمه های نگفته‌ی شما را هم از حلقتان می‌کشد بیرون و از آن یک خرید درست و حسابی راه می‌اندازد.</p><p>توی روزهای آتی به ترتیب مهمترین اتفاقات ممکن افتاد. تابلوی رو به آفتاب مغازه ی خودش، از تعمیرات لوازم خانگی کاسه ساز تبدیل شد به تعمیرات لوازم خانگی. بعد بزرگتر از قبل نوشته بود : مراد ادیب زاده فر.&nbsp;</p><p>..........</p><p><strong>اگر فکر میکنید این اپیزود حال کسی رو خوب میکنه ازش دریغ نکنید و براش بفرستید </strong></p><p>اگر فکر میکنید این اپیزود حال کسی رو خوب میکنه و یا به دردش میخوره براش بفرستید. </p><p><br></p><hr><p style='color:grey; font-size:0.75em;'> Hosted on Acast. See <a style='color:grey;' target='_blank' rel='noopener noreferrer' href='https://acast.com/privacy'>acast.com/privacy</a> for more information.</p>]]></itunes:summary>
		</item>
		<item>
			<title>طنز چیزوسکوپی -نمره دوم - جملات زیبا چرا اینقدر بدیهی اند؟ </title>
			<itunes:title>طنز چیزوسکوپی -نمره دوم - جملات زیبا چرا اینقدر بدیهی اند؟ </itunes:title>
			<pubDate>Fri, 04 Apr 2025 14:01:25 GMT</pubDate>
			<itunes:duration>43:13</itunes:duration>
			<enclosure url="https://sphinx.acast.com/p/open/s/66faa140fdb2501b6be6d020/e/67efe637506c6c628cd553c6/media.mp3" length="38871381" type="audio/mpeg"/>
			<guid isPermaLink="false">67efe637506c6c628cd553c6</guid>
			<itunes:explicit>false</itunes:explicit>
			<link>https://shows.acast.com/fictionradio/episodes/67efe637506c6c628cd553c6</link>
			<acast:episodeId>67efe637506c6c628cd553c6</acast:episodeId>
			<acast:showId>66faa140fdb2501b6be6d020</acast:showId>
			<acast:settings><![CDATA[FYjHyZbXWHZ7gmX8Pp1rmbKbhgrQiwYShz70Q9/ffXZMTtedvdcRQbP4eiLMjXzCKLPjEYLpGj+NMVKa+5C8pL4u/EOj1Vw4h5MMJYp0lCcFAe0fnxBJy/1ju4Qxy1fh8gO4DvlGA40yms2g0/hOkcrfHIopjTygHFqGwwOPKFIai4SuTvs86Lx3UYCyl6Zs2OIvds239zxe+R02B07l42mL/w46mHbSzyD+8Hrp4Fn0mlMBhS6xdlZ63fFqVbLNJPDWee1Ced67M4DWNYe3cgzk98IMc06LDAbY7ohnAWVVNcAeQWLb7rMgYtksnEO+]]></acast:settings>
			<itunes:subtitle>شوخی با بزرگان ادبیات و فلسفه و روان شناسی </itunes:subtitle>
			<itunes:episodeType>full</itunes:episodeType>
			<itunes:season>4</itunes:season>
			<itunes:episode>2</itunes:episode>
			<itunes:image href="https://assets.pippa.io/shows/66faa140fdb2501b6be6d020/1743775822115-bdb5c8b3-8e68-4f7a-b3d2-9eeb8f9a08a5.jpeg"/>
			<description><![CDATA[<p>چرا جملات زیبا این قدر بدیهی و پیش پا افتاده است؟</p><p>خیلی وقتها ما این جمله ها را به بقیه هدیه میدیم ولی خبر نداریم توی چه بستر و فضایی این حرفها گفته شده و اصلا اصل جذابیت این جمله ها غوطه ور بودن اونها در میان قصه و داستان و رمان و روایتها و خاطره هاست.</p><p>بشنوید و به دوستانتون هم معرفی کنید تا از این پادکست حمایت کرده باشید. ممنونم.</p><p>با جملاتی از داستایوفسکی - چخوف - کافکا و جمال عبدالناصر</p><p>اگر فکر میکنید این اپیزود حال کسی رو خوب میکنه و یا به دردش میخوره براش بفرستید. </p><p><br></p><hr><p style='color:grey; font-size:0.75em;'> Hosted on Acast. See <a style='color:grey;' target='_blank' rel='noopener noreferrer' href='https://acast.com/privacy'>acast.com/privacy</a> for more information.</p>]]></description>
			<itunes:summary><![CDATA[<p>چرا جملات زیبا این قدر بدیهی و پیش پا افتاده است؟</p><p>خیلی وقتها ما این جمله ها را به بقیه هدیه میدیم ولی خبر نداریم توی چه بستر و فضایی این حرفها گفته شده و اصلا اصل جذابیت این جمله ها غوطه ور بودن اونها در میان قصه و داستان و رمان و روایتها و خاطره هاست.</p><p>بشنوید و به دوستانتون هم معرفی کنید تا از این پادکست حمایت کرده باشید. ممنونم.</p><p>با جملاتی از داستایوفسکی - چخوف - کافکا و جمال عبدالناصر</p><p>اگر فکر میکنید این اپیزود حال کسی رو خوب میکنه و یا به دردش میخوره براش بفرستید. </p><p><br></p><hr><p style='color:grey; font-size:0.75em;'> Hosted on Acast. See <a style='color:grey;' target='_blank' rel='noopener noreferrer' href='https://acast.com/privacy'>acast.com/privacy</a> for more information.</p>]]></itunes:summary>
		</item>
		<item>
			<title>طنز چیزوسکوپی -نمره یک  </title>
			<itunes:title>طنز چیزوسکوپی -نمره یک  </itunes:title>
			<pubDate>Sun, 30 Mar 2025 22:29:51 GMT</pubDate>
			<itunes:duration>24:09</itunes:duration>
			<enclosure url="https://sphinx.acast.com/p/open/s/66faa140fdb2501b6be6d020/e/67e9c5e0fb25a5be593421f1/media.mp3" length="20077348" type="audio/mpeg"/>
			<guid isPermaLink="false">67e9c5e0fb25a5be593421f1</guid>
			<itunes:explicit>false</itunes:explicit>
			<link>https://www.instagram.com/poursadegh.ammar</link>
			<acast:episodeId>67e9c5e0fb25a5be593421f1</acast:episodeId>
			<acast:showId>66faa140fdb2501b6be6d020</acast:showId>
			<acast:settings><![CDATA[FYjHyZbXWHZ7gmX8Pp1rmbKbhgrQiwYShz70Q9/ffXZMTtedvdcRQbP4eiLMjXzCKLPjEYLpGj+NMVKa+5C8pL4u/EOj1Vw4h5MMJYp0lCcFAe0fnxBJy/1ju4Qxy1fh8gO4DvlGA40yms2g0/hOkcrfHIopjTygHFqGwwOPKFIai4SuTvs86Lx3UYCyl6Zs2OIvds239zxe+R02B07l42mL/w46mHbSzyD+8Hrp4FnPuIlvvqSMCfp2AH2UJyHGZKmkmSPWNLYmaBzzcDwgnv3G4YgIXwKnjMtvlsXoZm55SCbU7ZMTmWsU6DZQkrqP]]></acast:settings>
			<itunes:subtitle> واکنش به اخبار طنز - اگر طنز رو فقط طنز حافظ نمیدونید </itunes:subtitle>
			<itunes:episodeType>full</itunes:episodeType>
			<itunes:season>4</itunes:season>
			<itunes:episode>1</itunes:episode>
			<itunes:image href="https://assets.pippa.io/shows/66faa140fdb2501b6be6d020/1743373487687-ddf1c5be-872b-4040-b4c5-650b763dfcd0.jpeg"/>
			<description><![CDATA[<p>اگه خدا قبول کنه  ما هم کمی تا بخشی به یک واکنش طبیعی در مقابل اخبار امروز واکنش نشون دادیم. فصل جدیدی در رادیو  فیکشن شروع شده که به معنی تمام شدن فصل قبلی یعنی گفتگو با افراد نیست. بنابر این اپیزودهای فصل قبل به قوت خود و در وقت مناسب منتشر خواهند شد. </p><p>برای حمایت از رادیو فیکشن حتما اون رو به دوستانتون معرفی کنید. ما تقریبا همه جا منتشر میشیم. </p><br><p>اگر فکر میکنید این اپیزود حال کسی رو خوب میکنه و یا به دردش میخوره براش بفرستید. </p><p><br></p><hr><p style='color:grey; font-size:0.75em;'> Hosted on Acast. See <a style='color:grey;' target='_blank' rel='noopener noreferrer' href='https://acast.com/privacy'>acast.com/privacy</a> for more information.</p>]]></description>
			<itunes:summary><![CDATA[<p>اگه خدا قبول کنه  ما هم کمی تا بخشی به یک واکنش طبیعی در مقابل اخبار امروز واکنش نشون دادیم. فصل جدیدی در رادیو  فیکشن شروع شده که به معنی تمام شدن فصل قبلی یعنی گفتگو با افراد نیست. بنابر این اپیزودهای فصل قبل به قوت خود و در وقت مناسب منتشر خواهند شد. </p><p>برای حمایت از رادیو فیکشن حتما اون رو به دوستانتون معرفی کنید. ما تقریبا همه جا منتشر میشیم. </p><br><p>اگر فکر میکنید این اپیزود حال کسی رو خوب میکنه و یا به دردش میخوره براش بفرستید. </p><p><br></p><hr><p style='color:grey; font-size:0.75em;'> Hosted on Acast. See <a style='color:grey;' target='_blank' rel='noopener noreferrer' href='https://acast.com/privacy'>acast.com/privacy</a> for more information.</p>]]></itunes:summary>
		</item>
		<item>
			<title>داستان ژانر(وحشت، علمی -تخیلی و فانتزی) چیست؟ گفتگو با مصطفی علیزاده - کارگاه هزار و یک شب</title>
			<itunes:title>داستان ژانر(وحشت، علمی -تخیلی و فانتزی) چیست؟ گفتگو با مصطفی علیزاده - کارگاه هزار و یک شب</itunes:title>
			<pubDate>Sun, 16 Mar 2025 07:23:17 GMT</pubDate>
			<itunes:duration>1:30:00</itunes:duration>
			<enclosure url="https://sphinx.acast.com/p/open/s/66faa140fdb2501b6be6d020/e/67d52c924fe212e561a426f2/media.mp3" length="81631926" type="audio/mpeg"/>
			<guid isPermaLink="false">67d52c924fe212e561a426f2</guid>
			<itunes:explicit>false</itunes:explicit>
			<link>https://www.youtube.com/watch?v=E8rq-sdkyLQ</link>
			<acast:episodeId>67d52c924fe212e561a426f2</acast:episodeId>
			<acast:showId>66faa140fdb2501b6be6d020</acast:showId>
			<acast:settings><![CDATA[FYjHyZbXWHZ7gmX8Pp1rmbKbhgrQiwYShz70Q9/ffXZMTtedvdcRQbP4eiLMjXzCKLPjEYLpGj+NMVKa+5C8pL4u/EOj1Vw4h5MMJYp0lCcFAe0fnxBJy/1ju4Qxy1fh8gO4DvlGA40yms2g0/hOkcrfHIopjTygHFqGwwOPKFIai4SuTvs86Lx3UYCyl6Zs2OIvds239zxe+R02B07l42mL/w46mHbSzyD+8Hrp4FnPLjxb0nBMDfcv1WsG/07SvwefC4k1+aoaz3wKxiOGhqlpK1V0AYYj80mNRBiOM8fPu6Hyr9Exr0838xjb0foT]]></acast:settings>
			<itunes:subtitle>نویسنده و مدرس کارگاه داستان نویسی </itunes:subtitle>
			<itunes:episodeType>full</itunes:episodeType>
			<itunes:season>3</itunes:season>
			<itunes:episode>7</itunes:episode>
			<itunes:image href="https://assets.pippa.io/shows/66faa140fdb2501b6be6d020/1742022857499-102ca18d-1f42-4f70-83e7-a60fdb81a115.jpeg"/>
			<description><![CDATA[<p><br></p><p>همه ی ما داستانهای علمی تخیلی آیزاک آسیموف و ری براد بری را دیده ایم. هری پاتر و داستنهایش را در کتاب و فیلمها دیده ایم. آیا نمونه های کلاسیک این داستانها وجود دارند؟ و حالا قابل خواندن هستند؟ هنوز میشود قصه های هزار و یک شب را خواند و سرگرم شد؟ عجایب المخلوقات و غرایب الموجودات هندی و قزوینی و همدانی برای خواندن امروز مناسبند؟ اسطوره ها چه کمکی به داستان نویسها و داستان خوانها می کنند؟ قصه های عاشقانه و رمانهای عشقی پر سوز و گداز، از فهیمه رحیمی گرفته تا زویاپیرزاد میتوانند حال ما را خوب کنند و یک تجربه ی عشقی به یاد ماندنی به ما بدهند؟  </p><p>آقای مصطفی علیزاده نویسنده و منتقد پرکار، حتی حیرت تحصیل کرده های ادبیات را هم بر انگیخته است. ایشان کارگاه های داستان خوانی هزار و یک شب برگزار می کنند که جذاب و دیدنی است.</p><br><p>اگر فکر میکنید این اپیزود حال کسی رو خوب میکنه و یا به دردش میخوره براش بفرستید. </p><p><br></p><hr><p style='color:grey; font-size:0.75em;'> Hosted on Acast. See <a style='color:grey;' target='_blank' rel='noopener noreferrer' href='https://acast.com/privacy'>acast.com/privacy</a> for more information.</p>]]></description>
			<itunes:summary><![CDATA[<p><br></p><p>همه ی ما داستانهای علمی تخیلی آیزاک آسیموف و ری براد بری را دیده ایم. هری پاتر و داستنهایش را در کتاب و فیلمها دیده ایم. آیا نمونه های کلاسیک این داستانها وجود دارند؟ و حالا قابل خواندن هستند؟ هنوز میشود قصه های هزار و یک شب را خواند و سرگرم شد؟ عجایب المخلوقات و غرایب الموجودات هندی و قزوینی و همدانی برای خواندن امروز مناسبند؟ اسطوره ها چه کمکی به داستان نویسها و داستان خوانها می کنند؟ قصه های عاشقانه و رمانهای عشقی پر سوز و گداز، از فهیمه رحیمی گرفته تا زویاپیرزاد میتوانند حال ما را خوب کنند و یک تجربه ی عشقی به یاد ماندنی به ما بدهند؟  </p><p>آقای مصطفی علیزاده نویسنده و منتقد پرکار، حتی حیرت تحصیل کرده های ادبیات را هم بر انگیخته است. ایشان کارگاه های داستان خوانی هزار و یک شب برگزار می کنند که جذاب و دیدنی است.</p><br><p>اگر فکر میکنید این اپیزود حال کسی رو خوب میکنه و یا به دردش میخوره براش بفرستید. </p><p><br></p><hr><p style='color:grey; font-size:0.75em;'> Hosted on Acast. See <a style='color:grey;' target='_blank' rel='noopener noreferrer' href='https://acast.com/privacy'>acast.com/privacy</a> for more information.</p>]]></itunes:summary>
		</item>
		<item>
			<title>رمان حافظ خوانی خصوصی- گفتگو با علیرضا محمودی ایرانمهر - نویسنده - گفتگو کنار آتیش</title>
			<itunes:title>رمان حافظ خوانی خصوصی- گفتگو با علیرضا محمودی ایرانمهر - نویسنده - گفتگو کنار آتیش</itunes:title>
			<pubDate>Sat, 15 Mar 2025 07:09:14 GMT</pubDate>
			<itunes:duration>1:11:24</itunes:duration>
			<enclosure url="https://sphinx.acast.com/p/open/s/66faa140fdb2501b6be6d020/e/67d5279c34deae95a59dd605/media.mp3" length="68550739" type="audio/mpeg"/>
			<guid isPermaLink="false">67d5279c34deae95a59dd605</guid>
			<itunes:explicit>false</itunes:explicit>
			<link>https://www.youtube.com/watch?v=R0DFt_xY9tU</link>
			<acast:episodeId>67d5279c34deae95a59dd605</acast:episodeId>
			<acast:showId>66faa140fdb2501b6be6d020</acast:showId>
			<acast:settings><![CDATA[FYjHyZbXWHZ7gmX8Pp1rmbKbhgrQiwYShz70Q9/ffXZMTtedvdcRQbP4eiLMjXzCKLPjEYLpGj+NMVKa+5C8pL4u/EOj1Vw4h5MMJYp0lCcFAe0fnxBJy/1ju4Qxy1fh8gO4DvlGA40yms2g0/hOkcrfHIopjTygHFqGwwOPKFIai4SuTvs86Lx3UYCyl6Zs2OIvds239zxe+R02B07l42mL/w46mHbSzyD+8Hrp4FmM3O9ANLEag3DBxOc2ohzjUc9vceX7n4dl7GTzSNRsi6FR9kTybqKkolczTIOS0gRxLHIcNW18ZXB7OtYrpO8r]]></acast:settings>
			<itunes:subtitle>نویسنده و داور ادبی </itunes:subtitle>
			<itunes:episodeType>full</itunes:episodeType>
			<itunes:season>3</itunes:season>
			<itunes:episode>6</itunes:episode>
			<itunes:image href="https://assets.pippa.io/shows/66faa140fdb2501b6be6d020/1742022529895-328cf634-8866-4b34-b7d2-8685a26cb3e3.jpeg"/>
			<description><![CDATA[<p><br></p><p>چرا باید حافظ را خصوصی خواند؟</p><p>مساله‌ی قدیمی معنا در تاریخ ادبیات</p><p>نقطه‌ی طلایی هرمنوتیک که حافظ بر قله‌ی آن ایستاده است</p><p>بازخوانی بیتی از حافظ در حالات گوناگون </p><p>دوره‌های خودکاوی با حافظ</p><p>یافتن و گشودن گره‌های درون</p><p>واکاوی خواب‌ها و رویاها به یاری حافظ </p><p>شنیدن آن چه حافظ، خصوصی و پنهان به تو می‌گوید</p><p>راهکارهایی برای درک درونی معنی اشعار  </p><p>و سخن‌های رمزآلود حافظ با خویشن جمعی ما</p><p>علیرضا محمودی ایرانمهر زادهٔ ۱۳۵۳ در مشهد، منتقد، داستان‌نویس و فیلمنامه‌نویس ایرانی است. از مهم‌ترین آثار علیرضا محمودی ایرانمهر می‌توان به فعالیت در فیلم دلداده، فیلم آزادراه و فیلم دلخون اشاره کرد.</p><p>علیرضا محمودی ایرانمهر کار حرفه‌ای خود را از سینما آغاز کرد و سال 1387 در فیلم دلخون به کارگردانی محمدرضا رحمانی به عنوان نویسنده فعالیت داشته است. گرچه موفقیت این اثر نسبت به آثار شاخص بعدیش مانند فیلم دلداده، بیشتر نبود اما تجربه خوبی برای علیرضا محمودی ایرانمهر محسوب می‌شود و همکاری با هنرمندانی همچون الناز شاکردوست، حامد بهداد، پوریا پورسرخ و هوشنگ توکلی را تجربه کرد.</p><p>اگر فکر میکنید این اپیزود حال کسی رو خوب میکنه و یا به دردش میخوره براش بفرستید. </p><p><br></p><hr><p style='color:grey; font-size:0.75em;'> Hosted on Acast. See <a style='color:grey;' target='_blank' rel='noopener noreferrer' href='https://acast.com/privacy'>acast.com/privacy</a> for more information.</p>]]></description>
			<itunes:summary><![CDATA[<p><br></p><p>چرا باید حافظ را خصوصی خواند؟</p><p>مساله‌ی قدیمی معنا در تاریخ ادبیات</p><p>نقطه‌ی طلایی هرمنوتیک که حافظ بر قله‌ی آن ایستاده است</p><p>بازخوانی بیتی از حافظ در حالات گوناگون </p><p>دوره‌های خودکاوی با حافظ</p><p>یافتن و گشودن گره‌های درون</p><p>واکاوی خواب‌ها و رویاها به یاری حافظ </p><p>شنیدن آن چه حافظ، خصوصی و پنهان به تو می‌گوید</p><p>راهکارهایی برای درک درونی معنی اشعار  </p><p>و سخن‌های رمزآلود حافظ با خویشن جمعی ما</p><p>علیرضا محمودی ایرانمهر زادهٔ ۱۳۵۳ در مشهد، منتقد، داستان‌نویس و فیلمنامه‌نویس ایرانی است. از مهم‌ترین آثار علیرضا محمودی ایرانمهر می‌توان به فعالیت در فیلم دلداده، فیلم آزادراه و فیلم دلخون اشاره کرد.</p><p>علیرضا محمودی ایرانمهر کار حرفه‌ای خود را از سینما آغاز کرد و سال 1387 در فیلم دلخون به کارگردانی محمدرضا رحمانی به عنوان نویسنده فعالیت داشته است. گرچه موفقیت این اثر نسبت به آثار شاخص بعدیش مانند فیلم دلداده، بیشتر نبود اما تجربه خوبی برای علیرضا محمودی ایرانمهر محسوب می‌شود و همکاری با هنرمندانی همچون الناز شاکردوست، حامد بهداد، پوریا پورسرخ و هوشنگ توکلی را تجربه کرد.</p><p>اگر فکر میکنید این اپیزود حال کسی رو خوب میکنه و یا به دردش میخوره براش بفرستید. </p><p><br></p><hr><p style='color:grey; font-size:0.75em;'> Hosted on Acast. See <a style='color:grey;' target='_blank' rel='noopener noreferrer' href='https://acast.com/privacy'>acast.com/privacy</a> for more information.</p>]]></itunes:summary>
		</item>
		<item>
			<title>گفتگو با پویان مقدم - جهانگرد و پادکسترچاپار کست - گفتگو دور آتیش درباره سفرنامه و جهانگردی</title>
			<itunes:title>گفتگو با پویان مقدم - جهانگرد و پادکسترچاپار کست - گفتگو دور آتیش درباره سفرنامه و جهانگردی</itunes:title>
			<pubDate>Tue, 11 Mar 2025 14:04:16 GMT</pubDate>
			<itunes:duration>1:25:35</itunes:duration>
			<enclosure url="https://sphinx.acast.com/p/open/s/66faa140fdb2501b6be6d020/e/67d042e277c96703a65a15d0/media.mp3" length="82164088" type="audio/mpeg"/>
			<guid isPermaLink="false">67d042e277c96703a65a15d0</guid>
			<itunes:explicit>false</itunes:explicit>
			<link>https://www.youtube.com/watch?v=WMIVUEX4yAE</link>
			<acast:episodeId>67d042e277c96703a65a15d0</acast:episodeId>
			<acast:showId>66faa140fdb2501b6be6d020</acast:showId>
			<acast:settings><![CDATA[FYjHyZbXWHZ7gmX8Pp1rmbKbhgrQiwYShz70Q9/ffXZMTtedvdcRQbP4eiLMjXzCKLPjEYLpGj+NMVKa+5C8pL4u/EOj1Vw4h5MMJYp0lCcFAe0fnxBJy/1ju4Qxy1fh8gO4DvlGA40yms2g0/hOkcrfHIopjTygHFqGwwOPKFIai4SuTvs86Lx3UYCyl6Zs2OIvds239zxe+R02B07l42mL/w46mHbSzyD+8Hrp4FmWs6ayDw4t+8EFgr8yrBSbKl6Zn0sRBsUkUYRTQoDlihME17o+u7Brl9zVuspyIfwmuNJ6VJJ8AzKRRWcT1hXN]]></acast:settings>
			<itunes:subtitle>چاپارکست- رادیو ماجرا - تور گردشگری - لست سکند </itunes:subtitle>
			<itunes:episodeType>full</itunes:episodeType>
			<itunes:season>3</itunes:season>
			<itunes:episode>5</itunes:episode>
			<itunes:image href="https://assets.pippa.io/shows/66faa140fdb2501b6be6d020/1741700460235-2929916b-0b4e-44dd-abef-317f4dd47384.jpeg"/>
			<description><![CDATA[<p><br></p><p>پویان مقدم جهانگرد، تور لیدر و تولید کننده ی : چاپار کست</p><p><a href="https://www.youtube.com/redirect?event=video_description&amp;redir_token=QUFFLUhqa25jNFRFNG5uMmhjd0I3Qk9QUEMtRjJ1UFRjd3xBQ3Jtc0tsZUg2bXlRZ2JmRVZ0NmNETzJGX0RnRnZaRnQzM1FsSXF1aVBOR3pNMGliSklxYUhkT0ZROW9pZ0VUMmdvcmY5MUNsWHhQSHM2bmV2WlRzd0tKaFNtb0R5M2FXZy1DcVhmWW5xaW1TYTQ3Y0t2cWhpdw&amp;q=https%3A%2F%2Fcastbox.fm%2Fchannel%2F4956457&amp;v=WMIVUEX4yAE" rel="noopener noreferrer" target="_blank">https://castbox.fm/channel/4956457</a></p><p>از کجا شروع شد؟ شما از یک مدیر پروژه‌ی عمرانی موفق کنده شدی رفتی توی فضای گردشگری. اصلا کتاب خوندن چه ربطی به گردشگری داره؟</p><p>شده سفری بری که اصلا خوشت نیاد؟ میشه گفت؟</p><p>و برعکس شده جایی رو خیلی دوست داشته باشی؟ و همراه‌ها بگن این چیه؟</p><p>جایی بوده فقط پیر پاتالها -به اضافه هفتاد -دوست داشته باشن؟ ایران برای خارجیها اینطوریه؟</p><p><a href="https://www.youtube.com/@chaparcast" rel="noopener noreferrer" target="_blank">‪@chaparcast‬</a></p><p>سفید خوانی کنیم:</p><p>برای رفتن به کجا باید اطلاعات حسابی جمع کرد؟ یعنی مثلا بخارا رفتن همینطور خشک و خالی و بی اطلاعات به درد میخوره ؟</p><p>کتاب خوندن و داستان و حکایت از یک فضای خیالی می‌آد. چطور با سفر جور درمیاد؟</p><p>با پویان مقدم از هویت ایرانی گفتیم. از محتوای صوتی پادکستش و اینکه ویدئوهای یوتیوبش حاوی کلی اطلاعات متفاوت مثل نقشه و توضیحات و عکسها درباره ی جاهای دیدنی دنیا و ایرانه. از جاده ی ابریشم گفتیم. از این گفتیم که ایرانیها بر خلاف خود تحقیریهاشون به خاطر اینکه تاجر بودند خیلی هم مهمان نواز واقعی هستند. باهاش درباره انواع سفرنامه گفتیم. آقای پویان مقدم زحمت کشیدند و لیستی از سفرنامه هایی که ازشون توی گفتگو خواستیم بهمون دادند:</p><p>سفرنامه ابن فضلان</p><p>سفرنامه ناصرخسرو</p><p>تاریخ بیهقی</p><p>تاریخ جهانگشای جوینی</p><p>سفرنامه ابن بطوطه</p><p>سفرنامه ابودولف</p><p>سفرنامه سون هدین - کتاب کویرهای ایران</p><p>بابر نامه -خاطرات و نظرات ظهیرالدین بابر</p><p>همایون نامه - همایون‌نامه (نثر تاریخی) را گل‌بدن بانو خواهر نصیرالدین همایون نوشت و نصیرالدین همایون خود از پادشاهان گورکانی (یا تیموری یا بابری یا مغولان هند) بود.</p><p>تاریخ رشیدی میرزا حیدر دغلات</p><p>جهانگردی با دیدگاه عمیقتر خیلی دغدغه ی جدی تری به نسبت دیدگاه توریستی و تیک زدن سفرهاست. سفر رفتن یه جورایی یعنی احضار ارواح مردگان اون منطقه ی تاریخی که  زندگی شما رو دگرگون خواهد کرد. </p><p>اگر فکر میکنید این اپیزود حال کسی رو خوب میکنه و یا به دردش میخوره براش بفرستید. </p><p><br></p><hr><p style='color:grey; font-size:0.75em;'> Hosted on Acast. See <a style='color:grey;' target='_blank' rel='noopener noreferrer' href='https://acast.com/privacy'>acast.com/privacy</a> for more information.</p>]]></description>
			<itunes:summary><![CDATA[<p><br></p><p>پویان مقدم جهانگرد، تور لیدر و تولید کننده ی : چاپار کست</p><p><a href="https://www.youtube.com/redirect?event=video_description&amp;redir_token=QUFFLUhqa25jNFRFNG5uMmhjd0I3Qk9QUEMtRjJ1UFRjd3xBQ3Jtc0tsZUg2bXlRZ2JmRVZ0NmNETzJGX0RnRnZaRnQzM1FsSXF1aVBOR3pNMGliSklxYUhkT0ZROW9pZ0VUMmdvcmY5MUNsWHhQSHM2bmV2WlRzd0tKaFNtb0R5M2FXZy1DcVhmWW5xaW1TYTQ3Y0t2cWhpdw&amp;q=https%3A%2F%2Fcastbox.fm%2Fchannel%2F4956457&amp;v=WMIVUEX4yAE" rel="noopener noreferrer" target="_blank">https://castbox.fm/channel/4956457</a></p><p>از کجا شروع شد؟ شما از یک مدیر پروژه‌ی عمرانی موفق کنده شدی رفتی توی فضای گردشگری. اصلا کتاب خوندن چه ربطی به گردشگری داره؟</p><p>شده سفری بری که اصلا خوشت نیاد؟ میشه گفت؟</p><p>و برعکس شده جایی رو خیلی دوست داشته باشی؟ و همراه‌ها بگن این چیه؟</p><p>جایی بوده فقط پیر پاتالها -به اضافه هفتاد -دوست داشته باشن؟ ایران برای خارجیها اینطوریه؟</p><p><a href="https://www.youtube.com/@chaparcast" rel="noopener noreferrer" target="_blank">‪@chaparcast‬</a></p><p>سفید خوانی کنیم:</p><p>برای رفتن به کجا باید اطلاعات حسابی جمع کرد؟ یعنی مثلا بخارا رفتن همینطور خشک و خالی و بی اطلاعات به درد میخوره ؟</p><p>کتاب خوندن و داستان و حکایت از یک فضای خیالی می‌آد. چطور با سفر جور درمیاد؟</p><p>با پویان مقدم از هویت ایرانی گفتیم. از محتوای صوتی پادکستش و اینکه ویدئوهای یوتیوبش حاوی کلی اطلاعات متفاوت مثل نقشه و توضیحات و عکسها درباره ی جاهای دیدنی دنیا و ایرانه. از جاده ی ابریشم گفتیم. از این گفتیم که ایرانیها بر خلاف خود تحقیریهاشون به خاطر اینکه تاجر بودند خیلی هم مهمان نواز واقعی هستند. باهاش درباره انواع سفرنامه گفتیم. آقای پویان مقدم زحمت کشیدند و لیستی از سفرنامه هایی که ازشون توی گفتگو خواستیم بهمون دادند:</p><p>سفرنامه ابن فضلان</p><p>سفرنامه ناصرخسرو</p><p>تاریخ بیهقی</p><p>تاریخ جهانگشای جوینی</p><p>سفرنامه ابن بطوطه</p><p>سفرنامه ابودولف</p><p>سفرنامه سون هدین - کتاب کویرهای ایران</p><p>بابر نامه -خاطرات و نظرات ظهیرالدین بابر</p><p>همایون نامه - همایون‌نامه (نثر تاریخی) را گل‌بدن بانو خواهر نصیرالدین همایون نوشت و نصیرالدین همایون خود از پادشاهان گورکانی (یا تیموری یا بابری یا مغولان هند) بود.</p><p>تاریخ رشیدی میرزا حیدر دغلات</p><p>جهانگردی با دیدگاه عمیقتر خیلی دغدغه ی جدی تری به نسبت دیدگاه توریستی و تیک زدن سفرهاست. سفر رفتن یه جورایی یعنی احضار ارواح مردگان اون منطقه ی تاریخی که  زندگی شما رو دگرگون خواهد کرد. </p><p>اگر فکر میکنید این اپیزود حال کسی رو خوب میکنه و یا به دردش میخوره براش بفرستید. </p><p><br></p><hr><p style='color:grey; font-size:0.75em;'> Hosted on Acast. See <a style='color:grey;' target='_blank' rel='noopener noreferrer' href='https://acast.com/privacy'>acast.com/privacy</a> for more information.</p>]]></itunes:summary>
		</item>
		<item>
			<title> اسکار انیمیشن 2025- گفتگو با آقای علی احمدی استاد خانم شیرین سوهانی و آقای حسین ملایمی</title>
			<itunes:title> اسکار انیمیشن 2025- گفتگو با آقای علی احمدی استاد خانم شیرین سوهانی و آقای حسین ملایمی</itunes:title>
			<pubDate>Sun, 09 Mar 2025 15:42:31 GMT</pubDate>
			<itunes:duration>41:37</itunes:duration>
			<enclosure url="https://sphinx.acast.com/p/open/s/66faa140fdb2501b6be6d020/e/67cdb6eeffae9c0f4ecde086/media.mp3" length="39954808" type="audio/mpeg"/>
			<guid isPermaLink="false">67cdb6eeffae9c0f4ecde086</guid>
			<itunes:explicit>false</itunes:explicit>
			<link>https://www.youtube.com/watch?v=86c2LAEDsaM</link>
			<acast:episodeId>67cdb6eeffae9c0f4ecde086</acast:episodeId>
			<acast:showId>66faa140fdb2501b6be6d020</acast:showId>
			<acast:settings><![CDATA[FYjHyZbXWHZ7gmX8Pp1rmbKbhgrQiwYShz70Q9/ffXZMTtedvdcRQbP4eiLMjXzCKLPjEYLpGj+NMVKa+5C8pL4u/EOj1Vw4h5MMJYp0lCcFAe0fnxBJy/1ju4Qxy1fh8gO4DvlGA40yms2g0/hOkcrfHIopjTygHFqGwwOPKFIai4SuTvs86Lx3UYCyl6Zs2OIvds239zxe+R02B07l42mL/w46mHbSzyD+8Hrp4Flz9efeHzw79gPX8A9P4FLC+y6r/8qj8OXIETfTUa4rtnGnczaL1jyA1C72uIbn4Rqt5ORuB2+d+rkmwmlMwk+y]]></acast:settings>
			<itunes:subtitle>درسایه سرو انیمیشن برنده اسکار Intheshadowofthecypress oscar 2025</itunes:subtitle>
			<itunes:episodeType>full</itunes:episodeType>
			<itunes:season>3</itunes:season>
			<itunes:episode>4</itunes:episode>
			<itunes:image href="https://assets.pippa.io/shows/66faa140fdb2501b6be6d020/1741534345709-732ce9d3-6a36-4026-9e6b-0f59b5a4efca.jpeg"/>
			<description><![CDATA[<p>#oscars2025 #پادکست #انيميشن</p><p>با استاد علی احمدی استاد انیمیشن  شیرین سوهانی و حسین ملایمی گفتگو کردیم. درباره انیمیشن صنعتی و انیمیشن هنری. از جایزه اسکار و اعتماد به نفس دوباره ی انیمیشن ایران گفتیم. از سخت کوشی حسین و شیرین موقع دانشجویی گفتیم. از مسیر سخت و طاقت فرسایی که این دو بزرگوار طی کردند گفتیم. استاد علی احمدی استاد راهنمای آقای حسین ملایمی بوده است و از خاطره های آن روزها گفت. این گفتگو به درد  عاشقان کار انیمیشن و همچنین پدر و مادرهایی میخورد که مردد هستند دنیای انیمیشن به درد بچه هایشان میخورد یا خیر. </p><p>درباره مسایل تکنیکی انیمیشن در سایه سرو برنده اسکار 2025 صحبت کردیم. از خصوصیات اخلاقی و در حقیقت کاری حسین ملایمی و شیرین سوهانی گفتیم. </p><p>شگفت آوره که سخت ترین تکنیک انیمیشن برای این کار طولانی انتخاب شده.  از اصول 12 گانه ی انیمیشن صحبت شد و ... </p><p>#درسایه_سرو</p><p>#انيميشن</p><p>#اسکار2025</p><p>#جایزه</p><p>#فیلم_کوتاه</p><p>#رادیوفیکشن</p><p>#پادکست</p><p>Directors: @shirinsohani @hossein_molayemi</p><p>Production studio: @barfak_studio</p><p>#Intheshadowofthecypress</p><p>#In_the_shadow_of_the_cypress</p><p>#animation #barfakstudio </p><p>#hossein_molayemi #shirinsohani #barfak_studio #awardseason #indieanimation #oscars2025 #oscarnominee</p><p>@hossein_molayemi</p><p>@shirinsohani</p><p>اگر فکر میکنید این اپیزود حال کسی رو خوب میکنه و یا به دردش میخوره براش بفرستید. </p><p><br></p><hr><p style='color:grey; font-size:0.75em;'> Hosted on Acast. See <a style='color:grey;' target='_blank' rel='noopener noreferrer' href='https://acast.com/privacy'>acast.com/privacy</a> for more information.</p>]]></description>
			<itunes:summary><![CDATA[<p>#oscars2025 #پادکست #انيميشن</p><p>با استاد علی احمدی استاد انیمیشن  شیرین سوهانی و حسین ملایمی گفتگو کردیم. درباره انیمیشن صنعتی و انیمیشن هنری. از جایزه اسکار و اعتماد به نفس دوباره ی انیمیشن ایران گفتیم. از سخت کوشی حسین و شیرین موقع دانشجویی گفتیم. از مسیر سخت و طاقت فرسایی که این دو بزرگوار طی کردند گفتیم. استاد علی احمدی استاد راهنمای آقای حسین ملایمی بوده است و از خاطره های آن روزها گفت. این گفتگو به درد  عاشقان کار انیمیشن و همچنین پدر و مادرهایی میخورد که مردد هستند دنیای انیمیشن به درد بچه هایشان میخورد یا خیر. </p><p>درباره مسایل تکنیکی انیمیشن در سایه سرو برنده اسکار 2025 صحبت کردیم. از خصوصیات اخلاقی و در حقیقت کاری حسین ملایمی و شیرین سوهانی گفتیم. </p><p>شگفت آوره که سخت ترین تکنیک انیمیشن برای این کار طولانی انتخاب شده.  از اصول 12 گانه ی انیمیشن صحبت شد و ... </p><p>#درسایه_سرو</p><p>#انيميشن</p><p>#اسکار2025</p><p>#جایزه</p><p>#فیلم_کوتاه</p><p>#رادیوفیکشن</p><p>#پادکست</p><p>Directors: @shirinsohani @hossein_molayemi</p><p>Production studio: @barfak_studio</p><p>#Intheshadowofthecypress</p><p>#In_the_shadow_of_the_cypress</p><p>#animation #barfakstudio </p><p>#hossein_molayemi #shirinsohani #barfak_studio #awardseason #indieanimation #oscars2025 #oscarnominee</p><p>@hossein_molayemi</p><p>@shirinsohani</p><p>اگر فکر میکنید این اپیزود حال کسی رو خوب میکنه و یا به دردش میخوره براش بفرستید. </p><p><br></p><hr><p style='color:grey; font-size:0.75em;'> Hosted on Acast. See <a style='color:grey;' target='_blank' rel='noopener noreferrer' href='https://acast.com/privacy'>acast.com/privacy</a> for more information.</p>]]></itunes:summary>
		</item>
		<item>
			<title>گفتگو با سحر نحوی- پادکست کشو - استودیو به نحوی دیگر </title>
			<itunes:title>گفتگو با سحر نحوی- پادکست کشو - استودیو به نحوی دیگر </itunes:title>
			<pubDate>Sat, 08 Mar 2025 15:42:50 GMT</pubDate>
			<itunes:duration>1:17:40</itunes:duration>
			<enclosure url="https://sphinx.acast.com/p/open/s/66faa140fdb2501b6be6d020/e/67cc5f2effae9c0f4e9c435a/media.mp3" length="66279860" type="audio/mpeg"/>
			<guid isPermaLink="false">67cc5f2effae9c0f4e9c435a</guid>
			<itunes:explicit>true</itunes:explicit>
			<link>https://www.youtube.com/watch?v=f6mU-4c3CYY</link>
			<acast:episodeId>67cc5f2effae9c0f4e9c435a</acast:episodeId>
			<acast:showId>66faa140fdb2501b6be6d020</acast:showId>
			<acast:settings><![CDATA[FYjHyZbXWHZ7gmX8Pp1rmbKbhgrQiwYShz70Q9/ffXZMTtedvdcRQbP4eiLMjXzCKLPjEYLpGj+NMVKa+5C8pL4u/EOj1Vw4h5MMJYp0lCcFAe0fnxBJy/1ju4Qxy1fh8gO4DvlGA40yms2g0/hOkcrfHIopjTygHFqGwwOPKFIai4SuTvs86Lx3UYCyl6Zs2OIvds239zxe+R02B07l42mL/w46mHbSzyD+8Hrp4Flvx4Z9PMp3XFfcRSYLdFVay3GxtIB1vxcy9Yl07Fq3g0aOP/S4TmcCSO7yzecSJMoUh2C5KkZYtjnSv3zzRyor]]></acast:settings>
			<itunes:subtitle>برنده جایزه پادکست سال 1403 در زمینه  هنر و سینما و ادبیات </itunes:subtitle>
			<itunes:episodeType>full</itunes:episodeType>
			<itunes:season>3</itunes:season>
			<itunes:episode>3</itunes:episode>
			<itunes:image href="https://assets.pippa.io/shows/66faa140fdb2501b6be6d020/1741443410692-190a42f1-158b-405e-b9c6-05b071f00581.jpeg"/>
			<description><![CDATA[<p>با سرکار خانم سحر نحوی پادکستر کشو و صاحب استودیو به نحوی دیگر گفتگو کردم.  بعضی از سوالات گفتگوی ما اینطوری بود:</p><p> اولین مواجهاتتون با دنیای ادبیات و سینما و هنر چطوری اتفاق افتاد؟ </p><p>برای تمام آدمهایی که جذب ادبیات و سینما و کلا هنر شد<em>‌</em>ن یه جور شیفتگی در مواجه با اثر هست که می‌خوان برای دیگران تعریفش کنن. برای شما چه چیزی جذاب بود در ابتدا.</p><p>چطوری میشه پادکستر شد؟ یه میکروفون و متن هم که هست این همه. به نظر خیلی سخت نیست. درآمد زا هم هست. اصلا هر چیزی رو میشه پادکست کرد؟ </p><p>&nbsp;هیچ وقت هست که بگی چه فایده؟ یعنی از فعالیت پادکستری نا امید شده باشی؟ </p><p>از نسل جدید چقدر مخاطب دارین؟ اصلا اطلاعی دارین که چی گوش میدن توی پادکستها؟ </p><br><p>با سرکار خانم سحر نحوی از اینکه چطوری معلم انشای فرزانگان تهران شده بود. چطوری در انجمن شعر قلهک فعالیت میکرد. استارتاپی مینی پز که راه انداخته بود. مدیریت ارتباطات که در دانشگاه خونده بود پرسیدیم. </p><p>درباره ی جایزه پادکستری صحبت کردیم. درباره ی اینکه الان استودیو به نحوی دیگر چه پادکستهای جدیدی قراره راه بندازه صحبت کردیم. </p><p>سری هم به خط قرمزهای تولید پادکست زدیم، اینکه پادکست فرهنگ شو مورد علاقه و استاندارد هست یا نه؟ یا مثلا خانم زینب موسوی چطور دایم روی خط قرمزها حرکت میکنه و مهمتر از همه اینکه پادکست حاوی محتوای زرد بسازیم یا نه ؟</p><p>اگر فکر میکنید این اپیزود حال کسی رو خوب میکنه و یا به دردش میخوره براش بفرستید. </p><p><br></p><hr><p style='color:grey; font-size:0.75em;'> Hosted on Acast. See <a style='color:grey;' target='_blank' rel='noopener noreferrer' href='https://acast.com/privacy'>acast.com/privacy</a> for more information.</p>]]></description>
			<itunes:summary><![CDATA[<p>با سرکار خانم سحر نحوی پادکستر کشو و صاحب استودیو به نحوی دیگر گفتگو کردم.  بعضی از سوالات گفتگوی ما اینطوری بود:</p><p> اولین مواجهاتتون با دنیای ادبیات و سینما و هنر چطوری اتفاق افتاد؟ </p><p>برای تمام آدمهایی که جذب ادبیات و سینما و کلا هنر شد<em>‌</em>ن یه جور شیفتگی در مواجه با اثر هست که می‌خوان برای دیگران تعریفش کنن. برای شما چه چیزی جذاب بود در ابتدا.</p><p>چطوری میشه پادکستر شد؟ یه میکروفون و متن هم که هست این همه. به نظر خیلی سخت نیست. درآمد زا هم هست. اصلا هر چیزی رو میشه پادکست کرد؟ </p><p>&nbsp;هیچ وقت هست که بگی چه فایده؟ یعنی از فعالیت پادکستری نا امید شده باشی؟ </p><p>از نسل جدید چقدر مخاطب دارین؟ اصلا اطلاعی دارین که چی گوش میدن توی پادکستها؟ </p><br><p>با سرکار خانم سحر نحوی از اینکه چطوری معلم انشای فرزانگان تهران شده بود. چطوری در انجمن شعر قلهک فعالیت میکرد. استارتاپی مینی پز که راه انداخته بود. مدیریت ارتباطات که در دانشگاه خونده بود پرسیدیم. </p><p>درباره ی جایزه پادکستری صحبت کردیم. درباره ی اینکه الان استودیو به نحوی دیگر چه پادکستهای جدیدی قراره راه بندازه صحبت کردیم. </p><p>سری هم به خط قرمزهای تولید پادکست زدیم، اینکه پادکست فرهنگ شو مورد علاقه و استاندارد هست یا نه؟ یا مثلا خانم زینب موسوی چطور دایم روی خط قرمزها حرکت میکنه و مهمتر از همه اینکه پادکست حاوی محتوای زرد بسازیم یا نه ؟</p><p>اگر فکر میکنید این اپیزود حال کسی رو خوب میکنه و یا به دردش میخوره براش بفرستید. </p><p><br></p><hr><p style='color:grey; font-size:0.75em;'> Hosted on Acast. See <a style='color:grey;' target='_blank' rel='noopener noreferrer' href='https://acast.com/privacy'>acast.com/privacy</a> for more information.</p>]]></itunes:summary>
		</item>
		<item>
			<title>جایزه اسکار انیمیشن 2025 - حسین ملایمی و شیرین سوهانی - مصاحبه با نزدیکترین دوست این زوج </title>
			<itunes:title>جایزه اسکار انیمیشن 2025 - حسین ملایمی و شیرین سوهانی - مصاحبه با نزدیکترین دوست این زوج </itunes:title>
			<pubDate>Tue, 04 Mar 2025 20:33:19 GMT</pubDate>
			<itunes:duration>35:01</itunes:duration>
			<enclosure url="https://sphinx.acast.com/p/open/s/66faa140fdb2501b6be6d020/e/67c76391fc5f88b98d028e7b/media.mp3" length="29767205" type="audio/mpeg"/>
			<guid isPermaLink="false">67c76391fc5f88b98d028e7b</guid>
			<itunes:explicit>false</itunes:explicit>
			<link>https://www.instagram.com/hossein_molayemi/</link>
			<acast:episodeId>67c76391fc5f88b98d028e7b</acast:episodeId>
			<acast:showId>66faa140fdb2501b6be6d020</acast:showId>
			<acast:settings><![CDATA[FYjHyZbXWHZ7gmX8Pp1rmbKbhgrQiwYShz70Q9/ffXZMTtedvdcRQbP4eiLMjXzCKLPjEYLpGj+NMVKa+5C8pL4u/EOj1Vw4h5MMJYp0lCcFAe0fnxBJy/1ju4Qxy1fh8gO4DvlGA40yms2g0/hOkcrfHIopjTygHFqGwwOPKFIai4SuTvs86Lx3UYCyl6Zs2OIvds239zxe+R02B07l42mL/w46mHbSzyD+8Hrp4Fl2vEV1G81RLvyj7L2aRoZYqh3cziFmVbhZK/4QekkzVosHljtY+mGnkP94kzLigMQYpzm5wr0fa55vgFFqh/li]]></acast:settings>
			<itunes:episodeType>full</itunes:episodeType>
			<itunes:season>3</itunes:season>
			<itunes:episode>2</itunes:episode>
			<itunes:image href="https://assets.pippa.io/shows/66faa140fdb2501b6be6d020/1741120213795-e2251b7b-ffd6-42ad-b19a-e017b7b00601.jpeg"/>
			<description><![CDATA[<p>اسکارانیمیشن 2025- حسین ملایمی و شیرین سوهانی - مصاحبه با نزدیکترین دوست این زوج&nbsp;-- این کار باید توسط هر دو نفرمون انجام میشد  و هیچ کدوم به تنهایی نمیشد انجامش بدیم.</p><p>---------------------------------------------------------------------------------------------</p><p>آرمین ولی پور خودش استاد تصویرسازیه و توی دانشگاه درس میده.</p><p>حسین ملایمی و شیرین سوهانی زوج برنده فیلم کوتاه انیمیشن اسکار 2025 شدند.</p><p>بعد از اصغر فرهادی تنها ایرانیهایی که جایزه ی اسکار بردند این زوج هستند.</p><p>از آقای حسین ملایمی امروز پرسیدم بر میگردید ایران و گفت: به احتمال خیلی زیاد</p><p>این دل و جان من رو جلا داد. باور کردم ایرانی بودن چقدر زیبا و ارزشمنده</p><p>با آرمین ولی پور که از دوره متوسطه دوم با حسین هم کلاس و دوست نزدیک بوده گفتگو کردم. این گفتگو برای جوونهای عاشق هنر و همچنین پدر و مادرهایی که نگران و چشم به آینده ی بچه ی هنرمندشون هستند به درد میخوره. حتما گوش کنید.</p><p><a href="https://www.instagram.com/explore/tags/%D8%AF%D8%B1%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D9%87_%D8%B3%D8%B1%D9%88/" rel="noopener noreferrer" target="_blank">#درسایه_سرو</a></p><p><a href="https://www.instagram.com/explore/tags/%D8%A7%D9%86%D9%8A%D9%85%D9%8A%D8%B4%D9%86/" rel="noopener noreferrer" target="_blank">#انيميشن</a>&nbsp;<a href="https://www.instagram.com/explore/tags/%D8%A7%D8%B3%DA%A9%D8%A7%D8%B12025/" rel="noopener noreferrer" target="_blank">#اسکار2025</a>&nbsp;<a href="https://www.instagram.com/explore/tags/%D8%AC%D8%A7%DB%8C%D8%B2%D9%87/" rel="noopener noreferrer" target="_blank">#جایزه</a>&nbsp;<a href="https://www.instagram.com/explore/tags/%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85_%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87/" rel="noopener noreferrer" target="_blank">#فیلم_کوتاه</a></p><p>Directors:&nbsp;<a href="https://www.instagram.com/shirinsohani/" rel="noopener noreferrer" target="_blank">@shirinsohani</a>&nbsp;<a href="https://www.instagram.com/hossein_molayemi/" rel="noopener noreferrer" target="_blank">@hossein_molayemi</a></p><p>Production studio:&nbsp;<a href="https://www.instagram.com/barfak_studio/" rel="noopener noreferrer" target="_blank">@barfak_studio</a></p><p>Pr &amp; Strategy agancies:</p><p><a href="https://www.instagram.com/londonflairpr/" rel="noopener noreferrer" target="_blank">@londonflairpr</a>&nbsp;/&nbsp;<a href="https://www.instagram.com/animationshowcase/" rel="noopener noreferrer" target="_blank">@animationshowcase</a></p><p><a href="https://www.instagram.com/explore/tags/intheshadowofthecypress/" rel="noopener noreferrer" target="_blank">#Intheshadowofthecypress</a></p><p><a href="https://www.instagram.com/explore/tags/in_the_shadow_of_the_cypress/" rel="noopener noreferrer" target="_blank">#In_the_shadow_of_the_cypress</a></p><p><a href="https://www.instagram.com/explore/tags/animation/" rel="noopener noreferrer" target="_blank">#animation</a>&nbsp;<a href="https://www.instagram.com/explore/tags/barfakstudio/" rel="noopener noreferrer" target="_blank">#barfakstudio</a>&nbsp;<a href="https://www.instagram.com/explore/tags/hossein_molayemi/" rel="noopener noreferrer" target="_blank">#hossein_molayemi</a>&nbsp;<a href="https://www.instagram.com/explore/tags/shirinsohani/" rel="noopener noreferrer" target="_blank">#shirinsohani</a>&nbsp;<a href="https://www.instagram.com/explore/tags/barfak_studio/" rel="noopener noreferrer" target="_blank">#barfak_studio</a>&nbsp;<a href="https://www.instagram.com/explore/tags/awardseason/" rel="noopener noreferrer" target="_blank">#awardseason</a>&nbsp;<a href="https://www.instagram.com/explore/tags/indieanimation/" rel="noopener noreferrer" target="_blank">#indieanimation</a>&nbsp;<a href="https://www.instagram.com/explore/tags/oscars2025/" rel="noopener noreferrer" target="_blank">#oscars2025</a>&nbsp;<a href="https://www.instagram.com/explore/tags/oscarnominee/" rel="noopener noreferrer" target="_blank">#oscarnominee</a></p><p>اگر فکر میکنید این اپیزود حال کسی رو خوب میکنه و یا به دردش میخوره براش بفرستید. </p><p><br></p><hr><p style='color:grey; font-size:0.75em;'> Hosted on Acast. See <a style='color:grey;' target='_blank' rel='noopener noreferrer' href='https://acast.com/privacy'>acast.com/privacy</a> for more information.</p>]]></description>
			<itunes:summary><![CDATA[<p>اسکارانیمیشن 2025- حسین ملایمی و شیرین سوهانی - مصاحبه با نزدیکترین دوست این زوج&nbsp;-- این کار باید توسط هر دو نفرمون انجام میشد  و هیچ کدوم به تنهایی نمیشد انجامش بدیم.</p><p>---------------------------------------------------------------------------------------------</p><p>آرمین ولی پور خودش استاد تصویرسازیه و توی دانشگاه درس میده.</p><p>حسین ملایمی و شیرین سوهانی زوج برنده فیلم کوتاه انیمیشن اسکار 2025 شدند.</p><p>بعد از اصغر فرهادی تنها ایرانیهایی که جایزه ی اسکار بردند این زوج هستند.</p><p>از آقای حسین ملایمی امروز پرسیدم بر میگردید ایران و گفت: به احتمال خیلی زیاد</p><p>این دل و جان من رو جلا داد. باور کردم ایرانی بودن چقدر زیبا و ارزشمنده</p><p>با آرمین ولی پور که از دوره متوسطه دوم با حسین هم کلاس و دوست نزدیک بوده گفتگو کردم. این گفتگو برای جوونهای عاشق هنر و همچنین پدر و مادرهایی که نگران و چشم به آینده ی بچه ی هنرمندشون هستند به درد میخوره. حتما گوش کنید.</p><p><a href="https://www.instagram.com/explore/tags/%D8%AF%D8%B1%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D9%87_%D8%B3%D8%B1%D9%88/" rel="noopener noreferrer" target="_blank">#درسایه_سرو</a></p><p><a href="https://www.instagram.com/explore/tags/%D8%A7%D9%86%D9%8A%D9%85%D9%8A%D8%B4%D9%86/" rel="noopener noreferrer" target="_blank">#انيميشن</a>&nbsp;<a href="https://www.instagram.com/explore/tags/%D8%A7%D8%B3%DA%A9%D8%A7%D8%B12025/" rel="noopener noreferrer" target="_blank">#اسکار2025</a>&nbsp;<a href="https://www.instagram.com/explore/tags/%D8%AC%D8%A7%DB%8C%D8%B2%D9%87/" rel="noopener noreferrer" target="_blank">#جایزه</a>&nbsp;<a href="https://www.instagram.com/explore/tags/%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85_%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87/" rel="noopener noreferrer" target="_blank">#فیلم_کوتاه</a></p><p>Directors:&nbsp;<a href="https://www.instagram.com/shirinsohani/" rel="noopener noreferrer" target="_blank">@shirinsohani</a>&nbsp;<a href="https://www.instagram.com/hossein_molayemi/" rel="noopener noreferrer" target="_blank">@hossein_molayemi</a></p><p>Production studio:&nbsp;<a href="https://www.instagram.com/barfak_studio/" rel="noopener noreferrer" target="_blank">@barfak_studio</a></p><p>Pr &amp; Strategy agancies:</p><p><a href="https://www.instagram.com/londonflairpr/" rel="noopener noreferrer" target="_blank">@londonflairpr</a>&nbsp;/&nbsp;<a href="https://www.instagram.com/animationshowcase/" rel="noopener noreferrer" target="_blank">@animationshowcase</a></p><p><a href="https://www.instagram.com/explore/tags/intheshadowofthecypress/" rel="noopener noreferrer" target="_blank">#Intheshadowofthecypress</a></p><p><a href="https://www.instagram.com/explore/tags/in_the_shadow_of_the_cypress/" rel="noopener noreferrer" target="_blank">#In_the_shadow_of_the_cypress</a></p><p><a href="https://www.instagram.com/explore/tags/animation/" rel="noopener noreferrer" target="_blank">#animation</a>&nbsp;<a href="https://www.instagram.com/explore/tags/barfakstudio/" rel="noopener noreferrer" target="_blank">#barfakstudio</a>&nbsp;<a href="https://www.instagram.com/explore/tags/hossein_molayemi/" rel="noopener noreferrer" target="_blank">#hossein_molayemi</a>&nbsp;<a href="https://www.instagram.com/explore/tags/shirinsohani/" rel="noopener noreferrer" target="_blank">#shirinsohani</a>&nbsp;<a href="https://www.instagram.com/explore/tags/barfak_studio/" rel="noopener noreferrer" target="_blank">#barfak_studio</a>&nbsp;<a href="https://www.instagram.com/explore/tags/awardseason/" rel="noopener noreferrer" target="_blank">#awardseason</a>&nbsp;<a href="https://www.instagram.com/explore/tags/indieanimation/" rel="noopener noreferrer" target="_blank">#indieanimation</a>&nbsp;<a href="https://www.instagram.com/explore/tags/oscars2025/" rel="noopener noreferrer" target="_blank">#oscars2025</a>&nbsp;<a href="https://www.instagram.com/explore/tags/oscarnominee/" rel="noopener noreferrer" target="_blank">#oscarnominee</a></p><p>اگر فکر میکنید این اپیزود حال کسی رو خوب میکنه و یا به دردش میخوره براش بفرستید. </p><p><br></p><hr><p style='color:grey; font-size:0.75em;'> Hosted on Acast. See <a style='color:grey;' target='_blank' rel='noopener noreferrer' href='https://acast.com/privacy'>acast.com/privacy</a> for more information.</p>]]></itunes:summary>
		</item>
		<item>
			<title>گفتگو کنار آتیش -جناب آقای  محسن حکیم معانی - نویسنده </title>
			<itunes:title>گفتگو کنار آتیش -جناب آقای  محسن حکیم معانی - نویسنده </itunes:title>
			<pubDate>Fri, 21 Feb 2025 11:50:55 GMT</pubDate>
			<itunes:duration>1:21:15</itunes:duration>
			<enclosure url="https://sphinx.acast.com/p/open/s/66faa140fdb2501b6be6d020/e/67b868a219249d0c1a94f32c/media.mp3" length="38516478" type="audio/mpeg"/>
			<guid isPermaLink="false">67b868a219249d0c1a94f32c</guid>
			<itunes:explicit>false</itunes:explicit>
			<link>https://t.me/fictionradio/73</link>
			<acast:episodeId>67b868a219249d0c1a94f32c</acast:episodeId>
			<acast:showId>66faa140fdb2501b6be6d020</acast:showId>
			<acast:settings><![CDATA[FYjHyZbXWHZ7gmX8Pp1rmbKbhgrQiwYShz70Q9/ffXZMTtedvdcRQbP4eiLMjXzCKLPjEYLpGj+NMVKa+5C8pL4u/EOj1Vw4h5MMJYp0lCcFAe0fnxBJy/1ju4Qxy1fh8gO4DvlGA40yms2g0/hOkcrfHIopjTygHFqGwwOPKFIai4SuTvs86Lx3UYCyl6Zs2OIvds239zxe+R02B07l42mL/w46mHbSzyD+8Hrp4Fkdqlucz7TG6GUN7Qi/qcHhnhGElbdLgBoCxBep/2em8Kx4+m5L/KFjeV4abm0sRtrfKMGZ7AscGxgj1kRg4HkO]]></acast:settings>
			<itunes:episodeType>full</itunes:episodeType>
			<itunes:season>3</itunes:season>
			<itunes:episode>1</itunes:episode>
			<itunes:image href="https://assets.pippa.io/shows/66faa140fdb2501b6be6d020/1740420742272-ffec6022-1404-407d-8dbd-5ac5b4a2b54b.jpeg"/>
			<description><![CDATA[<p><strong>جناب آقای محسن حکیم معانی اهل یزد است. سابقه ی همکاری با رادیو و البته تدریس دوره های ادبیات و هنر را هم دارد. </strong></p><p>تصور کنید شب است و دور آتیش نشسته‌ایم. آتش دان ما میتونه آتش دان برنجی اعلا باشه یا یک حلب روغن ساده مثل خیلی از جاها. یک گفتگوی دور آتیشی فارغ از هر زنده باد و مرده باد.&nbsp;</p><h2><strong>کتاب ارواح مرطوب جنگلی</strong></h2><p>کتاب  افشار بندان </p><br><p>اگر فکر میکنید این اپیزود حال کسی رو خوب میکنه و یا به دردش میخوره براش بفرستید. </p><p><br></p><hr><p style='color:grey; font-size:0.75em;'> Hosted on Acast. See <a style='color:grey;' target='_blank' rel='noopener noreferrer' href='https://acast.com/privacy'>acast.com/privacy</a> for more information.</p>]]></description>
			<itunes:summary><![CDATA[<p><strong>جناب آقای محسن حکیم معانی اهل یزد است. سابقه ی همکاری با رادیو و البته تدریس دوره های ادبیات و هنر را هم دارد. </strong></p><p>تصور کنید شب است و دور آتیش نشسته‌ایم. آتش دان ما میتونه آتش دان برنجی اعلا باشه یا یک حلب روغن ساده مثل خیلی از جاها. یک گفتگوی دور آتیشی فارغ از هر زنده باد و مرده باد.&nbsp;</p><h2><strong>کتاب ارواح مرطوب جنگلی</strong></h2><p>کتاب  افشار بندان </p><br><p>اگر فکر میکنید این اپیزود حال کسی رو خوب میکنه و یا به دردش میخوره براش بفرستید. </p><p><br></p><hr><p style='color:grey; font-size:0.75em;'> Hosted on Acast. See <a style='color:grey;' target='_blank' rel='noopener noreferrer' href='https://acast.com/privacy'>acast.com/privacy</a> for more information.</p>]]></itunes:summary>
		</item>
		<item>
			<title>داستان حمامی که صبح نداشت </title>
			<itunes:title>داستان حمامی که صبح نداشت </itunes:title>
			<pubDate>Wed, 12 Feb 2025 12:17:16 GMT</pubDate>
			<itunes:duration>10:20</itunes:duration>
			<enclosure url="https://sphinx.acast.com/p/open/s/66faa140fdb2501b6be6d020/e/67ac914c3ef0b176ea5f72e8/media.mp3" length="8836040" type="audio/mpeg"/>
			<guid isPermaLink="false">67ac914c3ef0b176ea5f72e8</guid>
			<itunes:explicit>false</itunes:explicit>
			<link>https://t.me/fictionradio/90</link>
			<acast:episodeId>67ac914c3ef0b176ea5f72e8</acast:episodeId>
			<acast:showId>66faa140fdb2501b6be6d020</acast:showId>
			<acast:settings><![CDATA[FYjHyZbXWHZ7gmX8Pp1rmbKbhgrQiwYShz70Q9/ffXZMTtedvdcRQbP4eiLMjXzCKLPjEYLpGj+NMVKa+5C8pL4u/EOj1Vw4h5MMJYp0lCcFAe0fnxBJy/1ju4Qxy1fh8gO4DvlGA40yms2g0/hOkcrfHIopjTygHFqGwwOPKFIai4SuTvs86Lx3UYCyl6Zs2OIvds239zxe+R02B07l42mL/w46mHbSzyD+8Hrp4Fk+L22SWPftMLXPXC+YTuU4/WyoKX7bX5NDhWBa04dC39q8bj4bzJaQp38wfGFu45Oy5MlycLtfSCZ+Vn5O8grJ]]></acast:settings>
			<itunes:episodeType>full</itunes:episodeType>
			<itunes:season>2</itunes:season>
			<itunes:episode>6</itunes:episode>
			<itunes:image href="https://assets.pippa.io/shows/66faa140fdb2501b6be6d020/1739362552703-5d262b40-4c52-43d9-bb9d-82bea1207f0c.jpeg"/>
			<description><![CDATA[<p>به پسرم گفتیم از حمام عمومی دوری کند. در حقیقت من و مادرش هر دو متخصص و استاد دانشگاه هستیم. یک جفت زن و مرد عاقل و سالم وسط بحرانهایی که باید بچه‌مان را درست هدایت کنیم. &nbsp;به همین خاطر می‌دانیم آن تو چه خبر است. یعنی درست وقتی شما بین این همه آدم دارید از یک حوض عمومی یا نمره‌ی آفتاب مهتاب ندیده استفاده می‌کنید ممکن است کلی قارچ در ورودی شما برای مهمانی را باز ببینند. اما پسر گوش شنوا نداشت. ما هم برای اینکه یک بچه‌ی هشت ساله اینقدر حرفمان را پشت گوش نیندازد برایش جریمه در نظر گرفتیم. هر بار حمام، معادل یک روز بیرون نرفتن از خانه و بازی نکردن توی کوچه بود.&nbsp;اما اگر امروز که محکومیتش را سپری می‌کرد فردایش دوباره راهی حمام می‌شد. هفته‌ی اول که گذشت اوضاع به هم پیچید. گاهی از لج ما وقتی پول توجیبی‌اش از جیبش فوران می‌کرد سه بار در روز حمام می‌رفت. حمامی آمارش را به من می‌داد. زنگ می‌زد مطب. منشی می‌گفت: ناصر دلاکه آقای دکتر، می‌تونید صحبت کنید؟ </p><p>چون اولین بار گفت ناصر همتی و من نشناختم. می‌گفت: دکتر آقازاده‌اتون با این بار سومین باره رفته نمره. </p><p>پسرم بدجور پیله کرده بود. ناصر ازش پرسیده بود چرا اینقدر میای حموم بچه مریض میشی. پسرم می‌گفت: می‌خوام بدونم این بخارهای حمام کجاها می‌تونن قایم بشن. ناصر می‌خندید ولی من و مادرش حرص می‌خوردیم. ناصر می‌گفت: شاید پسرتون عاشق این نوشابه خنکهای توی وانه. گفتم: توی وان؟ گفت: نترس آقای دکتر. این برادر زاده‌ی ما یه وان از خونه‌اشون آورده. می‌دونید خونشون توی جنگ موشک خورده. البته شمال بودن هیچی نشدن.&nbsp;</p><p> بهش می‌گویم: ناصر اصل مطلب رو بگو من کلی مریض دارم. </p><p>-&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;چشم چشم آقای دکتر. این برادر زاده‌ی ما وان خونه‌اشون تنها چیز سالم خونه‌اشون بوده. این رو توش صبح به صبح دو تا کلنگ یخ میذاره. چرخ هم داره. میاره حموم به مشتریها نوشابه و دوغ خنک می‌فروشه. </p><p>گوشی را می‌گذارم. صدای بوق تلفن تا نصفه شب طول می‌کشد. خوابم نمی‌برد. اگر ماجرای راپورتهای ناصر را بفهمد، شاید برود سراغ یک حمام دیگر. نقشه‌ی تهران را می آورم. توی محله‌ی ما که بیشتر از همین سه تا حمام نیست.</p><p>&nbsp;فردا عصر می‌روم دوتا حمام دیگر. بهشان می‌گویم مواظب پسرم باشید. محمود سیرابی که حالا تازه امسال حمامش را افتتاح کرده‌ است، یک چشم الکی می‌گوید: ولی آقای دکتر چرا؟ </p><p> - چون داره بیماری پوستی می‌گیره. ولی به روش نیارین. فقط زنگ بزن مطب بگو من محمودم. لقبی هم داری ؟ </p><p>-&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;بله آقای دکتر من از اول سیرابی بودم.&nbsp;</p><p>-&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;بسیار خوب. آقای سیرابی. چون فامیلی بگی من یادم میره.</p><p>دست می‌دهم و قرارداد به ظاهر شکل می‌گیرد. اما همین هم می‌شود. پسرم توسط یکی از همکلاسیهایش متوجه می‌شود که ناصر&nbsp;دلاک راپورتش را به من می‌دهد. چون پدر پسرک برای حمامشان گازوییل می‌برد. یک بار که همراه پدرش می‌رود دقیقا دیالوگ من و ناصر را می‌شنود.</p><p>&nbsp;اما پسرک فردا می‌رود سراغ محمود سیرابی. محمود هم زنگ می‌زند مطب و باورم نمی‌شود که همین اولین بار پسرک را لو می‌دهد. با زنم حساب می‌کنم. توی شش ماه گذشته محکومیتش به هزار روز رسیده است. یعنی تا پایان دوران دبستان را باید توی خانه بماند. شب دوباره خوابم نمی‌برد. مهرناز کارها را رسیده و چراغ توی حیاط روشن است. یعنی شوهرش کشیک کارخانه است و خودش زودتر توی عمارت سرایداری بیدار است. &nbsp;می‌روم توی حیاط. به در اتاقشان تقه می‌زنم: بیداری مهرناز؟ </p><p>سریع می‌گوید بله آقا و با روسری نیم بند خودش را از پنجره نشان می‌دهد. می‌گویم: مهرناز شما هر چند وقت یکبار توی دهاتتون می‌رفتین حموم؟ </p><p>تعجب می‌کند ولی به روی خودش نمی‌آورد و می‌گوید: والا هر سه چهار روز. مادرم خدا رحمتی وسواسی بود. مخصوصا که ما سگ داشتیم و دایم می‌گفتن باس بریم حموم.</p><p>- حمومتون چطوری بود؟ تمیز بود؟&nbsp;</p><p>- نه آقا. الان اینجا خیلی خوب شده. خیلی تمیزه. </p><p>- مگه تو اینجا حموم می‌ری؟ </p><p>-گاهی با فرشید می‌ریم نمره. </p><p>.......</p><p>اگر فکر میکنید این اپیزود حال کسی رو خوب میکنه و یا به دردش میخوره براش بفرستید. </p><p><br></p><hr><p style='color:grey; font-size:0.75em;'> Hosted on Acast. See <a style='color:grey;' target='_blank' rel='noopener noreferrer' href='https://acast.com/privacy'>acast.com/privacy</a> for more information.</p>]]></description>
			<itunes:summary><![CDATA[<p>به پسرم گفتیم از حمام عمومی دوری کند. در حقیقت من و مادرش هر دو متخصص و استاد دانشگاه هستیم. یک جفت زن و مرد عاقل و سالم وسط بحرانهایی که باید بچه‌مان را درست هدایت کنیم. &nbsp;به همین خاطر می‌دانیم آن تو چه خبر است. یعنی درست وقتی شما بین این همه آدم دارید از یک حوض عمومی یا نمره‌ی آفتاب مهتاب ندیده استفاده می‌کنید ممکن است کلی قارچ در ورودی شما برای مهمانی را باز ببینند. اما پسر گوش شنوا نداشت. ما هم برای اینکه یک بچه‌ی هشت ساله اینقدر حرفمان را پشت گوش نیندازد برایش جریمه در نظر گرفتیم. هر بار حمام، معادل یک روز بیرون نرفتن از خانه و بازی نکردن توی کوچه بود.&nbsp;اما اگر امروز که محکومیتش را سپری می‌کرد فردایش دوباره راهی حمام می‌شد. هفته‌ی اول که گذشت اوضاع به هم پیچید. گاهی از لج ما وقتی پول توجیبی‌اش از جیبش فوران می‌کرد سه بار در روز حمام می‌رفت. حمامی آمارش را به من می‌داد. زنگ می‌زد مطب. منشی می‌گفت: ناصر دلاکه آقای دکتر، می‌تونید صحبت کنید؟ </p><p>چون اولین بار گفت ناصر همتی و من نشناختم. می‌گفت: دکتر آقازاده‌اتون با این بار سومین باره رفته نمره. </p><p>پسرم بدجور پیله کرده بود. ناصر ازش پرسیده بود چرا اینقدر میای حموم بچه مریض میشی. پسرم می‌گفت: می‌خوام بدونم این بخارهای حمام کجاها می‌تونن قایم بشن. ناصر می‌خندید ولی من و مادرش حرص می‌خوردیم. ناصر می‌گفت: شاید پسرتون عاشق این نوشابه خنکهای توی وانه. گفتم: توی وان؟ گفت: نترس آقای دکتر. این برادر زاده‌ی ما یه وان از خونه‌اشون آورده. می‌دونید خونشون توی جنگ موشک خورده. البته شمال بودن هیچی نشدن.&nbsp;</p><p> بهش می‌گویم: ناصر اصل مطلب رو بگو من کلی مریض دارم. </p><p>-&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;چشم چشم آقای دکتر. این برادر زاده‌ی ما وان خونه‌اشون تنها چیز سالم خونه‌اشون بوده. این رو توش صبح به صبح دو تا کلنگ یخ میذاره. چرخ هم داره. میاره حموم به مشتریها نوشابه و دوغ خنک می‌فروشه. </p><p>گوشی را می‌گذارم. صدای بوق تلفن تا نصفه شب طول می‌کشد. خوابم نمی‌برد. اگر ماجرای راپورتهای ناصر را بفهمد، شاید برود سراغ یک حمام دیگر. نقشه‌ی تهران را می آورم. توی محله‌ی ما که بیشتر از همین سه تا حمام نیست.</p><p>&nbsp;فردا عصر می‌روم دوتا حمام دیگر. بهشان می‌گویم مواظب پسرم باشید. محمود سیرابی که حالا تازه امسال حمامش را افتتاح کرده‌ است، یک چشم الکی می‌گوید: ولی آقای دکتر چرا؟ </p><p> - چون داره بیماری پوستی می‌گیره. ولی به روش نیارین. فقط زنگ بزن مطب بگو من محمودم. لقبی هم داری ؟ </p><p>-&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;بله آقای دکتر من از اول سیرابی بودم.&nbsp;</p><p>-&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;بسیار خوب. آقای سیرابی. چون فامیلی بگی من یادم میره.</p><p>دست می‌دهم و قرارداد به ظاهر شکل می‌گیرد. اما همین هم می‌شود. پسرم توسط یکی از همکلاسیهایش متوجه می‌شود که ناصر&nbsp;دلاک راپورتش را به من می‌دهد. چون پدر پسرک برای حمامشان گازوییل می‌برد. یک بار که همراه پدرش می‌رود دقیقا دیالوگ من و ناصر را می‌شنود.</p><p>&nbsp;اما پسرک فردا می‌رود سراغ محمود سیرابی. محمود هم زنگ می‌زند مطب و باورم نمی‌شود که همین اولین بار پسرک را لو می‌دهد. با زنم حساب می‌کنم. توی شش ماه گذشته محکومیتش به هزار روز رسیده است. یعنی تا پایان دوران دبستان را باید توی خانه بماند. شب دوباره خوابم نمی‌برد. مهرناز کارها را رسیده و چراغ توی حیاط روشن است. یعنی شوهرش کشیک کارخانه است و خودش زودتر توی عمارت سرایداری بیدار است. &nbsp;می‌روم توی حیاط. به در اتاقشان تقه می‌زنم: بیداری مهرناز؟ </p><p>سریع می‌گوید بله آقا و با روسری نیم بند خودش را از پنجره نشان می‌دهد. می‌گویم: مهرناز شما هر چند وقت یکبار توی دهاتتون می‌رفتین حموم؟ </p><p>تعجب می‌کند ولی به روی خودش نمی‌آورد و می‌گوید: والا هر سه چهار روز. مادرم خدا رحمتی وسواسی بود. مخصوصا که ما سگ داشتیم و دایم می‌گفتن باس بریم حموم.</p><p>- حمومتون چطوری بود؟ تمیز بود؟&nbsp;</p><p>- نه آقا. الان اینجا خیلی خوب شده. خیلی تمیزه. </p><p>- مگه تو اینجا حموم می‌ری؟ </p><p>-گاهی با فرشید می‌ریم نمره. </p><p>.......</p><p>اگر فکر میکنید این اپیزود حال کسی رو خوب میکنه و یا به دردش میخوره براش بفرستید. </p><p><br></p><hr><p style='color:grey; font-size:0.75em;'> Hosted on Acast. See <a style='color:grey;' target='_blank' rel='noopener noreferrer' href='https://acast.com/privacy'>acast.com/privacy</a> for more information.</p>]]></itunes:summary>
		</item>
		<item>
			<title>داستان مواجهه با کتاب -مسابقه ادبی ایران کتاب- داستان نویسی  </title>
			<itunes:title>داستان مواجهه با کتاب -مسابقه ادبی ایران کتاب- داستان نویسی  </itunes:title>
			<pubDate>Sat, 04 Jan 2025 19:31:54 GMT</pubDate>
			<itunes:duration>16:33</itunes:duration>
			<enclosure url="https://sphinx.acast.com/p/open/s/66faa140fdb2501b6be6d020/e/67798cab539aba773d6d2f71/media.mp3" length="13479053" type="audio/mpeg"/>
			<guid isPermaLink="false">67798cab539aba773d6d2f71</guid>
			<itunes:explicit>false</itunes:explicit>
			<link>https://www.instagram.com/poursadegh.ammar/</link>
			<acast:episodeId>67798cab539aba773d6d2f71</acast:episodeId>
			<acast:showId>66faa140fdb2501b6be6d020</acast:showId>
			<acast:settings><![CDATA[FYjHyZbXWHZ7gmX8Pp1rmbKbhgrQiwYShz70Q9/ffXZMTtedvdcRQbP4eiLMjXzCKLPjEYLpGj+NMVKa+5C8pL4u/EOj1Vw4h5MMJYp0lCcFAe0fnxBJy/1ju4Qxy1fh8gO4DvlGA40yms2g0/hOkcrfHIopjTygHFqGwwOPKFIai4SuTvs86Lx3UYCyl6Zs2OIvds239zxe+R02B07l42mL/w46mHbSzyD+8Hrp4FkHlRcYRjnMKAVQ4qyS3493+FGsvnRp+ATprgJ5pRzG8ELwWC6ECSWprszqb/bRm6lsDOGxKV90n0Yfefi2hH3Y]]></acast:settings>
			<itunes:episodeType>full</itunes:episodeType>
			<itunes:season>2</itunes:season>
			<itunes:episode>5</itunes:episode>
			<itunes:image href="https://assets.pippa.io/shows/66faa140fdb2501b6be6d020/1736019888723-b4467d06-de1f-4d89-9ecf-26e6379778e9.jpeg"/>
			<description><![CDATA[<p>:فارغ از بالا و پایین روزگار، منت بگذارید و گوش بدید و لذت ببرید:</p><br><p>کتاب خواندن برای من از اول شکل برق گرفتگی‌ای لذت بخش بود. از همان بچگی فکر می‌کردم برقکارها به خودشان برق می‌دهند و از ولتاژهای کم شروع می‌کنند تا بالاخره بتوانند سیم فاز و نول 220 ولت را توی دستهایشان بگیرند. من بارها با این ولتاژ بازی کرده‌ام. فکر می‌کردم در آینده&nbsp;یک کتابخوان&nbsp;حرفه‌ای بشوم. چون مهرداد پسر عمویم برقکار شد.</p><p>ماجرای ما از یک کتاب به نام ماجراهای هکلبری فین شروع شد. هکلبری فین‌ای که بر خلاف تام سایر خیلی صادقانه لب مطلب را گفته بود: بزنید به چاک.</p><p>من از همان اول هاکلبری فین بودم و مهرداد پسر عمویم تام سایر شده بود. اینطوری هر دوتا به اندازه‌ی کافی مسئولیت پذیر می‌شدیم. راستش&nbsp;این کتاب را&nbsp;از کف یک کوچه‌ی فرعی قبل از اینکه باران تند بشود، به سرپرستی گرفته بودیم. بعد به نوبت خواندیم. اول من، چون من کتابخوان تر بودم و مهرداد برقکارتر. سه روز بعد قرار شد کتاب را بدهم به مهرداد. من دهن لق بودم و تا آمدم داستانش را تعریف کنم مهرداد گفت: خفه شو. برای همین بی صدا کتاب را گرفت و رفت. سه -چهار بار این رد و بدل شدن اتفاق افتاد.</p><p>&nbsp;توی یک نمایشگاه کتاب، قصه‌های مجید خودش را به ما نشان داد. یک کتاب با&nbsp;جلد آبی که رویش عکس یک پسر کچل بود. پسر بچه کاملا استحاله شده بود و جز تعدادی نقطه‌ی کمرنگ خاکستری چیزی از کلیتش پیدا نبود. طوری که هر کسی می‌توانست باشد.&nbsp;گفتم شاید من دیر رسیدم&nbsp;و توی جلد پنجم طبیعی است از قبلش خبر ندارم. همیشه و حداقل توی کتاب خواندن دیر میر‌سیدیم که سرفرصت خواهم گفت. بعدها شنیدم توی جلدهای قبلی، مجید یتیم نبود و زیر سایه‌ی پدر مادر داشت بزرگ می‌شد. چون مهرداد یتیم بود سعی کردم کتاب را از دسترسش دور نگه دارم. گفتم: ببین برنامه عوض شد. ما یه کتاب رو سه چهار بار می‌خونیم. بذار من سه چهار بارم رو پشت هم بخوانم.</p><p>مهرداد که تازه سبیلش داشت سبز می‌شد همیشه خونسرد بود و این دفعه هم از سلاح خودش استفاده کرد و گفت: خفه شو!</p><p>بعد از آن تصمیم گرفتیم عضو کتابخانه کانون پرورشی بشویم تا هرکسی مجزا کارش را بکند.&nbsp;آدمیزاد هر موقع دلش بخواهد می‌تواند خودش را توی یک تله‌ی شیک و دلخواه بیاندازد.</p><p>کانون برای ما از صبح تابستان قبل از اینکه آفتاب خیلی بالا بیاید و لباسها به تنت بچسبند، شروع می‌شد. به خواندن انواع کتابهای آیزاک آسیموف. الکترونیک ساده‌است. ترانزیستور ساده است و حتی سفرنامه‌ی اورازان بسنده نکردم. مسابقه‌هایی برپایه‌ی سوال و جواب و کارت بازی: نزدیکترین کشورهای دنیا: دومینیکن و هائیتی. زن عمو می‌گفت: چی کاره می‌خوای بشی؟ جواب کوتاه بود: نویسنده.</p><p>یک روز وسط مرداد، همینکه خانم جهرمی پر چادرش را کشید و رفت توی آبدار خانه، دیدم مهرداد هوس کرد کتابهای روی میزش را بخواند. کتابهای تن تن و میلو. همانجا توی فاصله‌ی یک چایی ریختن ساده مات شده بود. نه حرف آقای بخشی کتابدار را می‌شنید نه متوجه اخم خانم جهرمی شد. خانم جهرمی گفت: لطفا اینا رو بدین من. جاش اون بالاست.</p><p>&nbsp;دیدم آقای بخشی، پیر مرد ترکه‌ای&nbsp;کتابها را ازش گرفت و با کمک نردبان برد گذاشت توی بالاترین قفسه. نردبان را هم برد توی حیاط خلوت فسقلی کانون. حس کردم دوباره از فصل پاییز بیزار شدم. همین بیزاری وقتی ترمیم شد که دو سه روز بعد رفتم خانه‌ی مهرداد پسرعمویم و مشغول بازی شدیم. می‌دانید که تحقیر، موتور محرک زندگی ما ایرانیهاست. رو به مهرداد گفتم: بیا مث ......</p><p>اگر فکر میکنید این اپیزود حال کسی رو خوب میکنه و یا به دردش میخوره براش بفرستید. </p><p><br></p><hr><p style='color:grey; font-size:0.75em;'> Hosted on Acast. See <a style='color:grey;' target='_blank' rel='noopener noreferrer' href='https://acast.com/privacy'>acast.com/privacy</a> for more information.</p>]]></description>
			<itunes:summary><![CDATA[<p>:فارغ از بالا و پایین روزگار، منت بگذارید و گوش بدید و لذت ببرید:</p><br><p>کتاب خواندن برای من از اول شکل برق گرفتگی‌ای لذت بخش بود. از همان بچگی فکر می‌کردم برقکارها به خودشان برق می‌دهند و از ولتاژهای کم شروع می‌کنند تا بالاخره بتوانند سیم فاز و نول 220 ولت را توی دستهایشان بگیرند. من بارها با این ولتاژ بازی کرده‌ام. فکر می‌کردم در آینده&nbsp;یک کتابخوان&nbsp;حرفه‌ای بشوم. چون مهرداد پسر عمویم برقکار شد.</p><p>ماجرای ما از یک کتاب به نام ماجراهای هکلبری فین شروع شد. هکلبری فین‌ای که بر خلاف تام سایر خیلی صادقانه لب مطلب را گفته بود: بزنید به چاک.</p><p>من از همان اول هاکلبری فین بودم و مهرداد پسر عمویم تام سایر شده بود. اینطوری هر دوتا به اندازه‌ی کافی مسئولیت پذیر می‌شدیم. راستش&nbsp;این کتاب را&nbsp;از کف یک کوچه‌ی فرعی قبل از اینکه باران تند بشود، به سرپرستی گرفته بودیم. بعد به نوبت خواندیم. اول من، چون من کتابخوان تر بودم و مهرداد برقکارتر. سه روز بعد قرار شد کتاب را بدهم به مهرداد. من دهن لق بودم و تا آمدم داستانش را تعریف کنم مهرداد گفت: خفه شو. برای همین بی صدا کتاب را گرفت و رفت. سه -چهار بار این رد و بدل شدن اتفاق افتاد.</p><p>&nbsp;توی یک نمایشگاه کتاب، قصه‌های مجید خودش را به ما نشان داد. یک کتاب با&nbsp;جلد آبی که رویش عکس یک پسر کچل بود. پسر بچه کاملا استحاله شده بود و جز تعدادی نقطه‌ی کمرنگ خاکستری چیزی از کلیتش پیدا نبود. طوری که هر کسی می‌توانست باشد.&nbsp;گفتم شاید من دیر رسیدم&nbsp;و توی جلد پنجم طبیعی است از قبلش خبر ندارم. همیشه و حداقل توی کتاب خواندن دیر میر‌سیدیم که سرفرصت خواهم گفت. بعدها شنیدم توی جلدهای قبلی، مجید یتیم نبود و زیر سایه‌ی پدر مادر داشت بزرگ می‌شد. چون مهرداد یتیم بود سعی کردم کتاب را از دسترسش دور نگه دارم. گفتم: ببین برنامه عوض شد. ما یه کتاب رو سه چهار بار می‌خونیم. بذار من سه چهار بارم رو پشت هم بخوانم.</p><p>مهرداد که تازه سبیلش داشت سبز می‌شد همیشه خونسرد بود و این دفعه هم از سلاح خودش استفاده کرد و گفت: خفه شو!</p><p>بعد از آن تصمیم گرفتیم عضو کتابخانه کانون پرورشی بشویم تا هرکسی مجزا کارش را بکند.&nbsp;آدمیزاد هر موقع دلش بخواهد می‌تواند خودش را توی یک تله‌ی شیک و دلخواه بیاندازد.</p><p>کانون برای ما از صبح تابستان قبل از اینکه آفتاب خیلی بالا بیاید و لباسها به تنت بچسبند، شروع می‌شد. به خواندن انواع کتابهای آیزاک آسیموف. الکترونیک ساده‌است. ترانزیستور ساده است و حتی سفرنامه‌ی اورازان بسنده نکردم. مسابقه‌هایی برپایه‌ی سوال و جواب و کارت بازی: نزدیکترین کشورهای دنیا: دومینیکن و هائیتی. زن عمو می‌گفت: چی کاره می‌خوای بشی؟ جواب کوتاه بود: نویسنده.</p><p>یک روز وسط مرداد، همینکه خانم جهرمی پر چادرش را کشید و رفت توی آبدار خانه، دیدم مهرداد هوس کرد کتابهای روی میزش را بخواند. کتابهای تن تن و میلو. همانجا توی فاصله‌ی یک چایی ریختن ساده مات شده بود. نه حرف آقای بخشی کتابدار را می‌شنید نه متوجه اخم خانم جهرمی شد. خانم جهرمی گفت: لطفا اینا رو بدین من. جاش اون بالاست.</p><p>&nbsp;دیدم آقای بخشی، پیر مرد ترکه‌ای&nbsp;کتابها را ازش گرفت و با کمک نردبان برد گذاشت توی بالاترین قفسه. نردبان را هم برد توی حیاط خلوت فسقلی کانون. حس کردم دوباره از فصل پاییز بیزار شدم. همین بیزاری وقتی ترمیم شد که دو سه روز بعد رفتم خانه‌ی مهرداد پسرعمویم و مشغول بازی شدیم. می‌دانید که تحقیر، موتور محرک زندگی ما ایرانیهاست. رو به مهرداد گفتم: بیا مث ......</p><p>اگر فکر میکنید این اپیزود حال کسی رو خوب میکنه و یا به دردش میخوره براش بفرستید. </p><p><br></p><hr><p style='color:grey; font-size:0.75em;'> Hosted on Acast. See <a style='color:grey;' target='_blank' rel='noopener noreferrer' href='https://acast.com/privacy'>acast.com/privacy</a> for more information.</p>]]></itunes:summary>
		</item>
		<item>
			<title>تربیت گرگ سیاه در مدرسه - قسمت دوم - رادیو فیکشن   </title>
			<itunes:title>تربیت گرگ سیاه در مدرسه - قسمت دوم - رادیو فیکشن   </itunes:title>
			<pubDate>Sun, 24 Nov 2024 13:56:08 GMT</pubDate>
			<itunes:duration>24:08</itunes:duration>
			<enclosure url="https://sphinx.acast.com/p/open/s/66faa140fdb2501b6be6d020/e/6743307aec59709ba585c75f/media.mp3" length="27262406" type="audio/mpeg"/>
			<guid isPermaLink="false">6743307aec59709ba585c75f</guid>
			<itunes:explicit>false</itunes:explicit>
			<link>https://t.me/fictionradio/71</link>
			<acast:episodeId>6743307aec59709ba585c75f</acast:episodeId>
			<acast:showId>66faa140fdb2501b6be6d020</acast:showId>
			<acast:settings><![CDATA[FYjHyZbXWHZ7gmX8Pp1rmbKbhgrQiwYShz70Q9/ffXZMTtedvdcRQbP4eiLMjXzCKLPjEYLpGj+NMVKa+5C8pL4u/EOj1Vw4h5MMJYp0lCcFAe0fnxBJy/1ju4Qxy1fh8gO4DvlGA40yms2g0/hOkcrfHIopjTygHFqGwwOPKFIai4SuTvs86Lx3UYCyl6Zs2OIvds239zxe+R02B07l42mL/w46mHbSzyD+8Hrp4FkpBTib5r61Mygx4XKoiqxtt95d4Tb4KZGfLYS+xT1KTPHSa3WXE68vTQXeN2zAv51PmEPXHmyJlDbeFu8DY3ck]]></acast:settings>
			<itunes:subtitle>ما یا معلم مدرسه بوده ایم یا محصل و دانش آموز - شاید تمام اینها عین خاطرات و اتفاقاتی باشد که شما تجربه کرده اید </itunes:subtitle>
			<itunes:episodeType>full</itunes:episodeType>
			<itunes:season>2</itunes:season>
			<itunes:episode>3</itunes:episode>
			<itunes:image href="https://assets.pippa.io/shows/66faa140fdb2501b6be6d020/1732455249919-2fdfc2e3-c6ad-4f5a-a7c1-b49355e86fe9.jpeg"/>
			<description><![CDATA[<p>یک روز صبح یکی از&nbsp;همکارها که خودش معلم ما بود و معرفم به حساب می آمد گفت فلانی برو یک چند تا سوال بنویس از بچه ها امتحان بگیر. دستم سفت بود و سوالها همه سخت درآمد و البته متفاوت با مساله های خسته کننده ی درسی. از آن وقتهایی که آدم خودش با اطلاعات خودش حال می کند. بعد همکار و معلم سابقم را صدا کردم که بیاید چک کند. چون مدرسه غیر انتفاعی بود می ترسیدم فردا صدایشان در بیاید و بگویند بچه را می فرستیم مدرسه توی خانه ول نباشد شما چی کار داری که سوال سخت برایشان بگیری. همکارم هم کلاسش تازه شروع شده بود ولی زود آمد بیرون و سوالها را خواند و گفت خیلی خوب است....</p><br><p><br></p><p>✅ لایک و کامنت و سابسکرایب کردن کانال یادتون نره  💖 </p><br><p>رادیو فیکشن&nbsp;یک پادکست کمدی فلسفی روانشناسی جامعه‌شناسی اجتماعی تاریخی جغرافیایی ادبیاتی نجومی، بین سیاره‌ای، آموزشی، جنسی، جسمی، روحی، و حتی پرورشی است. وقتی یک #داستان_کوتاه را میخوانید یا میشنوید آدم علافی نیستید که خدای ناکرده از فیزیک، شیمی، زیست‌شناسی، ریاضیات، نجوم، جامعه‌شناسی، روان‌شناسی، انسان‌شناسی، باستان‌شناسی، تاریخ، جغرافیا، فلسفه، هنر، اقتصاد، مدیریت، حقوق، علوم سیاسی، علوم کامپیوتر، مهندسی برق، مهندسی مکانیک، مهندسی عمران، مهندسی شیمی، مهندسی مواد، مهندسی صنایع، پزشکی، داروسازی، دامپزشکی، پرستاری، دندانپزشکی، فیزیوتراپی، بهداشت عمومی، کشاورزی، جنگل‌داری، محیط‌زیست، تغذیه، زبان‌شناسی، ادبیات، مطالعات فرهنگی، تعلیم و تربیت، ارتباطات، روزنامه‌نگاری، تئاتر، موسیقی، نقاشی، معماری، طراحی صنعتی، طراحی مد، سینما، روان‌شناسی بالینی، روان‌درمانی، روان‌شناسی صنعتی، روان‌شناسی اجتماعی، عصب‌شناسی، بیوشیمی، ژنتیک، بیوتکنولوژی، هوافضا، رباتیک، نانوتکنولوژی، هوش مصنوعی، واقعیت مجازی، سایبرنتیک، اطلاعات و کتابداری، جغرافیای انسانی، جغرافیای فیزیکی، بوم‌شناسی، زمین‌شناسی، اقیانوس‌شناسی، هواشناسی، اقلیم‌شناسی، علم مواد، اقتصاد خرد، اقتصاد کلان، علوم مالی، بانکداری، بیمه، مدیریت منابع انسانی، مدیریت استراتژیک، بازرگانی بین‌المللی، بازاریابی، بهره‌وری و کارایی، اخلاق کسب‌وکار، کارآفرینی، تئوری سازمان، تصمیم‌گیری، سیستم‌های اطلاعات مدیریت، مدیریت عملیات، حقوق بشر، حقوق بین‌الملل، حقوق تجاری، حقوق کیفری، حقوق مدنی، تئولوژی، مطالعات اسلامی، مطالعات دینی، بحران‌شناسی، توسعه‌شناسی، مطالعات امنیتی، مطالعات اروپا، مطالعات آسیا، مطالعات آفریقا سر در نمی آورید. بلکه دنبال یک تجربه ی زندگی  تقطیر شده و ناب بر اساس واقعیت هستید.</p><p>اگر فکر میکنید این اپیزود حال کسی رو خوب میکنه و یا به دردش میخوره براش بفرستید. </p><p><br></p><hr><p style='color:grey; font-size:0.75em;'> Hosted on Acast. See <a style='color:grey;' target='_blank' rel='noopener noreferrer' href='https://acast.com/privacy'>acast.com/privacy</a> for more information.</p>]]></description>
			<itunes:summary><![CDATA[<p>یک روز صبح یکی از&nbsp;همکارها که خودش معلم ما بود و معرفم به حساب می آمد گفت فلانی برو یک چند تا سوال بنویس از بچه ها امتحان بگیر. دستم سفت بود و سوالها همه سخت درآمد و البته متفاوت با مساله های خسته کننده ی درسی. از آن وقتهایی که آدم خودش با اطلاعات خودش حال می کند. بعد همکار و معلم سابقم را صدا کردم که بیاید چک کند. چون مدرسه غیر انتفاعی بود می ترسیدم فردا صدایشان در بیاید و بگویند بچه را می فرستیم مدرسه توی خانه ول نباشد شما چی کار داری که سوال سخت برایشان بگیری. همکارم هم کلاسش تازه شروع شده بود ولی زود آمد بیرون و سوالها را خواند و گفت خیلی خوب است....</p><br><p><br></p><p>✅ لایک و کامنت و سابسکرایب کردن کانال یادتون نره  💖 </p><br><p>رادیو فیکشن&nbsp;یک پادکست کمدی فلسفی روانشناسی جامعه‌شناسی اجتماعی تاریخی جغرافیایی ادبیاتی نجومی، بین سیاره‌ای، آموزشی، جنسی، جسمی، روحی، و حتی پرورشی است. وقتی یک #داستان_کوتاه را میخوانید یا میشنوید آدم علافی نیستید که خدای ناکرده از فیزیک، شیمی، زیست‌شناسی، ریاضیات، نجوم، جامعه‌شناسی، روان‌شناسی، انسان‌شناسی، باستان‌شناسی، تاریخ، جغرافیا، فلسفه، هنر، اقتصاد، مدیریت، حقوق، علوم سیاسی، علوم کامپیوتر، مهندسی برق، مهندسی مکانیک، مهندسی عمران، مهندسی شیمی، مهندسی مواد، مهندسی صنایع، پزشکی، داروسازی، دامپزشکی، پرستاری، دندانپزشکی، فیزیوتراپی، بهداشت عمومی، کشاورزی، جنگل‌داری، محیط‌زیست، تغذیه، زبان‌شناسی، ادبیات، مطالعات فرهنگی، تعلیم و تربیت، ارتباطات، روزنامه‌نگاری، تئاتر، موسیقی، نقاشی، معماری، طراحی صنعتی، طراحی مد، سینما، روان‌شناسی بالینی، روان‌درمانی، روان‌شناسی صنعتی، روان‌شناسی اجتماعی، عصب‌شناسی، بیوشیمی، ژنتیک، بیوتکنولوژی، هوافضا، رباتیک، نانوتکنولوژی، هوش مصنوعی، واقعیت مجازی، سایبرنتیک، اطلاعات و کتابداری، جغرافیای انسانی، جغرافیای فیزیکی، بوم‌شناسی، زمین‌شناسی، اقیانوس‌شناسی، هواشناسی، اقلیم‌شناسی، علم مواد، اقتصاد خرد، اقتصاد کلان، علوم مالی، بانکداری، بیمه، مدیریت منابع انسانی، مدیریت استراتژیک، بازرگانی بین‌المللی، بازاریابی، بهره‌وری و کارایی، اخلاق کسب‌وکار، کارآفرینی، تئوری سازمان، تصمیم‌گیری، سیستم‌های اطلاعات مدیریت، مدیریت عملیات، حقوق بشر، حقوق بین‌الملل، حقوق تجاری، حقوق کیفری، حقوق مدنی، تئولوژی، مطالعات اسلامی، مطالعات دینی، بحران‌شناسی، توسعه‌شناسی، مطالعات امنیتی، مطالعات اروپا، مطالعات آسیا، مطالعات آفریقا سر در نمی آورید. بلکه دنبال یک تجربه ی زندگی  تقطیر شده و ناب بر اساس واقعیت هستید.</p><p>اگر فکر میکنید این اپیزود حال کسی رو خوب میکنه و یا به دردش میخوره براش بفرستید. </p><p><br></p><hr><p style='color:grey; font-size:0.75em;'> Hosted on Acast. See <a style='color:grey;' target='_blank' rel='noopener noreferrer' href='https://acast.com/privacy'>acast.com/privacy</a> for more information.</p>]]></itunes:summary>
		</item>
		<item>
			<title>همزاد پروری </title>
			<itunes:title>همزاد پروری </itunes:title>
			<pubDate>Tue, 12 Nov 2024 12:31:02 GMT</pubDate>
			<itunes:duration>8:03</itunes:duration>
			<enclosure url="https://sphinx.acast.com/p/open/s/66faa140fdb2501b6be6d020/e/67334a8752c83f060909bb22/media.mp3" length="9487567" type="audio/mpeg"/>
			<guid isPermaLink="false">67334a8752c83f060909bb22</guid>
			<itunes:explicit>false</itunes:explicit>
			<link>https://www.instagram.com/poursadegh.ammar</link>
			<acast:episodeId>67334a8752c83f060909bb22</acast:episodeId>
			<acast:showId>66faa140fdb2501b6be6d020</acast:showId>
			<acast:settings><![CDATA[FYjHyZbXWHZ7gmX8Pp1rmbKbhgrQiwYShz70Q9/ffXZMTtedvdcRQbP4eiLMjXzCKLPjEYLpGj+NMVKa+5C8pL4u/EOj1Vw4h5MMJYp0lCcFAe0fnxBJy/1ju4Qxy1fh8gO4DvlGA40yms2g0/hOkcrfHIopjTygHFqGwwOPKFIai4SuTvs86Lx3UYCyl6Zs2OIvds239zxe+R02B07l42mL/w46mHbSzyD+8Hrp4FnQ/hznD7LBv3wnzRBM1g8zOj06YQwEn2ZqhunfyvsfRAkHZs4AA7TDuNDze7h4oridZQa21+fhN7m9lBSFuoc8]]></acast:settings>
			<itunes:subtitle>داستان </itunes:subtitle>
			<itunes:episodeType>full</itunes:episodeType>
			<itunes:season>2</itunes:season>
			<itunes:episode>2.1</itunes:episode>
			<itunes:image href="https://assets.pippa.io/shows/66faa140fdb2501b6be6d020/1731414315782-661d2b69-3651-4d75-9592-780ebe59955b.jpeg"/>
			<description><![CDATA[<p><br></p><br><p>✅ لایک و کامنت و سابسکرایب کردن کانال یادتون نره  💖 </p><br><p>رادیو فیکشن&nbsp;یک پادکست کمدی فلسفی روانشناسی جامعه‌شناسی اجتماعی تاریخی جغرافیایی ادبیاتی نجومی، بین سیاره‌ای، آموزشی، جنسی، جسمی، روحی، و حتی پرورشی است. وقتی یک #داستان_کوتاه را میخوانید یا میشنوید آدم علافی نیستید که خدای ناکرده از فیزیک، شیمی، زیست‌شناسی، ریاضیات، نجوم، جامعه‌شناسی، روان‌شناسی، انسان‌شناسی، باستان‌شناسی، تاریخ، جغرافیا، فلسفه، هنر، اقتصاد، مدیریت، حقوق، علوم سیاسی، علوم کامپیوتر، مهندسی برق، مهندسی مکانیک، مهندسی عمران، مهندسی شیمی، مهندسی مواد، مهندسی صنایع، پزشکی، داروسازی، دامپزشکی، پرستاری، دندانپزشکی، فیزیوتراپی، بهداشت عمومی، کشاورزی، جنگل‌داری، محیط‌زیست، تغذیه، زبان‌شناسی، ادبیات، مطالعات فرهنگی، تعلیم و تربیت، ارتباطات، روزنامه‌نگاری، تئاتر، موسیقی، نقاشی، معماری، طراحی صنعتی، طراحی مد، سینما، روان‌شناسی بالینی، روان‌درمانی، روان‌شناسی صنعتی، روان‌شناسی اجتماعی، عصب‌شناسی، بیوشیمی، ژنتیک، بیوتکنولوژی، هوافضا، رباتیک، نانوتکنولوژی، هوش مصنوعی، واقعیت مجازی، سایبرنتیک، اطلاعات و کتابداری، جغرافیای انسانی، جغرافیای فیزیکی، بوم‌شناسی، زمین‌شناسی، اقیانوس‌شناسی، هواشناسی، اقلیم‌شناسی، علم مواد، اقتصاد خرد، اقتصاد کلان، علوم مالی، بانکداری، بیمه، مدیریت منابع انسانی، مدیریت استراتژیک، بازرگانی بین‌المللی، بازاریابی، بهره‌وری و کارایی، اخلاق کسب‌وکار، کارآفرینی، تئوری سازمان، تصمیم‌گیری، سیستم‌های اطلاعات مدیریت، مدیریت عملیات، حقوق بشر، حقوق بین‌الملل، حقوق تجاری، حقوق کیفری، حقوق مدنی، تئولوژی، مطالعات اسلامی، مطالعات دینی، بحران‌شناسی، توسعه‌شناسی، مطالعات امنیتی، مطالعات اروپا، مطالعات آسیا، مطالعات آفریقا سر در نمی آورید. بلکه دنبال یک تجربه ی زندگی  تقطیر شده و ناب بر اساس واقعیت هستید.</p><p>اگر فکر میکنید این اپیزود حال کسی رو خوب میکنه و یا به دردش میخوره براش بفرستید. </p><p><br></p><hr><p style='color:grey; font-size:0.75em;'> Hosted on Acast. See <a style='color:grey;' target='_blank' rel='noopener noreferrer' href='https://acast.com/privacy'>acast.com/privacy</a> for more information.</p>]]></description>
			<itunes:summary><![CDATA[<p><br></p><br><p>✅ لایک و کامنت و سابسکرایب کردن کانال یادتون نره  💖 </p><br><p>رادیو فیکشن&nbsp;یک پادکست کمدی فلسفی روانشناسی جامعه‌شناسی اجتماعی تاریخی جغرافیایی ادبیاتی نجومی، بین سیاره‌ای، آموزشی، جنسی، جسمی، روحی، و حتی پرورشی است. وقتی یک #داستان_کوتاه را میخوانید یا میشنوید آدم علافی نیستید که خدای ناکرده از فیزیک، شیمی، زیست‌شناسی، ریاضیات، نجوم، جامعه‌شناسی، روان‌شناسی، انسان‌شناسی، باستان‌شناسی، تاریخ، جغرافیا، فلسفه، هنر، اقتصاد، مدیریت، حقوق، علوم سیاسی، علوم کامپیوتر، مهندسی برق، مهندسی مکانیک، مهندسی عمران، مهندسی شیمی، مهندسی مواد، مهندسی صنایع، پزشکی، داروسازی، دامپزشکی، پرستاری، دندانپزشکی، فیزیوتراپی، بهداشت عمومی، کشاورزی، جنگل‌داری، محیط‌زیست، تغذیه، زبان‌شناسی، ادبیات، مطالعات فرهنگی، تعلیم و تربیت، ارتباطات، روزنامه‌نگاری، تئاتر، موسیقی، نقاشی، معماری، طراحی صنعتی، طراحی مد، سینما، روان‌شناسی بالینی، روان‌درمانی، روان‌شناسی صنعتی، روان‌شناسی اجتماعی، عصب‌شناسی، بیوشیمی، ژنتیک، بیوتکنولوژی، هوافضا، رباتیک، نانوتکنولوژی، هوش مصنوعی، واقعیت مجازی، سایبرنتیک، اطلاعات و کتابداری، جغرافیای انسانی، جغرافیای فیزیکی، بوم‌شناسی، زمین‌شناسی، اقیانوس‌شناسی، هواشناسی، اقلیم‌شناسی، علم مواد، اقتصاد خرد، اقتصاد کلان، علوم مالی، بانکداری، بیمه، مدیریت منابع انسانی، مدیریت استراتژیک، بازرگانی بین‌المللی، بازاریابی، بهره‌وری و کارایی، اخلاق کسب‌وکار، کارآفرینی، تئوری سازمان، تصمیم‌گیری، سیستم‌های اطلاعات مدیریت، مدیریت عملیات، حقوق بشر، حقوق بین‌الملل، حقوق تجاری، حقوق کیفری، حقوق مدنی، تئولوژی، مطالعات اسلامی، مطالعات دینی، بحران‌شناسی، توسعه‌شناسی، مطالعات امنیتی، مطالعات اروپا، مطالعات آسیا، مطالعات آفریقا سر در نمی آورید. بلکه دنبال یک تجربه ی زندگی  تقطیر شده و ناب بر اساس واقعیت هستید.</p><p>اگر فکر میکنید این اپیزود حال کسی رو خوب میکنه و یا به دردش میخوره براش بفرستید. </p><p><br></p><hr><p style='color:grey; font-size:0.75em;'> Hosted on Acast. See <a style='color:grey;' target='_blank' rel='noopener noreferrer' href='https://acast.com/privacy'>acast.com/privacy</a> for more information.</p>]]></itunes:summary>
		</item>
		<item>
			<title>مهاجرت به آمریکا درست یا غلط است؟  - مصاحبه با استاد دانشگاه ریاضی در آمریکا </title>
			<itunes:title>مهاجرت به آمریکا درست یا غلط است؟  - مصاحبه با استاد دانشگاه ریاضی در آمریکا </itunes:title>
			<pubDate>Mon, 14 Oct 2024 12:27:41 GMT</pubDate>
			<itunes:duration>52:17</itunes:duration>
			<enclosure url="https://sphinx.acast.com/p/open/s/66faa140fdb2501b6be6d020/e/670d0e3df100437f3ba228f8/media.mp3" length="40284854" type="audio/mpeg"/>
			<guid isPermaLink="false">670d0e3df100437f3ba228f8</guid>
			<itunes:explicit>false</itunes:explicit>
			<link>https://www.instagram.com/poursadegh.ammar</link>
			<acast:episodeId>670d0e3df100437f3ba228f8</acast:episodeId>
			<acast:showId>66faa140fdb2501b6be6d020</acast:showId>
			<acast:settings><![CDATA[FYjHyZbXWHZ7gmX8Pp1rmbKbhgrQiwYShz70Q9/ffXZMTtedvdcRQbP4eiLMjXzCKLPjEYLpGj+NMVKa+5C8pL4u/EOj1Vw4h5MMJYp0lCcFAe0fnxBJy/1ju4Qxy1fh8gO4DvlGA40yms2g0/hOkcrfHIopjTygHFqGwwOPKFIai4SuTvs86Lx3UYCyl6Zs2OIvds239zxe+R02B07l42mL/w46mHbSzyD+8Hrp4FlCb7Osph/0pZk/ysi939hwAqiKqI1I2trynBqnJqEkinLfMsGpabFoyapYdkJLd/qt/Vp/Rtp1IuiHLRiBPamq]]></acast:settings>
			<itunes:subtitle>چطوری علاقه به ریاضی رو حفظ کنیم؟ </itunes:subtitle>
			<itunes:episodeType>full</itunes:episodeType>
			<itunes:season>2</itunes:season>
			<itunes:episode>1</itunes:episode>
			<itunes:image href="https://assets.pippa.io/shows/66faa140fdb2501b6be6d020/1728908714983-6384a72c-0734-4f79-bf03-f204438f0382.jpeg"/>
			<description><![CDATA[<p><br></p><p>مهاجرت به آمریکا درست یا غلط است؟</p><p>روایت زنده‌ای از مهاجرت -محمد – به آمریکا. یک دوست قدیمی که از قدیم ندیم ها آدمی علمی بود. ریاضی خونده و الان سالهاست استاد یکی از دانشگاه های آمریکاست. راه پر فراز و نشیبی رفته. توی این ایپیزود شگفت انگیز خیلی از دیدگاه هاتون نسبت به مهاجرت به آمریکا و اصلا آمریکایی که می‌شناسیم عوض میشه. بشنوید گفتگو من با محمد که به دلایل شخصی از اسم مستعار خودش استفاده میکنه. توی قسمت بعدی بیشتر درباره ی فضای آکادمیک ایران و آمریکا صحبت خواهیم کرد.</p><p><a href="about:blank" rel="noopener noreferrer" target="_blank">#روایت</a> <a href="about:blank" rel="noopener noreferrer" target="_blank">#مصاحبه</a> <a href="about:blank" rel="noopener noreferrer" target="_blank">#مهاجرت</a> <a href="about:blank" rel="noopener noreferrer" target="_blank">#آمریکا</a></p><br><p><br></p><p><strong>بخش دوم </strong><a href="https://castbox.fm/episode/%D9%85%D8%B5%D8%A7%D8%AD%D8%A8%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA--%D9%81%D8%B1%DB%8C%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%AF%D8%B1%D8%AE%D8%B4%D8%A7%D9%86%DB%8C--%DA%A9%D9%88%DA%86%D8%B1-%D8%A8%DB%8C%D8%B1%DA%A9%D8%A7%D8%B1---%D8%A8%D8%B1%D9%86%D8%AF%D9%87-%D9%85%D8%AF%D8%A7%D9%84-%D9%81%DB%8C%D9%84%D8%AF%D8%B2-%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%B6%DB%8C---id6302100-id808886691" rel="noopener noreferrer" target="_blank"><strong>مصاحبه با محمد </strong></a><strong>که توصیه میکنم از دست ندید. </strong></p><br><p>✅ لایک و کامنت و سابسکرایب کردن کانال یادتون نره 💖</p><br><p><br></p><p>✅ لایک و کامنت و سابسکرایب کردن کانال یادتون نره 💖</p><br><p>رادیو فیکشن&nbsp;یک پادکست کمدی فلسفی روانشناسی جامعه‌شناسی اجتماعی تاریخی جغرافیایی ادبیاتی نجومی، بین سیاره‌ای، آموزشی، جنسی، جسمی، روحی، و حتی پرورشی است. وقتی یک #داستان_کوتاه را میخوانید یا میشنوید آدم علافی نیستید که خدای ناکرده از فیزیک، شیمی، زیست‌شناسی، ریاضیات، نجوم، جامعه‌شناسی، روان‌شناسی، انسان‌شناسی، باستان‌شناسی، تاریخ، جغرافیا، فلسفه، هنر، اقتصاد، مدیریت، حقوق، علوم سیاسی، علوم کامپیوتر، مهندسی برق، مهندسی مکانیک، مهندسی عمران، مهندسی شیمی، مهندسی مواد، مهندسی صنایع، پزشکی، داروسازی، دامپزشکی، پرستاری، دندانپزشکی، فیزیوتراپی، بهداشت عمومی، کشاورزی، جنگل‌داری، محیط‌زیست، تغذیه، زبان‌شناسی، ادبیات، مطالعات فرهنگی، تعلیم و تربیت، ارتباطات، روزنامه‌نگاری، تئاتر، موسیقی، نقاشی، معماری، طراحی صنعتی، طراحی مد، سینما، روان‌شناسی بالینی، روان‌درمانی، روان‌شناسی صنعتی، روان‌شناسی اجتماعی، عصب‌شناسی، بیوشیمی، ژنتیک، بیوتکنولوژی، هوافضا، رباتیک، نانوتکنولوژی، هوش مصنوعی، واقعیت مجازی، سایبرنتیک، اطلاعات و کتابداری، جغرافیای انسانی، جغرافیای فیزیکی، بوم‌شناسی، زمین‌شناسی، اقیانوس‌شناسی، هواشناسی، اقلیم‌شناسی، علم مواد، اقتصاد خرد، اقتصاد کلان، علوم مالی، بانکداری، بیمه، مدیریت منابع انسانی، مدیریت استراتژیک، بازرگانی بین‌المللی، بازاریابی، بهره‌وری و کارایی، اخلاق کسب‌وکار، کارآفرینی، تئوری سازمان، تصمیم‌گیری، سیستم‌های اطلاعات مدیریت، مدیریت عملیات، حقوق بشر، حقوق بین‌الملل، حقوق تجاری، حقوق کیفری، حقوق مدنی، تئولوژی، مطالعات اسلامی، مطالعات دینی، بحران‌شناسی، توسعه‌شناسی، مطالعات امنیتی، مطالعات اروپا، مطالعات آسیا، مطالعات آفریقا سر در نمی آورید. بلکه دنبال یک تجربه ی زندگی تقطیر شده و ناب بر اساس واقعیت هستید.</p><p>اگر فکر میکنید این اپیزود حال کسی رو خوب میکنه و یا به دردش میخوره براش بفرستید. </p><p><br></p><hr><p style='color:grey; font-size:0.75em;'> Hosted on Acast. See <a style='color:grey;' target='_blank' rel='noopener noreferrer' href='https://acast.com/privacy'>acast.com/privacy</a> for more information.</p>]]></description>
			<itunes:summary><![CDATA[<p><br></p><p>مهاجرت به آمریکا درست یا غلط است؟</p><p>روایت زنده‌ای از مهاجرت -محمد – به آمریکا. یک دوست قدیمی که از قدیم ندیم ها آدمی علمی بود. ریاضی خونده و الان سالهاست استاد یکی از دانشگاه های آمریکاست. راه پر فراز و نشیبی رفته. توی این ایپیزود شگفت انگیز خیلی از دیدگاه هاتون نسبت به مهاجرت به آمریکا و اصلا آمریکایی که می‌شناسیم عوض میشه. بشنوید گفتگو من با محمد که به دلایل شخصی از اسم مستعار خودش استفاده میکنه. توی قسمت بعدی بیشتر درباره ی فضای آکادمیک ایران و آمریکا صحبت خواهیم کرد.</p><p><a href="about:blank" rel="noopener noreferrer" target="_blank">#روایت</a> <a href="about:blank" rel="noopener noreferrer" target="_blank">#مصاحبه</a> <a href="about:blank" rel="noopener noreferrer" target="_blank">#مهاجرت</a> <a href="about:blank" rel="noopener noreferrer" target="_blank">#آمریکا</a></p><br><p><br></p><p><strong>بخش دوم </strong><a href="https://castbox.fm/episode/%D9%85%D8%B5%D8%A7%D8%AD%D8%A8%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA--%D9%81%D8%B1%DB%8C%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%AF%D8%B1%D8%AE%D8%B4%D8%A7%D9%86%DB%8C--%DA%A9%D9%88%DA%86%D8%B1-%D8%A8%DB%8C%D8%B1%DA%A9%D8%A7%D8%B1---%D8%A8%D8%B1%D9%86%D8%AF%D9%87-%D9%85%D8%AF%D8%A7%D9%84-%D9%81%DB%8C%D9%84%D8%AF%D8%B2-%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%B6%DB%8C---id6302100-id808886691" rel="noopener noreferrer" target="_blank"><strong>مصاحبه با محمد </strong></a><strong>که توصیه میکنم از دست ندید. </strong></p><br><p>✅ لایک و کامنت و سابسکرایب کردن کانال یادتون نره 💖</p><br><p><br></p><p>✅ لایک و کامنت و سابسکرایب کردن کانال یادتون نره 💖</p><br><p>رادیو فیکشن&nbsp;یک پادکست کمدی فلسفی روانشناسی جامعه‌شناسی اجتماعی تاریخی جغرافیایی ادبیاتی نجومی، بین سیاره‌ای، آموزشی، جنسی، جسمی، روحی، و حتی پرورشی است. وقتی یک #داستان_کوتاه را میخوانید یا میشنوید آدم علافی نیستید که خدای ناکرده از فیزیک، شیمی، زیست‌شناسی، ریاضیات، نجوم، جامعه‌شناسی، روان‌شناسی، انسان‌شناسی، باستان‌شناسی، تاریخ، جغرافیا، فلسفه، هنر، اقتصاد، مدیریت، حقوق، علوم سیاسی، علوم کامپیوتر، مهندسی برق، مهندسی مکانیک، مهندسی عمران، مهندسی شیمی، مهندسی مواد، مهندسی صنایع، پزشکی، داروسازی، دامپزشکی، پرستاری، دندانپزشکی، فیزیوتراپی، بهداشت عمومی، کشاورزی، جنگل‌داری، محیط‌زیست، تغذیه، زبان‌شناسی، ادبیات، مطالعات فرهنگی، تعلیم و تربیت، ارتباطات، روزنامه‌نگاری، تئاتر، موسیقی، نقاشی، معماری، طراحی صنعتی، طراحی مد، سینما، روان‌شناسی بالینی، روان‌درمانی، روان‌شناسی صنعتی، روان‌شناسی اجتماعی، عصب‌شناسی، بیوشیمی، ژنتیک، بیوتکنولوژی، هوافضا، رباتیک، نانوتکنولوژی، هوش مصنوعی، واقعیت مجازی، سایبرنتیک، اطلاعات و کتابداری، جغرافیای انسانی، جغرافیای فیزیکی، بوم‌شناسی، زمین‌شناسی، اقیانوس‌شناسی، هواشناسی، اقلیم‌شناسی، علم مواد، اقتصاد خرد، اقتصاد کلان، علوم مالی، بانکداری، بیمه، مدیریت منابع انسانی، مدیریت استراتژیک، بازرگانی بین‌المللی، بازاریابی، بهره‌وری و کارایی، اخلاق کسب‌وکار، کارآفرینی، تئوری سازمان، تصمیم‌گیری، سیستم‌های اطلاعات مدیریت، مدیریت عملیات، حقوق بشر، حقوق بین‌الملل، حقوق تجاری، حقوق کیفری، حقوق مدنی، تئولوژی، مطالعات اسلامی، مطالعات دینی، بحران‌شناسی، توسعه‌شناسی، مطالعات امنیتی، مطالعات اروپا، مطالعات آسیا، مطالعات آفریقا سر در نمی آورید. بلکه دنبال یک تجربه ی زندگی تقطیر شده و ناب بر اساس واقعیت هستید.</p><p>اگر فکر میکنید این اپیزود حال کسی رو خوب میکنه و یا به دردش میخوره براش بفرستید. </p><p><br></p><hr><p style='color:grey; font-size:0.75em;'> Hosted on Acast. See <a style='color:grey;' target='_blank' rel='noopener noreferrer' href='https://acast.com/privacy'>acast.com/privacy</a> for more information.</p>]]></itunes:summary>
		</item>
		<item>
			<title>افسانه های ایرانی - قسمت اول - افسانه های گیلان - عمار پورصادق رادیو فیکشن</title>
			<itunes:title>افسانه های ایرانی - قسمت اول - افسانه های گیلان - عمار پورصادق رادیو فیکشن</itunes:title>
			<pubDate>Sun, 13 Oct 2024 19:41:49 GMT</pubDate>
			<itunes:duration>39:50</itunes:duration>
			<enclosure url="https://sphinx.acast.com/p/open/s/66faa140fdb2501b6be6d020/e/670c227e49737992469565b1/media.mp3" length="42301345" type="audio/mpeg"/>
			<guid isPermaLink="false">670c227e49737992469565b1</guid>
			<itunes:explicit>false</itunes:explicit>
			<link>https://t.me/fictionradio</link>
			<acast:episodeId>670c227e49737992469565b1</acast:episodeId>
			<acast:showId>66faa140fdb2501b6be6d020</acast:showId>
			<acast:settings><![CDATA[FYjHyZbXWHZ7gmX8Pp1rmbKbhgrQiwYShz70Q9/ffXZMTtedvdcRQbP4eiLMjXzCKLPjEYLpGj+NMVKa+5C8pL4u/EOj1Vw4h5MMJYp0lCcFAe0fnxBJy/1ju4Qxy1fh8gO4DvlGA40yms2g0/hOkcrfHIopjTygHFqGwwOPKFIai4SuTvs86Lx3UYCyl6Zs2OIvds239zxe+R02B07l42mL/w46mHbSzyD+8Hrp4Fn8bcaXEaEU+AfFHd0y6IGwS0LdZ8x44ob+WtHV0Hq8hItvR5hTXmwTtw2elsCitylRQLzAEFqWwM6sS1Mekw+2]]></acast:settings>
			<itunes:episodeType>full</itunes:episodeType>
			<itunes:season>1</itunes:season>
			<itunes:episode>13</itunes:episode>
			<itunes:image href="https://assets.pippa.io/shows/66faa140fdb2501b6be6d020/1728848440864-1e3f7800-e8fe-4685-a757-8d90d6d8f86c.jpeg"/>
			<description><![CDATA[<p><br></p><p>افسانه های ایرانی - قسمت اول - افسانه های گیلان - عمار پورصادق رادیو فیکشن</p><p>#افسانه #روایت</p><p>افسانه ها کاملا رفته است توی ژنهای ما. شاید امروز قصه های جن و پری را قبول نداشته باشیم ولی پدر بزرگها و مادربزرگها خیلی جدی اینها را باور داشتند و بر اساسش زندگی میکردند. قصه هایی مردسالار و گاهی زن ستیز و البته گاهی برعکس. قصه هایی که تمثیلی از خانواده های واقعی ما را تشکیل داده است. خیلی از افسانه ها بین قومیتها و سرزمینهای مختلفی مشترک است. خیلی وقتها قصه ای کامل ترش توی آن سر دنیا وجود دارد. گاهی هم از آن سر دنیا تشریف می آورند و افسانه های ایرانی را می خوانند و برای خودشان سوغات میبرند.</p><p>در گیلان و تالش به عنصر اسطوره ‏یی دیگری به نام “سیاه گالش‏” برمی‏ خوریم .سیاه گالش‏ موجودی است.خیالی که در باورهای مردم این مناطق به‏ ویژه در میان‏ دامداران جای خاصی دارد.پاره‏ ای از اعتقادات مربوط به او از این قرار است:</p><p>برای دیدن سیاگالش باید نیت پاک داشت.سیاگالش ممکن است به شکل‏ حیوانات درآید،ولی معمولا به شکل چوپان جوان بلندبالا و سیه‏ چرده ‏یی ظاهر می‏شود. او دشمن شکارچی‏ هاست.هروقت حیوانی به ‏ویژه گاو جنگلی‏ (گوزن).در خطر انسان قرار بگیرد،سیاگالش به آن انسان ظاهر می‏شود.</p><p>سیاگالش اگر با خوشی به کسی ظاهر شود او را خوشبخت می‏کند و اگر بر کسی‏ خشم بگیرد او را آزار می‏دهد.وقتی سیاگالش به کسی ظاهر می‏شود،اگر آن‏ شخص او را بشناسد،هرچه از خداوند بخواهد برآورده می‏شود. سیاگالش به هر کس نظر کند زندگی پربرکت پیدا می‏کند.گاهی سیاگالش به صورت پیرمردی‏ با لباس پشمی گالشی‏ ظاهر می‏شود.</p><p>اگر سیاگالش به کسی تخم‏ مرغ بدهد و او آن را در انبار برنج بگذارد،آن برنج هرگز تمام نمی‏شود.کسی که‏ سیاگالش را ببیند رمه‏ ی گاو و گوسفندانش زیاد می‏شود.افسانه‏ یی هست که‏ در&nbsp;کوکل مرز( Kowkal Marz ) در دهستان «عمارلو»گاو نری‏ سرگردان است. در اوایل بهار که گاوها را به ییلاق می‏برند گالش‏ها اغلب‏ صدای او را می‏شنوند. معتقدند این گاو نسبت به صاحبش نافرمانی کرده و سیاگالش او را رانده است. در میان شکارچیان مناطق دیلمان و طوالش به‏ گوزن(بعضی مواقع بز) موسوم به سیاگالش که نگهبان و حافظ حیوانات است‏ باور دارند. به همین جهت از شکار این حیوانات خودداری می‏کنند.</p><p>&nbsp;</p><p>سیاگالش احتمالا بازمانده اسطوره ‏های کهن اقوام گیل یا تالش است و به‏ نوبه خود در این فرهنگ‏ ها نماد ذهنی نیازهای مادی مردمی است که‏ معیشت‏ شان مبتنی بر دامداری و شبانی است.</p><p>سیاه گالش شبیه ایزد گئوش یا درواسپ ایران باستان است</p><p>هر منطقه ای به تنا سب محیط جغرافیایی و اکولوژی ،زبان و ادبیات ، دست آفریده ها ، باور های دینی و...دارای افسانه ها و داستانها یی است . از افسانه گیلان می توان به سیا گالش اشاره نمود که در هر منطقه ای به روایات مختلفی از آن یاد می شود .او پشتیبان جانوران وحشی و حلال گوشت است&nbsp;&nbsp;&nbsp;(گوزن ، گاو نر ،بز وحشی و...).در مورد پشتیبانی سیا گالش از دام روایت های متنوعی وجود دارد این باورها همچنان در ذهن ریش سفیدان ،خان ها و چوپانهای روستا رسوخ کرده که آن را مقدس&nbsp;می شمارند و هنگام صحبت از او صلوات می فرستند بسیاری از آنها در مورد سیا گالش سخن&nbsp;نمی گویند زیرا می ترسند که نعمت و برکت از زندگی آنها دور شود بنا بر روایات کسی که سیا گالش را ببیند و به دیگران بگوید مورد نفرین سیا گالش قرار می گیرد و زندگی اش با بد بختی و فلاکت روبرو می شود . بیشتر اهالی روستا داستان هایی از سیا گالش می دانند. همه آنها از اجداد و پدران خود شنیده اند ولی طوری از آن صحبت می کنند که گویا</p><p>...........</p><p>اگر فکر میکنید این اپیزود حال کسی رو خوب میکنه و یا به دردش میخوره براش بفرستید. </p><p><br></p><hr><p style='color:grey; font-size:0.75em;'> Hosted on Acast. See <a style='color:grey;' target='_blank' rel='noopener noreferrer' href='https://acast.com/privacy'>acast.com/privacy</a> for more information.</p>]]></description>
			<itunes:summary><![CDATA[<p><br></p><p>افسانه های ایرانی - قسمت اول - افسانه های گیلان - عمار پورصادق رادیو فیکشن</p><p>#افسانه #روایت</p><p>افسانه ها کاملا رفته است توی ژنهای ما. شاید امروز قصه های جن و پری را قبول نداشته باشیم ولی پدر بزرگها و مادربزرگها خیلی جدی اینها را باور داشتند و بر اساسش زندگی میکردند. قصه هایی مردسالار و گاهی زن ستیز و البته گاهی برعکس. قصه هایی که تمثیلی از خانواده های واقعی ما را تشکیل داده است. خیلی از افسانه ها بین قومیتها و سرزمینهای مختلفی مشترک است. خیلی وقتها قصه ای کامل ترش توی آن سر دنیا وجود دارد. گاهی هم از آن سر دنیا تشریف می آورند و افسانه های ایرانی را می خوانند و برای خودشان سوغات میبرند.</p><p>در گیلان و تالش به عنصر اسطوره ‏یی دیگری به نام “سیاه گالش‏” برمی‏ خوریم .سیاه گالش‏ موجودی است.خیالی که در باورهای مردم این مناطق به‏ ویژه در میان‏ دامداران جای خاصی دارد.پاره‏ ای از اعتقادات مربوط به او از این قرار است:</p><p>برای دیدن سیاگالش باید نیت پاک داشت.سیاگالش ممکن است به شکل‏ حیوانات درآید،ولی معمولا به شکل چوپان جوان بلندبالا و سیه‏ چرده ‏یی ظاهر می‏شود. او دشمن شکارچی‏ هاست.هروقت حیوانی به ‏ویژه گاو جنگلی‏ (گوزن).در خطر انسان قرار بگیرد،سیاگالش به آن انسان ظاهر می‏شود.</p><p>سیاگالش اگر با خوشی به کسی ظاهر شود او را خوشبخت می‏کند و اگر بر کسی‏ خشم بگیرد او را آزار می‏دهد.وقتی سیاگالش به کسی ظاهر می‏شود،اگر آن‏ شخص او را بشناسد،هرچه از خداوند بخواهد برآورده می‏شود. سیاگالش به هر کس نظر کند زندگی پربرکت پیدا می‏کند.گاهی سیاگالش به صورت پیرمردی‏ با لباس پشمی گالشی‏ ظاهر می‏شود.</p><p>اگر سیاگالش به کسی تخم‏ مرغ بدهد و او آن را در انبار برنج بگذارد،آن برنج هرگز تمام نمی‏شود.کسی که‏ سیاگالش را ببیند رمه‏ ی گاو و گوسفندانش زیاد می‏شود.افسانه‏ یی هست که‏ در&nbsp;کوکل مرز( Kowkal Marz ) در دهستان «عمارلو»گاو نری‏ سرگردان است. در اوایل بهار که گاوها را به ییلاق می‏برند گالش‏ها اغلب‏ صدای او را می‏شنوند. معتقدند این گاو نسبت به صاحبش نافرمانی کرده و سیاگالش او را رانده است. در میان شکارچیان مناطق دیلمان و طوالش به‏ گوزن(بعضی مواقع بز) موسوم به سیاگالش که نگهبان و حافظ حیوانات است‏ باور دارند. به همین جهت از شکار این حیوانات خودداری می‏کنند.</p><p>&nbsp;</p><p>سیاگالش احتمالا بازمانده اسطوره ‏های کهن اقوام گیل یا تالش است و به‏ نوبه خود در این فرهنگ‏ ها نماد ذهنی نیازهای مادی مردمی است که‏ معیشت‏ شان مبتنی بر دامداری و شبانی است.</p><p>سیاه گالش شبیه ایزد گئوش یا درواسپ ایران باستان است</p><p>هر منطقه ای به تنا سب محیط جغرافیایی و اکولوژی ،زبان و ادبیات ، دست آفریده ها ، باور های دینی و...دارای افسانه ها و داستانها یی است . از افسانه گیلان می توان به سیا گالش اشاره نمود که در هر منطقه ای به روایات مختلفی از آن یاد می شود .او پشتیبان جانوران وحشی و حلال گوشت است&nbsp;&nbsp;&nbsp;(گوزن ، گاو نر ،بز وحشی و...).در مورد پشتیبانی سیا گالش از دام روایت های متنوعی وجود دارد این باورها همچنان در ذهن ریش سفیدان ،خان ها و چوپانهای روستا رسوخ کرده که آن را مقدس&nbsp;می شمارند و هنگام صحبت از او صلوات می فرستند بسیاری از آنها در مورد سیا گالش سخن&nbsp;نمی گویند زیرا می ترسند که نعمت و برکت از زندگی آنها دور شود بنا بر روایات کسی که سیا گالش را ببیند و به دیگران بگوید مورد نفرین سیا گالش قرار می گیرد و زندگی اش با بد بختی و فلاکت روبرو می شود . بیشتر اهالی روستا داستان هایی از سیا گالش می دانند. همه آنها از اجداد و پدران خود شنیده اند ولی طوری از آن صحبت می کنند که گویا</p><p>...........</p><p>اگر فکر میکنید این اپیزود حال کسی رو خوب میکنه و یا به دردش میخوره براش بفرستید. </p><p><br></p><hr><p style='color:grey; font-size:0.75em;'> Hosted on Acast. See <a style='color:grey;' target='_blank' rel='noopener noreferrer' href='https://acast.com/privacy'>acast.com/privacy</a> for more information.</p>]]></itunes:summary>
		</item>
		<item>
			<title>حکایات الوحوش- قسمت سوم-خرسها-شغالها-گاوها - عمار پورصادق</title>
			<itunes:title>حکایات الوحوش- قسمت سوم-خرسها-شغالها-گاوها - عمار پورصادق</itunes:title>
			<pubDate>Sun, 13 Oct 2024 19:37:46 GMT</pubDate>
			<itunes:duration>13:41</itunes:duration>
			<enclosure url="https://sphinx.acast.com/p/open/s/66faa140fdb2501b6be6d020/e/670c218a4973799246953c9b/media.mp3" length="15075123" type="audio/mpeg"/>
			<guid isPermaLink="false">670c218a4973799246953c9b</guid>
			<itunes:explicit>false</itunes:explicit>
			<link>https://t.me/fictionradio</link>
			<acast:episodeId>670c218a4973799246953c9b</acast:episodeId>
			<acast:showId>66faa140fdb2501b6be6d020</acast:showId>
			<acast:settings><![CDATA[FYjHyZbXWHZ7gmX8Pp1rmbKbhgrQiwYShz70Q9/ffXZMTtedvdcRQbP4eiLMjXzCKLPjEYLpGj+NMVKa+5C8pL4u/EOj1Vw4h5MMJYp0lCcFAe0fnxBJy/1ju4Qxy1fh8gO4DvlGA40yms2g0/hOkcrfHIopjTygHFqGwwOPKFIai4SuTvs86Lx3UYCyl6Zs2OIvds239zxe+R02B07l42mL/w46mHbSzyD+8Hrp4Flo5BGmYzFJoo6vMTjJsLVB/BFuP70eHtnA50653uOXVpz5w/TdGJUFrelSWF6uowdgyIyFnAvcCIbYPSwGhMsf]]></acast:settings>
			<itunes:episodeType>full</itunes:episodeType>
			<itunes:season>1</itunes:season>
			<itunes:episode>12.7</itunes:episode>
			<itunes:image href="https://assets.pippa.io/shows/66faa140fdb2501b6be6d020/1728850031458-57cae125-eea8-4a6d-8af3-b5a712fcf1d6.jpeg"/>
			<description><![CDATA[<p>حکایات الوحوش- قسمت سوم-خرسها-شغالها-گاوها - عمار پورصادق - اصل کف گرگی</p><br><p>شغالها: </p><p>شغال‌ها خوشبخت‌ترین خانواده جنگل بودند چون کسی توی خانه ازشان نمی‌پرس نمی‌پرسید از ننه شغال نمی‌پرسید شام چی داریم نتیجه آنها هرچی به دستشان می‌رسید می‌خوردند&nbsp; بچه شغال که بابا شغال در حال تعمیر ریش تراش برقی خودش بود&nbsp; بچه شغال با احوالپرسی کرد و گفت امروز توی جنگل بین بچه هدهد و بچه شیر و بقیه جر و بحث بود. بعد خودش ادامه داد چه هدهد می‌گفت پدرم عاقل‌ترین حیوان جنگل است و او باید سلطان جنگل باشد بعد بچه شیر عصبانی شد و از پدرش دفاع کرد&nbsp; و چه شغال حاضر شود بابا شغال گفت هیچ وقت توی جنگل عدالت برقرار نبود مثلاً ما غال‌ها اولین بار کف گرگی را اختراع کردیم لی گرگ‌ها از آن به نفع خودشان استفاده کردند&nbsp; یا مثلاً ما اولین بار به شهر ولی باز هم حیوانات دیگر مثل روباه یا گرگ‌ها این را به اسم خودشان تمام کردند تی کلاغ‌ها هم از ما از نام ما از وجود ما از هویت ما بهره‌برداری سوء کرده‌اند. بابا شغال در آن لحظه احساساتی شد و قطره اشکی از گوشه‌ی چشمش چکید که افتاد توی خورش. ننه شغال گفت: غذات رو بخور مرد. این روش بچه تربیت کردن نیست. </p><p>گاوها: </p><p>راستیتش گاوها از آن خانواده‌هاش نبودند یعنی اصلاً اهل جنگل و وحوش نبودند ولی راه گم کرده بودند و برای همیشه در جنگل سکنا گزیده بودند بچه گاو که آمد خانه از مامان گاه پرسید مامان امشب شام چی داریم</p><p>راستش امشب شام عایش است بچه گفت که این اصطلاح را نشنیده بود گفت مامان آیش یعنی چی بابا گاو گفت اینکه استراحت یعنی هر چیزی که از معده دوم داری بیار تو معده سومت و دوباره شروع کن به حذف کردن خیلی کیف داره امروز چه خبر بود بچه گاو شروع به تعریف ماجرای امروز ین بچه‌های جنگل کرد&nbsp; بابا گفت از حیوونای جنگل معده سوم ندارند ما مهم‌ترین موجودات جنگلیم تازه مهم‌ترین موجودات شهر هم هستیم ما می‌تونیم همیشه در روزهای سخت یه چیزی رو از معده‌های گذشته از دوره‌های قدیم از زمان قاجار بیاریم بیرون و دوباره بخوریم و خوشحال بشیم</p><p>&nbsp;و گفت یه به ما میگن باید از جنگل برید مگه ما مال جنگل نیستیم ا درست‌ترش جنگل مال ما نیست مامان گاوه گفت ما ما اتفاقاً همیشه گفتیم ما هیچ وقت به فکر منافع شخصی خودمون نبودیم لی یک دست‌های پنهانی شهر و اونجا مورد آزار و اذیت قرار بگیریم ازمون سوء استفاده بشه من همچین چیزیو دوست ندارم&nbsp; بابا گاو گفت یواش‌تر زن این روش درست تربیت بچه نیست. چرا مث گاو با بچه صحبت می‌کنی؟ </p><p>ننه گاو گفت: اتفاقا از وقتی جد بزرگم از هندستون برگشت فهمیدم تربیت صحیح و عزت و احترام واقعی به گاوها در هندستون اتفاق می‌افته. پس مث چی با بچه‌ام صحبت کنم. </p><p>ننه گاوه که احساساتی شده بود به گریه افتاد. بابا گاوه گفت: ای بابا عجب غلطی کردیم. زن بس کن. شیرت خراب میشه. </p><p>....</p><p>اگر فکر میکنید این اپیزود حال کسی رو خوب میکنه و یا به دردش میخوره براش بفرستید. </p><p><br></p><hr><p style='color:grey; font-size:0.75em;'> Hosted on Acast. See <a style='color:grey;' target='_blank' rel='noopener noreferrer' href='https://acast.com/privacy'>acast.com/privacy</a> for more information.</p>]]></description>
			<itunes:summary><![CDATA[<p>حکایات الوحوش- قسمت سوم-خرسها-شغالها-گاوها - عمار پورصادق - اصل کف گرگی</p><br><p>شغالها: </p><p>شغال‌ها خوشبخت‌ترین خانواده جنگل بودند چون کسی توی خانه ازشان نمی‌پرس نمی‌پرسید از ننه شغال نمی‌پرسید شام چی داریم نتیجه آنها هرچی به دستشان می‌رسید می‌خوردند&nbsp; بچه شغال که بابا شغال در حال تعمیر ریش تراش برقی خودش بود&nbsp; بچه شغال با احوالپرسی کرد و گفت امروز توی جنگل بین بچه هدهد و بچه شیر و بقیه جر و بحث بود. بعد خودش ادامه داد چه هدهد می‌گفت پدرم عاقل‌ترین حیوان جنگل است و او باید سلطان جنگل باشد بعد بچه شیر عصبانی شد و از پدرش دفاع کرد&nbsp; و چه شغال حاضر شود بابا شغال گفت هیچ وقت توی جنگل عدالت برقرار نبود مثلاً ما غال‌ها اولین بار کف گرگی را اختراع کردیم لی گرگ‌ها از آن به نفع خودشان استفاده کردند&nbsp; یا مثلاً ما اولین بار به شهر ولی باز هم حیوانات دیگر مثل روباه یا گرگ‌ها این را به اسم خودشان تمام کردند تی کلاغ‌ها هم از ما از نام ما از وجود ما از هویت ما بهره‌برداری سوء کرده‌اند. بابا شغال در آن لحظه احساساتی شد و قطره اشکی از گوشه‌ی چشمش چکید که افتاد توی خورش. ننه شغال گفت: غذات رو بخور مرد. این روش بچه تربیت کردن نیست. </p><p>گاوها: </p><p>راستیتش گاوها از آن خانواده‌هاش نبودند یعنی اصلاً اهل جنگل و وحوش نبودند ولی راه گم کرده بودند و برای همیشه در جنگل سکنا گزیده بودند بچه گاو که آمد خانه از مامان گاه پرسید مامان امشب شام چی داریم</p><p>راستش امشب شام عایش است بچه گفت که این اصطلاح را نشنیده بود گفت مامان آیش یعنی چی بابا گاو گفت اینکه استراحت یعنی هر چیزی که از معده دوم داری بیار تو معده سومت و دوباره شروع کن به حذف کردن خیلی کیف داره امروز چه خبر بود بچه گاو شروع به تعریف ماجرای امروز ین بچه‌های جنگل کرد&nbsp; بابا گفت از حیوونای جنگل معده سوم ندارند ما مهم‌ترین موجودات جنگلیم تازه مهم‌ترین موجودات شهر هم هستیم ما می‌تونیم همیشه در روزهای سخت یه چیزی رو از معده‌های گذشته از دوره‌های قدیم از زمان قاجار بیاریم بیرون و دوباره بخوریم و خوشحال بشیم</p><p>&nbsp;و گفت یه به ما میگن باید از جنگل برید مگه ما مال جنگل نیستیم ا درست‌ترش جنگل مال ما نیست مامان گاوه گفت ما ما اتفاقاً همیشه گفتیم ما هیچ وقت به فکر منافع شخصی خودمون نبودیم لی یک دست‌های پنهانی شهر و اونجا مورد آزار و اذیت قرار بگیریم ازمون سوء استفاده بشه من همچین چیزیو دوست ندارم&nbsp; بابا گاو گفت یواش‌تر زن این روش درست تربیت بچه نیست. چرا مث گاو با بچه صحبت می‌کنی؟ </p><p>ننه گاو گفت: اتفاقا از وقتی جد بزرگم از هندستون برگشت فهمیدم تربیت صحیح و عزت و احترام واقعی به گاوها در هندستون اتفاق می‌افته. پس مث چی با بچه‌ام صحبت کنم. </p><p>ننه گاوه که احساساتی شده بود به گریه افتاد. بابا گاوه گفت: ای بابا عجب غلطی کردیم. زن بس کن. شیرت خراب میشه. </p><p>....</p><p>اگر فکر میکنید این اپیزود حال کسی رو خوب میکنه و یا به دردش میخوره براش بفرستید. </p><p><br></p><hr><p style='color:grey; font-size:0.75em;'> Hosted on Acast. See <a style='color:grey;' target='_blank' rel='noopener noreferrer' href='https://acast.com/privacy'>acast.com/privacy</a> for more information.</p>]]></itunes:summary>
		</item>
		<item>
			<title>حکایات الوحوش - قسمت دوم- عمار پورصادق</title>
			<itunes:title>حکایات الوحوش - قسمت دوم- عمار پورصادق</itunes:title>
			<pubDate>Sun, 13 Oct 2024 19:35:15 GMT</pubDate>
			<itunes:duration>8:19</itunes:duration>
			<enclosure url="https://sphinx.acast.com/p/open/s/66faa140fdb2501b6be6d020/e/670c20f4497379924695206d/media.mp3" length="8879739" type="audio/mpeg"/>
			<guid isPermaLink="false">670c20f4497379924695206d</guid>
			<itunes:explicit>false</itunes:explicit>
			<link>https://t.me/fictionradio</link>
			<acast:episodeId>670c20f4497379924695206d</acast:episodeId>
			<acast:showId>66faa140fdb2501b6be6d020</acast:showId>
			<acast:settings><![CDATA[FYjHyZbXWHZ7gmX8Pp1rmbKbhgrQiwYShz70Q9/ffXZMTtedvdcRQbP4eiLMjXzCKLPjEYLpGj+NMVKa+5C8pL4u/EOj1Vw4h5MMJYp0lCcFAe0fnxBJy/1ju4Qxy1fh8gO4DvlGA40yms2g0/hOkcrfHIopjTygHFqGwwOPKFIai4SuTvs86Lx3UYCyl6Zs2OIvds239zxe+R02B07l42mL/w46mHbSzyD+8Hrp4FmYjA+hOiqO37uFhWUz+PZyxvTgL68WV8Ijk4yNH0e6dVBJ17/XKHdKOECBnbpMQmU588O/rs3Vmwy1lz2GOOd6]]></acast:settings>
			<itunes:episodeType>full</itunes:episodeType>
			<itunes:season>1</itunes:season>
			<itunes:episode>12.6</itunes:episode>
			<itunes:image href="https://assets.pippa.io/shows/66faa140fdb2501b6be6d020/1728850008656-91bed238-f876-49c0-bbd8-50a085f609f4.jpeg"/>
			<description><![CDATA[<p>خرسها: </p><p>بچه خرس که حسابی خسته بود به خانه رسید و بعد از سلام و احوال پرسی از مامانش پرسید: مامان شام چی داریم؟ ننه خرسه گفت: کوفت! </p><p>&nbsp;بابا خرس که گفت ای بابا خانوم با بچه اینجوری صحبت نکن. ننه خرسه که خیلی به تربیت فرزندش به عنوان یکی از استعدادهای درخشان جنگل اهمیت میداد زود قانع شد. چون آدم تنبل عقلش به اندازه ی یک کابینه وزیره! </p><p>بابا خرسه گفت: &nbsp;پسرم منظور مامان منظور مامان کوفته قلقلی بود. &nbsp;در حالی که این حرف را می‌زد به ننه خرسه چشمکی زد و با سر اشاره زد که از توی فریزر گوشت چرخ کرده، فلفل سبز، پنیر پیتزا، موزارلاو از توی یخچال پاپریکا، خیار، گوجه، هویج و کاهوا ، کلم سفید، نخود فرنگی، خیارشور،کالباس مرغ سس مایونز،پودر آویشن، پودر سیر آبلیمو و کلم قرمز را برای درست کردن شام و سالاد بیرون بیاورد. البته ناگفته نماند که بعد اشاره زد اگر چیزی اضافه بیرون آوردی آنرا به سر جایش برگردان. می‌دانید که خرسها خیلی اهل صرفه جویی انرژی می‌باشند. &nbsp;بعد رو کرد به بچه خرس و گفت خوب پسرم امروز چه خبر بود؟ &nbsp;</p><p>بچه خرس گفت: &nbsp;هیچی بابا بچه هدهد و بچه شیر همش در حال کلنجار با همن اون بچه یوزپل ننه خرس گفت به این بچه‌ها میگن ای دی اچ دی یا بیش فعال&nbsp; مچ فعالیت ی‌کنه گفت بابا یه چیز جالب خرس گفت چه چیزی بچه خرس گفت امروز وقتی که چه هدهد و بچه شیر با هم جر و بحث می‌کردند فهمیدم که بچه شیر به بچه هدهد گفت که بابات کچله چه‌ها هدهد.</p><p>&nbsp;ه همش تو جنگل غرش می‌کنه اعصاب همه رو به هم ریخته و کامل کردن تحصیلات تکمیلی از این جنگل برم بچه هدهد این حرفو زد پرنده‌ها و بچه چهارپاهای زیادی گفتن آره ما هم موافقیم ما هم می‌خوایم از این جنگل بریم ما هم خسته شدیم خیلی خنده‌دار بود بابا خرسه گفت آره اصلاً کارای عجیب غریب می‌کنه من یادمه ننه ستون قبل از این بچه شیر دو تا بچه دیگه داشت یعنی دو تا دختر دیگه داشت که فرستاد خارج یعنی بیرون از این جنگل&nbsp; یکیو گذاشته بود شیر پرچرب به اونی که شیر کم چرب بود همیشه لباس‌های صورتی می‌پوشید ننه خرسه گفت بسه مرد خجالت بکش مرد میشه انقدر خاله زنک باشه&nbsp; م بچه رو با واقعیت‌های اجتماعی آشنا می‌کنم پسرم می‌دونستی که این توله شیر هر چیزی که باباش شکار کرده اونم می‌زنه به اسم خودش میگه این کار من بوده ه خرس که انگار با افق‌های تازه‌ای آشنا شده بود رفت توی فکر گفت چطوری</p><p>بابا شاید شیرا مثل ما نتونن شکار کنند یعنی ما مثلاً خیلی راحت میریم تو مسیر رودخونه یه ماهی قزل آلا که دیدیم بنگ ی‌زنیم زیرش به هر اندازه که دلمون بخواد ماهی می‌گیریم اما شیرا شیرا براشون سخته چرا سخته پسرم عنی شیرا نمی‌تونن ماهی بگیرن آخه من چند بار دیدم تو آب حس می‌کردم کف دستش موکت داره خیس می‌شه اصلاً نمی‌تونست کار کنه ابا خرسه گفت نمی‌دونم ننه خرسه گفت بسه بهتره حرف خودمونو بزنیم شام حاضره</p><p>روباه ها : </p><p>و اما بشنوید از خانواده روباه‌ها روباه آسانی نداشتند یعنی برای شامشان شام هر شبشان محتاج تقلای بسیار زیادی بودند بابا روباهه برای شکار آن شب به یک مدرسه رفته بود اما غافل از اینکه آخر وقت بود و مدیر داشت کلیپ تبلیغاتی ای بازگشایی مدرسه‌ها ضبط می‌کرد&nbsp; بابا همین که داشت از یخچال درسه بازدید می‌کرد از مرغداری مدرسه بازدید می‌کرد مدیر گیرش انداخت در کلاس را بست گفت پدر سوخته پدر سوخته تویی که همش میای رغای سهمیه ما رو که آموزش و پرورش به ما میده می‌خوری روباه گفت من غلط بکنم من اصلاً از سهمیه خبر ندارم باید بری ببین گفت حالا نشونت میدم میندازمت توی ستشویی زندانیت می‌کنم&nbsp; بابا روباه گفت مدیر واقعا حیف نیست شما مدیر به این با کفایتی هیچ وقت فکر کردید که اگر این اولی توی دستشویی مواجه بشن چه اتفاقی می‌افته ولی من یک ایده درخشان دارم دیر گفت تو حرف می‌زنی روباه گفت آره حرف می‌زنم مدیر گفت ن می‌خوام تو اینجا به عنوان معاون امور فرهنگی مدرسه برام فعالیت کنی روباه کن اقعیت نمی‌تونم پیشنهاد شما رو قبول کنم&nbsp; و در چون یه نیمچه سمتی در جنگل دارم ما می‌تونم یه پیشنهاد اوکازیون بهتون بدم به شرط اینکه من رو رها کنید و البته یک بخش ناچیزی از سهمیه مرغ یخیتون رو به من بدید مرغتون رو به من بدید مدیر ........</p><p>اگر فکر میکنید این اپیزود حال کسی رو خوب میکنه و یا به دردش میخوره براش بفرستید. </p><p><br></p><hr><p style='color:grey; font-size:0.75em;'> Hosted on Acast. See <a style='color:grey;' target='_blank' rel='noopener noreferrer' href='https://acast.com/privacy'>acast.com/privacy</a> for more information.</p>]]></description>
			<itunes:summary><![CDATA[<p>خرسها: </p><p>بچه خرس که حسابی خسته بود به خانه رسید و بعد از سلام و احوال پرسی از مامانش پرسید: مامان شام چی داریم؟ ننه خرسه گفت: کوفت! </p><p>&nbsp;بابا خرس که گفت ای بابا خانوم با بچه اینجوری صحبت نکن. ننه خرسه که خیلی به تربیت فرزندش به عنوان یکی از استعدادهای درخشان جنگل اهمیت میداد زود قانع شد. چون آدم تنبل عقلش به اندازه ی یک کابینه وزیره! </p><p>بابا خرسه گفت: &nbsp;پسرم منظور مامان منظور مامان کوفته قلقلی بود. &nbsp;در حالی که این حرف را می‌زد به ننه خرسه چشمکی زد و با سر اشاره زد که از توی فریزر گوشت چرخ کرده، فلفل سبز، پنیر پیتزا، موزارلاو از توی یخچال پاپریکا، خیار، گوجه، هویج و کاهوا ، کلم سفید، نخود فرنگی، خیارشور،کالباس مرغ سس مایونز،پودر آویشن، پودر سیر آبلیمو و کلم قرمز را برای درست کردن شام و سالاد بیرون بیاورد. البته ناگفته نماند که بعد اشاره زد اگر چیزی اضافه بیرون آوردی آنرا به سر جایش برگردان. می‌دانید که خرسها خیلی اهل صرفه جویی انرژی می‌باشند. &nbsp;بعد رو کرد به بچه خرس و گفت خوب پسرم امروز چه خبر بود؟ &nbsp;</p><p>بچه خرس گفت: &nbsp;هیچی بابا بچه هدهد و بچه شیر همش در حال کلنجار با همن اون بچه یوزپل ننه خرس گفت به این بچه‌ها میگن ای دی اچ دی یا بیش فعال&nbsp; مچ فعالیت ی‌کنه گفت بابا یه چیز جالب خرس گفت چه چیزی بچه خرس گفت امروز وقتی که چه هدهد و بچه شیر با هم جر و بحث می‌کردند فهمیدم که بچه شیر به بچه هدهد گفت که بابات کچله چه‌ها هدهد.</p><p>&nbsp;ه همش تو جنگل غرش می‌کنه اعصاب همه رو به هم ریخته و کامل کردن تحصیلات تکمیلی از این جنگل برم بچه هدهد این حرفو زد پرنده‌ها و بچه چهارپاهای زیادی گفتن آره ما هم موافقیم ما هم می‌خوایم از این جنگل بریم ما هم خسته شدیم خیلی خنده‌دار بود بابا خرسه گفت آره اصلاً کارای عجیب غریب می‌کنه من یادمه ننه ستون قبل از این بچه شیر دو تا بچه دیگه داشت یعنی دو تا دختر دیگه داشت که فرستاد خارج یعنی بیرون از این جنگل&nbsp; یکیو گذاشته بود شیر پرچرب به اونی که شیر کم چرب بود همیشه لباس‌های صورتی می‌پوشید ننه خرسه گفت بسه مرد خجالت بکش مرد میشه انقدر خاله زنک باشه&nbsp; م بچه رو با واقعیت‌های اجتماعی آشنا می‌کنم پسرم می‌دونستی که این توله شیر هر چیزی که باباش شکار کرده اونم می‌زنه به اسم خودش میگه این کار من بوده ه خرس که انگار با افق‌های تازه‌ای آشنا شده بود رفت توی فکر گفت چطوری</p><p>بابا شاید شیرا مثل ما نتونن شکار کنند یعنی ما مثلاً خیلی راحت میریم تو مسیر رودخونه یه ماهی قزل آلا که دیدیم بنگ ی‌زنیم زیرش به هر اندازه که دلمون بخواد ماهی می‌گیریم اما شیرا شیرا براشون سخته چرا سخته پسرم عنی شیرا نمی‌تونن ماهی بگیرن آخه من چند بار دیدم تو آب حس می‌کردم کف دستش موکت داره خیس می‌شه اصلاً نمی‌تونست کار کنه ابا خرسه گفت نمی‌دونم ننه خرسه گفت بسه بهتره حرف خودمونو بزنیم شام حاضره</p><p>روباه ها : </p><p>و اما بشنوید از خانواده روباه‌ها روباه آسانی نداشتند یعنی برای شامشان شام هر شبشان محتاج تقلای بسیار زیادی بودند بابا روباهه برای شکار آن شب به یک مدرسه رفته بود اما غافل از اینکه آخر وقت بود و مدیر داشت کلیپ تبلیغاتی ای بازگشایی مدرسه‌ها ضبط می‌کرد&nbsp; بابا همین که داشت از یخچال درسه بازدید می‌کرد از مرغداری مدرسه بازدید می‌کرد مدیر گیرش انداخت در کلاس را بست گفت پدر سوخته پدر سوخته تویی که همش میای رغای سهمیه ما رو که آموزش و پرورش به ما میده می‌خوری روباه گفت من غلط بکنم من اصلاً از سهمیه خبر ندارم باید بری ببین گفت حالا نشونت میدم میندازمت توی ستشویی زندانیت می‌کنم&nbsp; بابا روباه گفت مدیر واقعا حیف نیست شما مدیر به این با کفایتی هیچ وقت فکر کردید که اگر این اولی توی دستشویی مواجه بشن چه اتفاقی می‌افته ولی من یک ایده درخشان دارم دیر گفت تو حرف می‌زنی روباه گفت آره حرف می‌زنم مدیر گفت ن می‌خوام تو اینجا به عنوان معاون امور فرهنگی مدرسه برام فعالیت کنی روباه کن اقعیت نمی‌تونم پیشنهاد شما رو قبول کنم&nbsp; و در چون یه نیمچه سمتی در جنگل دارم ما می‌تونم یه پیشنهاد اوکازیون بهتون بدم به شرط اینکه من رو رها کنید و البته یک بخش ناچیزی از سهمیه مرغ یخیتون رو به من بدید مرغتون رو به من بدید مدیر ........</p><p>اگر فکر میکنید این اپیزود حال کسی رو خوب میکنه و یا به دردش میخوره براش بفرستید. </p><p><br></p><hr><p style='color:grey; font-size:0.75em;'> Hosted on Acast. See <a style='color:grey;' target='_blank' rel='noopener noreferrer' href='https://acast.com/privacy'>acast.com/privacy</a> for more information.</p>]]></itunes:summary>
		</item>
		<item>
			<title>حکایات الوحوش - قسمت اول - عمار پورصادق</title>
			<itunes:title>حکایات الوحوش - قسمت اول - عمار پورصادق</itunes:title>
			<pubDate>Sun, 13 Oct 2024 19:33:43 GMT</pubDate>
			<itunes:duration>5:48</itunes:duration>
			<enclosure url="https://sphinx.acast.com/p/open/s/66faa140fdb2501b6be6d020/e/670c2098df4dd6f89631d7b2/media.mp3" length="5982691" type="audio/mpeg"/>
			<guid isPermaLink="false">670c2098df4dd6f89631d7b2</guid>
			<itunes:explicit>false</itunes:explicit>
			<link>https://t.me/fictionradio</link>
			<acast:episodeId>670c2098df4dd6f89631d7b2</acast:episodeId>
			<acast:showId>66faa140fdb2501b6be6d020</acast:showId>
			<acast:settings><![CDATA[FYjHyZbXWHZ7gmX8Pp1rmbKbhgrQiwYShz70Q9/ffXZMTtedvdcRQbP4eiLMjXzCKLPjEYLpGj+NMVKa+5C8pL4u/EOj1Vw4h5MMJYp0lCcFAe0fnxBJy/1ju4Qxy1fh8gO4DvlGA40yms2g0/hOkcrfHIopjTygHFqGwwOPKFIai4SuTvs86Lx3UYCyl6Zs2OIvds239zxe+R02B07l42mL/w46mHbSzyD+8Hrp4FkrTgKWwrzs4maW1CcD8o3D+WTmArZa0qpoLRYUn3AjA3643kDHMFh5UrbgfeOXlgmuHds1Q7yZhhG9K5YOtBod]]></acast:settings>
			<itunes:episodeType>full</itunes:episodeType>
			<itunes:season>1</itunes:season>
			<itunes:episode>12.5</itunes:episode>
			<itunes:image href="https://assets.pippa.io/shows/66faa140fdb2501b6be6d020/1728849983041-1b45d61d-d15d-47b6-8d34-9bdf2d15d3bd.jpeg"/>
			<description><![CDATA[<p>حکایت الوحوش : </p><p>هدهدها: </p><p>در سالهای خیلی خیلی دور که فکر نکنید امروز بود و در یک جنگل خیلی خیلی دور و سیاه و تاریک حیوانها در کنار هم زندگی که چه عرض کنم. روزگار می‌گذراندند. در این بین و در لایه‌ی دوم جنگل هدهدها یکی از خانواده‌های پرنده ها بودند که آدرسشان جنگل سیاه طبقه دوم بود. از ذکر جزییات آدرس به دلایل زیست محیطی معذوریم. </p><p>هدهدها خانواده‌ی خوبی بودند و به خوشی روزگار به سرمی‌آوردند تا وقتی که جوجه شان سر از تخم بیرون آورد وکمی با بچه محل‌هایشان گشت. از همان موقع بچه‌ای نه بازیگوش که فراتر از آن پرسشگر شد. روزی بچه هد هد به خانه آمد و از مادرش پرسید: مادر درسته که ما هدهدها&nbsp;خیلی عاقلیم؟&nbsp;مادر مشغول کارهای خانه بود ولی پدر کمی با تلویزیون و کمی هم توی روزنامه بود. عینکش را داد بالا و گفت: بیا سوالت رو از من بپرس. بچه هد هد چریک چریک پرید و خودش را به پدر رساند و گفت: درسته ما عاقل‌ترین حیوانات هستیم؟ </p><p>پدر دستی به سبیلش کشید و با فیگور نیچه‌ای اش گفت: آره. به نظرم همینطور باشه.&nbsp;بچه هد هد دوباره چریک چریک نزدیک تر شد و گفت: پس چرا به ما می‌گن شانه به سر؟ </p><p>ننه هد هد حوصله اش سر رفت و گفت: ای بابا. خوب ببین دیگه ما همه روی سرمون شونه داریم به خاطر همین بهمون میگن شانه به سر. </p><p>بچه هد هد که هنوز داشت دور خودش می‌چرخید گفت: بذار قانع نشم. بابا هد هد گفت:چرا بچه جان. </p><p>&nbsp;بچه هد هد گفت: خوب آخه بچه های محل می‌گن. بابات کچله اون شونه چیه رو سرشه. </p><p>بابا هد هد در جا پرید و البته با سر خورد به سقف و دوباره افتاد کف هال خانه. به همین دلیل ننه هدهد &nbsp;تندی آب قند درست کرد و آورد بالای سر بابا هدهد. بعد با غضب به بچه هد هد گفت: دیگه حق نداری پاتو تو کوچه بذاری. </p><p>&nbsp;بابا هد هد اما به هوش آمد گفت: ای بابا خانم با بچه درست حرف بزن. یه حرفی زده. </p><p>ننه هدهد گفت: ما رو ببین از کی داریم دفاع می‌کنیم. این تو و این بچه‌ی کوچه‌ایت و این هم مملکتت. </p><p>بابا هدهد آمد اوضاع را راست و ریست کند گفت: خوب ببین بچه‌جان. اینها مهم نیست. عاقل بودن یعنی کی بیشتر توی جنگل علم اقتصاد و مدیریت مالی می‌دونه. </p><p>بچه هدهد گفت: اقتصاد و مدیریت مالی یعنی چی؟ </p><p>ننه هدهد که داشت بابا هدهد را به تنظیمات کارخانه‌ای روی مبل بر می‌گرداند گفت: بچه تو چقدر فضول... کنجکاوی؟ همین رو فعلا از پدرت شنفته داشته باش تا بعد. </p><p>&nbsp;</p><p>شیرها: </p><p>اما بچه‌های محل یا کوچه که حالا دقیقا معلوم نیست توی جنگل چطور یک سری پرنده آن بالا چهار راه تشکیل می‌دهند دور هم جمع شده بودند و حرف می‌زدند. بچه‌هدهد &nbsp;گفت من از پدرم پرسیدم که چطوری ما از همه باهوش‌ترو عاقل تریم پدرم گفت به شانه روی سر ما نیست به اینه که ما چقدر علم اقتصاد و مدیریت مالی بلدیم.&nbsp;</p><p>&nbsp;بچه شیر نعره‌ی نیمه‌ای زد و گفت: &nbsp;یعنی میگی بابای من که سلطان جنگله هیچی از اقتصاد سرش نیست. </p><p>بچه هد هد گفت: یعنی بابات از بودجه ریزی و مدیریت منابع مالی و استخدام نخبه ها خبر داره؟ </p><p>بچه شیرگفت: همه‌ی این حرفای قلنبه سلمبه که میزنی عموم که خارج بوده خبر داره. </p><p>بعد چیزی نگفت و &nbsp;ابروهاش رفت توی هم. گفت حتماً اینو از بابام می‌پرسم. </p><p>&nbsp;بچه خرس که تازه از خواب بیدار شده بود خمیازه‌ای کشید و گفت: ای بابا شما سر چی دارین دعوا میکنین؟ همه می‌دونن عاقل‌ترین اون حیوونیه که همیشه در حال استراحته و کار الکی انجام نمیده. </p><p>&nbsp;بچه یوزپلنگ که خیلی کم پیدا بود و در حقیقت همیشه در حال رفت و برگشت و گشتن دنبال شکارهای الکی مثل موش و سوسک و همستر جنگلی بود خودشو به بحث رسوند و گفت با منی؟ همه میدونن ما یوز پلنگا بهترین حیوونهای جنگلیم و از همه تند و تیزتر و باهوش‌تری و عاقل‌تریم. نشون به اون نشون که روی تمام پیراهن‌های تیم ملی عکس مارو می‌زنن.</p><p>&nbsp; بچه شیر گفت: از بس شماها غایبین و هیچ جا حضور ندارین همه عاشقتونن! هی تمام روزهای هفته منتظرن تا بیاین! حالا نگو فقط مشغول شکارهای الکی هستین. الان این همستری که می‌خوای بگیری اصلاً کو کجاست؟ چقدر ارزش داره؟&nbsp;</p><p>&nbsp;بچه هدهد دوباره حرفش را تکرار کرد.&nbsp;بچه خرس &nbsp;دستی به شکمش کشید و گفت خب اقتصاد یعنی چی؟ ما &nbsp;هم حیوون‌هایی هستیم که هیچ وقت از سال هیچی نمی‌خوریم اگر پیدا شد می‌خوریم. اونم مثل خرس. ولی در عوض شیش ماه از سال خواب خوابیم بدون ذره‌ای مصرف انرژی. تازه بقیه‌ی حیوونهای جنگل میان شارژرشون رو میزنن به ما.</p><p>&nbsp;..........</p><br><p>اگر فکر میکنید این اپیزود حال کسی رو خوب میکنه و یا به دردش میخوره براش بفرستید. </p><p><br></p><hr><p style='color:grey; font-size:0.75em;'> Hosted on Acast. See <a style='color:grey;' target='_blank' rel='noopener noreferrer' href='https://acast.com/privacy'>acast.com/privacy</a> for more information.</p>]]></description>
			<itunes:summary><![CDATA[<p>حکایت الوحوش : </p><p>هدهدها: </p><p>در سالهای خیلی خیلی دور که فکر نکنید امروز بود و در یک جنگل خیلی خیلی دور و سیاه و تاریک حیوانها در کنار هم زندگی که چه عرض کنم. روزگار می‌گذراندند. در این بین و در لایه‌ی دوم جنگل هدهدها یکی از خانواده‌های پرنده ها بودند که آدرسشان جنگل سیاه طبقه دوم بود. از ذکر جزییات آدرس به دلایل زیست محیطی معذوریم. </p><p>هدهدها خانواده‌ی خوبی بودند و به خوشی روزگار به سرمی‌آوردند تا وقتی که جوجه شان سر از تخم بیرون آورد وکمی با بچه محل‌هایشان گشت. از همان موقع بچه‌ای نه بازیگوش که فراتر از آن پرسشگر شد. روزی بچه هد هد به خانه آمد و از مادرش پرسید: مادر درسته که ما هدهدها&nbsp;خیلی عاقلیم؟&nbsp;مادر مشغول کارهای خانه بود ولی پدر کمی با تلویزیون و کمی هم توی روزنامه بود. عینکش را داد بالا و گفت: بیا سوالت رو از من بپرس. بچه هد هد چریک چریک پرید و خودش را به پدر رساند و گفت: درسته ما عاقل‌ترین حیوانات هستیم؟ </p><p>پدر دستی به سبیلش کشید و با فیگور نیچه‌ای اش گفت: آره. به نظرم همینطور باشه.&nbsp;بچه هد هد دوباره چریک چریک نزدیک تر شد و گفت: پس چرا به ما می‌گن شانه به سر؟ </p><p>ننه هد هد حوصله اش سر رفت و گفت: ای بابا. خوب ببین دیگه ما همه روی سرمون شونه داریم به خاطر همین بهمون میگن شانه به سر. </p><p>بچه هد هد که هنوز داشت دور خودش می‌چرخید گفت: بذار قانع نشم. بابا هد هد گفت:چرا بچه جان. </p><p>&nbsp;بچه هد هد گفت: خوب آخه بچه های محل می‌گن. بابات کچله اون شونه چیه رو سرشه. </p><p>بابا هد هد در جا پرید و البته با سر خورد به سقف و دوباره افتاد کف هال خانه. به همین دلیل ننه هدهد &nbsp;تندی آب قند درست کرد و آورد بالای سر بابا هدهد. بعد با غضب به بچه هد هد گفت: دیگه حق نداری پاتو تو کوچه بذاری. </p><p>&nbsp;بابا هد هد اما به هوش آمد گفت: ای بابا خانم با بچه درست حرف بزن. یه حرفی زده. </p><p>ننه هدهد گفت: ما رو ببین از کی داریم دفاع می‌کنیم. این تو و این بچه‌ی کوچه‌ایت و این هم مملکتت. </p><p>بابا هدهد آمد اوضاع را راست و ریست کند گفت: خوب ببین بچه‌جان. اینها مهم نیست. عاقل بودن یعنی کی بیشتر توی جنگل علم اقتصاد و مدیریت مالی می‌دونه. </p><p>بچه هدهد گفت: اقتصاد و مدیریت مالی یعنی چی؟ </p><p>ننه هدهد که داشت بابا هدهد را به تنظیمات کارخانه‌ای روی مبل بر می‌گرداند گفت: بچه تو چقدر فضول... کنجکاوی؟ همین رو فعلا از پدرت شنفته داشته باش تا بعد. </p><p>&nbsp;</p><p>شیرها: </p><p>اما بچه‌های محل یا کوچه که حالا دقیقا معلوم نیست توی جنگل چطور یک سری پرنده آن بالا چهار راه تشکیل می‌دهند دور هم جمع شده بودند و حرف می‌زدند. بچه‌هدهد &nbsp;گفت من از پدرم پرسیدم که چطوری ما از همه باهوش‌ترو عاقل تریم پدرم گفت به شانه روی سر ما نیست به اینه که ما چقدر علم اقتصاد و مدیریت مالی بلدیم.&nbsp;</p><p>&nbsp;بچه شیر نعره‌ی نیمه‌ای زد و گفت: &nbsp;یعنی میگی بابای من که سلطان جنگله هیچی از اقتصاد سرش نیست. </p><p>بچه هد هد گفت: یعنی بابات از بودجه ریزی و مدیریت منابع مالی و استخدام نخبه ها خبر داره؟ </p><p>بچه شیرگفت: همه‌ی این حرفای قلنبه سلمبه که میزنی عموم که خارج بوده خبر داره. </p><p>بعد چیزی نگفت و &nbsp;ابروهاش رفت توی هم. گفت حتماً اینو از بابام می‌پرسم. </p><p>&nbsp;بچه خرس که تازه از خواب بیدار شده بود خمیازه‌ای کشید و گفت: ای بابا شما سر چی دارین دعوا میکنین؟ همه می‌دونن عاقل‌ترین اون حیوونیه که همیشه در حال استراحته و کار الکی انجام نمیده. </p><p>&nbsp;بچه یوزپلنگ که خیلی کم پیدا بود و در حقیقت همیشه در حال رفت و برگشت و گشتن دنبال شکارهای الکی مثل موش و سوسک و همستر جنگلی بود خودشو به بحث رسوند و گفت با منی؟ همه میدونن ما یوز پلنگا بهترین حیوونهای جنگلیم و از همه تند و تیزتر و باهوش‌تری و عاقل‌تریم. نشون به اون نشون که روی تمام پیراهن‌های تیم ملی عکس مارو می‌زنن.</p><p>&nbsp; بچه شیر گفت: از بس شماها غایبین و هیچ جا حضور ندارین همه عاشقتونن! هی تمام روزهای هفته منتظرن تا بیاین! حالا نگو فقط مشغول شکارهای الکی هستین. الان این همستری که می‌خوای بگیری اصلاً کو کجاست؟ چقدر ارزش داره؟&nbsp;</p><p>&nbsp;بچه هدهد دوباره حرفش را تکرار کرد.&nbsp;بچه خرس &nbsp;دستی به شکمش کشید و گفت خب اقتصاد یعنی چی؟ ما &nbsp;هم حیوون‌هایی هستیم که هیچ وقت از سال هیچی نمی‌خوریم اگر پیدا شد می‌خوریم. اونم مثل خرس. ولی در عوض شیش ماه از سال خواب خوابیم بدون ذره‌ای مصرف انرژی. تازه بقیه‌ی حیوونهای جنگل میان شارژرشون رو میزنن به ما.</p><p>&nbsp;..........</p><br><p>اگر فکر میکنید این اپیزود حال کسی رو خوب میکنه و یا به دردش میخوره براش بفرستید. </p><p><br></p><hr><p style='color:grey; font-size:0.75em;'> Hosted on Acast. See <a style='color:grey;' target='_blank' rel='noopener noreferrer' href='https://acast.com/privacy'>acast.com/privacy</a> for more information.</p>]]></itunes:summary>
		</item>
		<item>
			<title>داستان یک روز بی آپشن - عمار پورصادق -رادیو فیکشن</title>
			<itunes:title>داستان یک روز بی آپشن - عمار پورصادق -رادیو فیکشن</itunes:title>
			<pubDate>Sun, 13 Oct 2024 19:26:44 GMT</pubDate>
			<itunes:duration>9:17</itunes:duration>
			<enclosure url="https://sphinx.acast.com/p/open/s/66faa140fdb2501b6be6d020/e/670c1ef4cf7ee45f9eed8c1c/media.mp3" length="8816781" type="audio/mpeg"/>
			<guid isPermaLink="false">670c1ef4cf7ee45f9eed8c1c</guid>
			<itunes:explicit>false</itunes:explicit>
			<link>https://t.me/fictionradio</link>
			<acast:episodeId>670c1ef4cf7ee45f9eed8c1c</acast:episodeId>
			<acast:showId>66faa140fdb2501b6be6d020</acast:showId>
			<acast:settings><![CDATA[FYjHyZbXWHZ7gmX8Pp1rmbKbhgrQiwYShz70Q9/ffXZMTtedvdcRQbP4eiLMjXzCKLPjEYLpGj+NMVKa+5C8pL4u/EOj1Vw4h5MMJYp0lCcFAe0fnxBJy/1ju4Qxy1fh8gO4DvlGA40yms2g0/hOkcrfHIopjTygHFqGwwOPKFIai4SuTvs86Lx3UYCyl6Zs2OIvds239zxe+R02B07l42mL/w46mHbSzyD+8Hrp4FlSEDjse1J4IEKPEFtYN8+iNPSvGAn1ok5TcNVOk/iK6D28Xyjm19N8LHMhUkpWKfGru8bajcXdsH7kk3kTqVvT]]></acast:settings>
			<itunes:episodeType>full</itunes:episodeType>
			<itunes:season>1</itunes:season>
			<itunes:episode>12.5</itunes:episode>
			<itunes:image href="https://assets.pippa.io/shows/66faa140fdb2501b6be6d020/1728847588531-6907cce1-6b8e-462a-9927-fc672219157f.jpeg"/>
			<description><![CDATA[<h1><strong>داستان یک روز بی آپشن : خرید کامپیوتر</strong></h1><p><br></p><p>پدر وقتی کامپیوتر خرید مثل معلمها آمد بالاسرش تا ما درست استفاده کنیم. گفت: این را قسطی خریدم و اگر درست استفاده نکنیم خیلی راحت پسش می‌دهم. گفتم: یعنی چطوری؟ پدر گفت: یعنی اینکه باید ازش استفاده‌ی مفید ببریم.</p><p>خواهرم گفت: خوب ما هر کار با کامپیوتر بکنیم مفیده. ولی پدر طوری نگاه کرد که انگار مفید نبود. بعد گفت: اول اینکه باید فوتوشاپ یاد بگیرین. بعد ازتون امتحان می‌گیرم. امتحان هم اینه که یه عکس بهتون میدم که سیاه و سفیده و باید رنگی بشه. کار ما درآمده بود. مادر گاهی می‌آمد و از من و خواهرم - ماری شیمل – می‌خواست که جزوه‌های دانشگاه‌اش را تایپ کنیم. من ولی هر چقدر به ذهنم فشار آوردم و از این و آن پرسیدم که چطوری عکس سیاه و سفید را رنگی کنم نشد. اینطوری بود که مجبور شدم از نادر پسرعمویم که سالها باهاشان رفت و آمد نداشتیم، فوتوشاپ یا د بگیرم. اما نادر مدتها مرا پشت دخل می‌گذاشت تا اینکه خودش برود به کارهایش برسد. البته گاهی دلش می‌سوخت و می‌گفت: گوشی؟ ببین عمار جان کنترل t رو بگیر. حالا باهاش بازی کن.</p><p>بعد به صحبت با مشتری یا دوستش یا هر چی، به ما چه؟ ادامه می‌داد. بالاخره روز امتحان فرارسید. از دست نادر خلاص شده بودم. باخودم گفتم همان بهتر که رفت و آمد نداریم. پدر ما را نشاند تا امتحان بگیرد. یک عکس قهوه‌ای و سفید آورد گذاشت جلویمان تا با موبایل عکسش را بگیریم و بندازیم توی کامپیوتر بعد رنگی‌اش کنیم. ریز و درشت شاگردهای دبستانشان بودندکه چیزی برای رنگی شدن نداشتند. ماری شیمل شروع کرد به خود شیرینی: بابا جونم این کیه؟ اون کیه؟ کار به درستی انجام شد. انگار بچه‌های قدیمی که الان شاید نوه هم داشتند، جان گرفته بودند و همین حالا بود که بیرون بریزند. ماموریت بعدی با جناب کامپیوتر تایپ 32 صفحه از کتاب علوم خواهرم بود. ماری شیمل با یک انگشت و لاک پشتی مشغول تایپ شد. حوصله‌ام سر رفته بود. وقتی ماری خسته شد پدر ازش خواست فرمان را بدهد به من. بعد امر کرد کتابی که از کتابخانه آورده بود شروع به تایپ کنم. انسان موجودی ناشناخته نوشته‌ی الکسیس تگزاس که بارها تجدید چاپ شده بود</p><p>بود و شاید توی هر کتابخانه‌ای موجود بود. من مثل برق تایپم را انجام دادم چون حتی نیمه‌های شب هم یواشکی کامپیوتر را روشن می‌کردم و مثل خوره‌ها تایپ می‌کردم. هر چیزی حتی لیست خرید و یا جزوه‌های دانشگاه مادر. تا پدر از اتاق رفت بیرون. ماری شیمل گفت: حالا که اینقدر دوست داری بی زحمت صفحه های منم تایپ کن. بعد هم وقتی داشت از اتاق می‌رفت بیرون گفت: حالم از کامپیوتر به هم خورد.</p><p>من هم انگار به بت بزرگ توهین شده باشد گفتم: من از وقتی تو با کامپیوتر کار کردی بیشتر حالم به هم خورد. این بیچاره که گناهی نداره.</p><p>ماری شیمل هم عصبانی شد و آمد گفت: اصلا خودم همین حالا تایپش می‌کنم. بعد نشست جای من. شروع کرد دو دستی ادای تایپ کردن را درآورد. اما هیچ چیز مفهومی نبود. خرچنگ قورباغه‌ای بود از حروف مختلف. من هم سعی کردم دستش را بکشم ولی موفق نشدم. او صفحه را بست. بعد شروع کرد به پاک کردن فایلها. فیلمها، جزوه‌های مادر، هر چیزی که توی آن مدت در سیلوی کامپیوتر انبار کرده بودیم. به ضرب و زور نشد جلوی کارش را بگیرم. برای همین رفتم و سیم کامپیوتر را کشیدم که مادر آمد تو: یکی به من بگه این جا چه خبره؟ آیا این جواب زحمتهای پدرتونه یا نه ؟</p><p><img src="https://files.virgool.io/upload/users/1690897/posts/pa6w4el04vzw/pe4jfledcsbl.jpg"></p><br><p>تتو زدن برای کامپیوتر امری اختیاری است</p><br><p>جوابی نداشتیم برای همین از به مدت آن روز عصر تا شب از آن اتاق اخراج شدیم. تنها سنگری که مانده بود توی هال و جلوی تلویزیون بود. اما از پشت پنجره مادر را تماشا می‌کردیم. سیم برق کامپیوتر را وصل کرد و هر چه که تلاش کرد کامی روشن نشد. آن روز عصر نمی‌گذشت. باران نمی‌بارید و من به خصوص بغض نباریده‌ی هوا را فرو می‌دادم که پدر آمد. ماجرا گفته شد. او هم گفت: باشه عصری می‌برمش ببینم چش شده. اصلا انگار نه انگار. عادت داشت ناهارش را خانه می‌خورد. برای همین من که زیر لحاف بودم با صدای به هم کوبیدن قاشق و چنگال به خواب رفتم. بعد با صدای جیغ خواهرم از خواب بیدار شدم. دیدم همه توی اتاق اسباب بازی جمع شده‌اند. پدر داشت توضیح می‌داد: ویندوز یه سطل آشغال داره. هر چی پاک کردین رفته اون تو. پس چیزی از بین نرفته. از آن لحظه حس کردم عاشق سطل آشغال ویندوز شده‌ام چون واقعا شکلش زیبا بود و بوی خوبی می‌داد...</p><p>اگر فکر میکنید این اپیزود حال کسی رو خوب میکنه و یا به دردش میخوره براش بفرستید. </p><p><br></p><hr><p style='color:grey; font-size:0.75em;'> Hosted on Acast. See <a style='color:grey;' target='_blank' rel='noopener noreferrer' href='https://acast.com/privacy'>acast.com/privacy</a> for more information.</p>]]></description>
			<itunes:summary><![CDATA[<h1><strong>داستان یک روز بی آپشن : خرید کامپیوتر</strong></h1><p><br></p><p>پدر وقتی کامپیوتر خرید مثل معلمها آمد بالاسرش تا ما درست استفاده کنیم. گفت: این را قسطی خریدم و اگر درست استفاده نکنیم خیلی راحت پسش می‌دهم. گفتم: یعنی چطوری؟ پدر گفت: یعنی اینکه باید ازش استفاده‌ی مفید ببریم.</p><p>خواهرم گفت: خوب ما هر کار با کامپیوتر بکنیم مفیده. ولی پدر طوری نگاه کرد که انگار مفید نبود. بعد گفت: اول اینکه باید فوتوشاپ یاد بگیرین. بعد ازتون امتحان می‌گیرم. امتحان هم اینه که یه عکس بهتون میدم که سیاه و سفیده و باید رنگی بشه. کار ما درآمده بود. مادر گاهی می‌آمد و از من و خواهرم - ماری شیمل – می‌خواست که جزوه‌های دانشگاه‌اش را تایپ کنیم. من ولی هر چقدر به ذهنم فشار آوردم و از این و آن پرسیدم که چطوری عکس سیاه و سفید را رنگی کنم نشد. اینطوری بود که مجبور شدم از نادر پسرعمویم که سالها باهاشان رفت و آمد نداشتیم، فوتوشاپ یا د بگیرم. اما نادر مدتها مرا پشت دخل می‌گذاشت تا اینکه خودش برود به کارهایش برسد. البته گاهی دلش می‌سوخت و می‌گفت: گوشی؟ ببین عمار جان کنترل t رو بگیر. حالا باهاش بازی کن.</p><p>بعد به صحبت با مشتری یا دوستش یا هر چی، به ما چه؟ ادامه می‌داد. بالاخره روز امتحان فرارسید. از دست نادر خلاص شده بودم. باخودم گفتم همان بهتر که رفت و آمد نداریم. پدر ما را نشاند تا امتحان بگیرد. یک عکس قهوه‌ای و سفید آورد گذاشت جلویمان تا با موبایل عکسش را بگیریم و بندازیم توی کامپیوتر بعد رنگی‌اش کنیم. ریز و درشت شاگردهای دبستانشان بودندکه چیزی برای رنگی شدن نداشتند. ماری شیمل شروع کرد به خود شیرینی: بابا جونم این کیه؟ اون کیه؟ کار به درستی انجام شد. انگار بچه‌های قدیمی که الان شاید نوه هم داشتند، جان گرفته بودند و همین حالا بود که بیرون بریزند. ماموریت بعدی با جناب کامپیوتر تایپ 32 صفحه از کتاب علوم خواهرم بود. ماری شیمل با یک انگشت و لاک پشتی مشغول تایپ شد. حوصله‌ام سر رفته بود. وقتی ماری خسته شد پدر ازش خواست فرمان را بدهد به من. بعد امر کرد کتابی که از کتابخانه آورده بود شروع به تایپ کنم. انسان موجودی ناشناخته نوشته‌ی الکسیس تگزاس که بارها تجدید چاپ شده بود</p><p>بود و شاید توی هر کتابخانه‌ای موجود بود. من مثل برق تایپم را انجام دادم چون حتی نیمه‌های شب هم یواشکی کامپیوتر را روشن می‌کردم و مثل خوره‌ها تایپ می‌کردم. هر چیزی حتی لیست خرید و یا جزوه‌های دانشگاه مادر. تا پدر از اتاق رفت بیرون. ماری شیمل گفت: حالا که اینقدر دوست داری بی زحمت صفحه های منم تایپ کن. بعد هم وقتی داشت از اتاق می‌رفت بیرون گفت: حالم از کامپیوتر به هم خورد.</p><p>من هم انگار به بت بزرگ توهین شده باشد گفتم: من از وقتی تو با کامپیوتر کار کردی بیشتر حالم به هم خورد. این بیچاره که گناهی نداره.</p><p>ماری شیمل هم عصبانی شد و آمد گفت: اصلا خودم همین حالا تایپش می‌کنم. بعد نشست جای من. شروع کرد دو دستی ادای تایپ کردن را درآورد. اما هیچ چیز مفهومی نبود. خرچنگ قورباغه‌ای بود از حروف مختلف. من هم سعی کردم دستش را بکشم ولی موفق نشدم. او صفحه را بست. بعد شروع کرد به پاک کردن فایلها. فیلمها، جزوه‌های مادر، هر چیزی که توی آن مدت در سیلوی کامپیوتر انبار کرده بودیم. به ضرب و زور نشد جلوی کارش را بگیرم. برای همین رفتم و سیم کامپیوتر را کشیدم که مادر آمد تو: یکی به من بگه این جا چه خبره؟ آیا این جواب زحمتهای پدرتونه یا نه ؟</p><p><img src="https://files.virgool.io/upload/users/1690897/posts/pa6w4el04vzw/pe4jfledcsbl.jpg"></p><br><p>تتو زدن برای کامپیوتر امری اختیاری است</p><br><p>جوابی نداشتیم برای همین از به مدت آن روز عصر تا شب از آن اتاق اخراج شدیم. تنها سنگری که مانده بود توی هال و جلوی تلویزیون بود. اما از پشت پنجره مادر را تماشا می‌کردیم. سیم برق کامپیوتر را وصل کرد و هر چه که تلاش کرد کامی روشن نشد. آن روز عصر نمی‌گذشت. باران نمی‌بارید و من به خصوص بغض نباریده‌ی هوا را فرو می‌دادم که پدر آمد. ماجرا گفته شد. او هم گفت: باشه عصری می‌برمش ببینم چش شده. اصلا انگار نه انگار. عادت داشت ناهارش را خانه می‌خورد. برای همین من که زیر لحاف بودم با صدای به هم کوبیدن قاشق و چنگال به خواب رفتم. بعد با صدای جیغ خواهرم از خواب بیدار شدم. دیدم همه توی اتاق اسباب بازی جمع شده‌اند. پدر داشت توضیح می‌داد: ویندوز یه سطل آشغال داره. هر چی پاک کردین رفته اون تو. پس چیزی از بین نرفته. از آن لحظه حس کردم عاشق سطل آشغال ویندوز شده‌ام چون واقعا شکلش زیبا بود و بوی خوبی می‌داد...</p><p>اگر فکر میکنید این اپیزود حال کسی رو خوب میکنه و یا به دردش میخوره براش بفرستید. </p><p><br></p><hr><p style='color:grey; font-size:0.75em;'> Hosted on Acast. See <a style='color:grey;' target='_blank' rel='noopener noreferrer' href='https://acast.com/privacy'>acast.com/privacy</a> for more information.</p>]]></itunes:summary>
		</item>
		<item>
			<title>داستان هفت پنجشنبه که جمعه شد - عمار پورصادق -رادیو فیکشن-</title>
			<itunes:title>داستان هفت پنجشنبه که جمعه شد - عمار پورصادق -رادیو فیکشن-</itunes:title>
			<pubDate>Sun, 13 Oct 2024 19:24:10 GMT</pubDate>
			<itunes:duration>38:02</itunes:duration>
			<enclosure url="https://sphinx.acast.com/p/open/s/66faa140fdb2501b6be6d020/e/670c1e5adf4dd6f896317dd5/media.mp3" length="34909792" type="audio/mpeg"/>
			<guid isPermaLink="false">670c1e5adf4dd6f896317dd5</guid>
			<itunes:explicit>false</itunes:explicit>
			<link>https://t.me/fictionradio</link>
			<acast:episodeId>670c1e5adf4dd6f896317dd5</acast:episodeId>
			<acast:showId>66faa140fdb2501b6be6d020</acast:showId>
			<acast:settings><![CDATA[FYjHyZbXWHZ7gmX8Pp1rmbKbhgrQiwYShz70Q9/ffXZMTtedvdcRQbP4eiLMjXzCKLPjEYLpGj+NMVKa+5C8pL4u/EOj1Vw4h5MMJYp0lCcFAe0fnxBJy/1ju4Qxy1fh8gO4DvlGA40yms2g0/hOkcrfHIopjTygHFqGwwOPKFIai4SuTvs86Lx3UYCyl6Zs2OIvds239zxe+R02B07l42mL/w46mHbSzyD+8Hrp4FmvHj4QHn1kk02kMGolqI6yaNgPcxKTqhYDF0YErRH0R8URCWMscsMwbdwFMdT/27MHBEyOzcy5wCIJ9OykahzL]]></acast:settings>
			<itunes:episodeType>full</itunes:episodeType>
			<itunes:season>1</itunes:season>
			<itunes:episode>12</itunes:episode>
			<itunes:image href="https://assets.pippa.io/shows/66faa140fdb2501b6be6d020/1728847366195-5a034710-9575-4255-9048-b36759b4a020.jpeg"/>
			<description><![CDATA[<p><strong>امیر:</strong></p><p>حسام درست راه نمیرفت. هی بهش می‌گفتم وقتی دارد قدم میزند اینقدر خودش را نچسباند به من. مسیر قدم زدن دو تا آدم باید موازی هم باشد ولی گوش نمی‌داد. بارها سرراه ایستادم تا مسیرش را درست کند. وقتهایی که داشت از خاطره‌ای چیزی تعریف می‌کرد بدتر میشد. هی با انگشت پک و پهلویم را سوراخ میکرد. داشت داستان دو تا شیر سنگی جلوی ساختمان قدیمی شهرداری را میگفت. اینکه سالهای سال اینها جلوی شهرداری بودند. بارها همراه تعمیرات ساختمان شهرداری که از دوره‌ی روسها مانده بود، تعمیر و رنگ شده بودند. با اینکه انقلاب شده بود کسی جرات نکرده بود شیرهای جلوی شهرداری را بکند یا بهشان آسیبی برساند. دو &nbsp;شیر طلایی و پر ابهت که 10سال طول کشید تا بالاخره تصمیم گرفتند هر سال باید رنگشان کنند. بهش گفتم علاقه ندارم. در حالی که با دست سعی میکردم فاصله‌اش را با خودم حفظ کنم، گفتم به نظرم این شیرها با این سن و سال خیلی پیر هستند. تازه هیزترین موجوداتی هستند که می‌شناسم. یک شیر دویست ساله چطور است شبانه روز به باسن دخترها و زنها زل زده است و کسی هم جرات ندارد بهش چیزی بگوید. چون آثار باستانی هستند. آثار باستانی از دوره‌ی روسها. خندید. دوباره پلکهایش تند و تند باز و بسته شد و گفت: چی‌داری میگی؟ </p><p>گفتم: ببین بیا دست از سر سیخ زدن به این چیز و اون چیز بردار.</p><p>&nbsp;بهش برخورد. لب و لوچه‌اش آویزان شد. پوستر لاغرش فقط به درد فیلم اعتراض مسعود کیمیایی میخورد. بعد با همان هیبت می‌رفت توی فیلمهای دیگرش. با شلوار جین درست‌تر در می‌آمد. باز هم در سکوت قدم زدیم. کلا بی‌قرار بود و جلوی این مغازه و آن مغازه می‌ایستاد. مثل اینهایی که بعد از نماز دعاهای مختلف می‌خوانند و با انگشت جهت مشخصی را نشان میدهند. کاری جز تماشای واجب ویترینها نداشت. با خودش برچسبها و مارکهای مغازه‌ها را میخواند. بالاخره رسیدیم دفترشان. یک کارمند رسمی دولت با همان شکم در حال مبارزه‌ی بین ناهار چرب اداره و ورزش میتوانست آنجا نشسته باشد. ته ریش داشت و پیراهن ساده‌ای پوشیده بود. نشستیم. متهم ردیف اول خودم بودم. حسام همدستم بود. پرونده‌ی جرایم رایانه‌ای به دادخواست مدعی العموم و اقدام علیه امنیت ملی. تنها چیزی که باور نمیکردم این بود که به سرعت و با اولین کشیده‌ای که خوردیم همه چیز را ریختیم بیرون. خودمان با پای خودمان رفته بودیم توی چنگال قانون. </p><br><p>شب اول هر کدام توی انفرادی خوابیدیم. چقدر احمق بودیم که خیلی راحت احضار شدیم و گیر افتادیم. قرار بود به عنوان هکر استخدام شویم ولی نشد. روز بعد، دایی امیر هم آمد و او هم غریب و آشنا نکرد و گذاشت زیر گوشش. دقیقا همان جا نبود چون سرخی جای انگشتها یک پرده جابجا شده بود. آیینه که نداشتیم. ما توی اتاق خانه‌مان هم آینه نداریم مگر اینکه دختر باشیم که نیستیم. بطری آب پلاستیکی‌اش را باز کرد و بدون هیچ حرفی نوشید. دستش را که بالا برد حس میکردم آن هیکل چاق و تنومند از زیر بغلش سوراخ است و آبی که مینوشد همان جا دارد از زیر بغلهاش نشت میکند بیرون. پیراهن آبی روشن پوشیده بود و لکه‌ی زیر بغلش یک نقشه‌ی توپوگرافی عمیق از اوضاع آن ناحیه بود. شروع کردیم به ثبت نام. اسم واقعی، کد ملی، نام پدر، سریال شناسنامه، نام همسر، نام فرزندان، شغل به شکل انتخابی و خیلی چیزهای دیگر را از طریق یک صفحه‌ی کوچولو و بی‌ریخت سفید با متن سیاه، دریافت کردیم. در عرض سه روز هفت میلیون نفر ثبت نام کردند. نزدیک هفتاد و سه درصد از اینها با موبایلشان آمده بودند توی سایت و فامیلی جدیدشان را ثبت کرده بودند. دلیل هایی که انتخاب کرده بودند یا نوشته بودند جالب بود. خیلیها همان طور که کد ملیشان را وارد می‌کردند فقط یک جعبه‌ی کوچولوی سفید جلوشان بود که نام فامیلشان را عوض کنند. کرباسچی شده بود، فرمانیان. کم آسایی شده بود پوران نژاد. یکی نوشته بود: کاش یه سایت میزدین قیافه‌ها رو هم عوض میکردین. قسمت زیادی از آدمها باورشان نم‌یشد همچین کاری اتفاق اتفاده باشد. به نظرشان یک بازی بود مثل دوربین مخفی که قرار بود به یک مناسبتی از تلویزیون به صورت قرعه کشی، به برنده‌های خوش ذوق جایزه‌اش را بدهند. در اولین مرحله طبق اعترافاتی که نوشتیم، به پایگاه داده‌ی ثبت احوال وارد شدیم. بعدش رفتیم سراغ یکی از سایتهای خبری. سایتی پربازدید که اصلا حواسش به کپی کردن از سایتهای دیگر نیست. تازه غروب روز دوم فهمیدند چه دسته گلی روی سایتشان درآمده. بر خلاف اینکه اول تکذیبه‌ی خودشان بود...</p><p>اگر فکر میکنید این اپیزود حال کسی رو خوب میکنه و یا به دردش میخوره براش بفرستید. </p><p><br></p><hr><p style='color:grey; font-size:0.75em;'> Hosted on Acast. See <a style='color:grey;' target='_blank' rel='noopener noreferrer' href='https://acast.com/privacy'>acast.com/privacy</a> for more information.</p>]]></description>
			<itunes:summary><![CDATA[<p><strong>امیر:</strong></p><p>حسام درست راه نمیرفت. هی بهش می‌گفتم وقتی دارد قدم میزند اینقدر خودش را نچسباند به من. مسیر قدم زدن دو تا آدم باید موازی هم باشد ولی گوش نمی‌داد. بارها سرراه ایستادم تا مسیرش را درست کند. وقتهایی که داشت از خاطره‌ای چیزی تعریف می‌کرد بدتر میشد. هی با انگشت پک و پهلویم را سوراخ میکرد. داشت داستان دو تا شیر سنگی جلوی ساختمان قدیمی شهرداری را میگفت. اینکه سالهای سال اینها جلوی شهرداری بودند. بارها همراه تعمیرات ساختمان شهرداری که از دوره‌ی روسها مانده بود، تعمیر و رنگ شده بودند. با اینکه انقلاب شده بود کسی جرات نکرده بود شیرهای جلوی شهرداری را بکند یا بهشان آسیبی برساند. دو &nbsp;شیر طلایی و پر ابهت که 10سال طول کشید تا بالاخره تصمیم گرفتند هر سال باید رنگشان کنند. بهش گفتم علاقه ندارم. در حالی که با دست سعی میکردم فاصله‌اش را با خودم حفظ کنم، گفتم به نظرم این شیرها با این سن و سال خیلی پیر هستند. تازه هیزترین موجوداتی هستند که می‌شناسم. یک شیر دویست ساله چطور است شبانه روز به باسن دخترها و زنها زل زده است و کسی هم جرات ندارد بهش چیزی بگوید. چون آثار باستانی هستند. آثار باستانی از دوره‌ی روسها. خندید. دوباره پلکهایش تند و تند باز و بسته شد و گفت: چی‌داری میگی؟ </p><p>گفتم: ببین بیا دست از سر سیخ زدن به این چیز و اون چیز بردار.</p><p>&nbsp;بهش برخورد. لب و لوچه‌اش آویزان شد. پوستر لاغرش فقط به درد فیلم اعتراض مسعود کیمیایی میخورد. بعد با همان هیبت می‌رفت توی فیلمهای دیگرش. با شلوار جین درست‌تر در می‌آمد. باز هم در سکوت قدم زدیم. کلا بی‌قرار بود و جلوی این مغازه و آن مغازه می‌ایستاد. مثل اینهایی که بعد از نماز دعاهای مختلف می‌خوانند و با انگشت جهت مشخصی را نشان میدهند. کاری جز تماشای واجب ویترینها نداشت. با خودش برچسبها و مارکهای مغازه‌ها را میخواند. بالاخره رسیدیم دفترشان. یک کارمند رسمی دولت با همان شکم در حال مبارزه‌ی بین ناهار چرب اداره و ورزش میتوانست آنجا نشسته باشد. ته ریش داشت و پیراهن ساده‌ای پوشیده بود. نشستیم. متهم ردیف اول خودم بودم. حسام همدستم بود. پرونده‌ی جرایم رایانه‌ای به دادخواست مدعی العموم و اقدام علیه امنیت ملی. تنها چیزی که باور نمیکردم این بود که به سرعت و با اولین کشیده‌ای که خوردیم همه چیز را ریختیم بیرون. خودمان با پای خودمان رفته بودیم توی چنگال قانون. </p><br><p>شب اول هر کدام توی انفرادی خوابیدیم. چقدر احمق بودیم که خیلی راحت احضار شدیم و گیر افتادیم. قرار بود به عنوان هکر استخدام شویم ولی نشد. روز بعد، دایی امیر هم آمد و او هم غریب و آشنا نکرد و گذاشت زیر گوشش. دقیقا همان جا نبود چون سرخی جای انگشتها یک پرده جابجا شده بود. آیینه که نداشتیم. ما توی اتاق خانه‌مان هم آینه نداریم مگر اینکه دختر باشیم که نیستیم. بطری آب پلاستیکی‌اش را باز کرد و بدون هیچ حرفی نوشید. دستش را که بالا برد حس میکردم آن هیکل چاق و تنومند از زیر بغلش سوراخ است و آبی که مینوشد همان جا دارد از زیر بغلهاش نشت میکند بیرون. پیراهن آبی روشن پوشیده بود و لکه‌ی زیر بغلش یک نقشه‌ی توپوگرافی عمیق از اوضاع آن ناحیه بود. شروع کردیم به ثبت نام. اسم واقعی، کد ملی، نام پدر، سریال شناسنامه، نام همسر، نام فرزندان، شغل به شکل انتخابی و خیلی چیزهای دیگر را از طریق یک صفحه‌ی کوچولو و بی‌ریخت سفید با متن سیاه، دریافت کردیم. در عرض سه روز هفت میلیون نفر ثبت نام کردند. نزدیک هفتاد و سه درصد از اینها با موبایلشان آمده بودند توی سایت و فامیلی جدیدشان را ثبت کرده بودند. دلیل هایی که انتخاب کرده بودند یا نوشته بودند جالب بود. خیلیها همان طور که کد ملیشان را وارد می‌کردند فقط یک جعبه‌ی کوچولوی سفید جلوشان بود که نام فامیلشان را عوض کنند. کرباسچی شده بود، فرمانیان. کم آسایی شده بود پوران نژاد. یکی نوشته بود: کاش یه سایت میزدین قیافه‌ها رو هم عوض میکردین. قسمت زیادی از آدمها باورشان نم‌یشد همچین کاری اتفاق اتفاده باشد. به نظرشان یک بازی بود مثل دوربین مخفی که قرار بود به یک مناسبتی از تلویزیون به صورت قرعه کشی، به برنده‌های خوش ذوق جایزه‌اش را بدهند. در اولین مرحله طبق اعترافاتی که نوشتیم، به پایگاه داده‌ی ثبت احوال وارد شدیم. بعدش رفتیم سراغ یکی از سایتهای خبری. سایتی پربازدید که اصلا حواسش به کپی کردن از سایتهای دیگر نیست. تازه غروب روز دوم فهمیدند چه دسته گلی روی سایتشان درآمده. بر خلاف اینکه اول تکذیبه‌ی خودشان بود...</p><p>اگر فکر میکنید این اپیزود حال کسی رو خوب میکنه و یا به دردش میخوره براش بفرستید. </p><p><br></p><hr><p style='color:grey; font-size:0.75em;'> Hosted on Acast. See <a style='color:grey;' target='_blank' rel='noopener noreferrer' href='https://acast.com/privacy'>acast.com/privacy</a> for more information.</p>]]></itunes:summary>
		</item>
		<item>
			<title>تربیت گرگ سیاه در مدرسه  -قسمت اول - عمار پورصادق-</title>
			<itunes:title>تربیت گرگ سیاه در مدرسه  -قسمت اول - عمار پورصادق-</itunes:title>
			<pubDate>Sun, 13 Oct 2024 19:22:03 GMT</pubDate>
			<itunes:duration>21:17</itunes:duration>
			<enclosure url="https://sphinx.acast.com/p/open/s/66faa140fdb2501b6be6d020/e/670c1ddc092cc240980c2c22/media.mp3" length="22036204" type="audio/mpeg"/>
			<guid isPermaLink="false">670c1ddc092cc240980c2c22</guid>
			<itunes:explicit>false</itunes:explicit>
			<link>https://t.me/fictionradio</link>
			<acast:episodeId>670c1ddc092cc240980c2c22</acast:episodeId>
			<acast:showId>66faa140fdb2501b6be6d020</acast:showId>
			<acast:settings><![CDATA[FYjHyZbXWHZ7gmX8Pp1rmbKbhgrQiwYShz70Q9/ffXZMTtedvdcRQbP4eiLMjXzCKLPjEYLpGj+NMVKa+5C8pL4u/EOj1Vw4h5MMJYp0lCcFAe0fnxBJy/1ju4Qxy1fh8gO4DvlGA40yms2g0/hOkcrfHIopjTygHFqGwwOPKFIai4SuTvs86Lx3UYCyl6Zs2OIvds239zxe+R02B07l42mL/w46mHbSzyD+8Hrp4FniCBELv6otzyZPdJJBuw0Sqz7CYMLz3hwmLXkegEvLF7k0Z0RJt9ixaXf9qkUd/lV8ZVMv5BVvq/0xG7eWob04]]></acast:settings>
			<itunes:episodeType>full</itunes:episodeType>
			<itunes:season>1</itunes:season>
			<itunes:episode>11</itunes:episode>
			<itunes:image href="https://assets.pippa.io/shows/66faa140fdb2501b6be6d020/1728847290522-8afcdf86-339f-4a74-b217-c10c89f19cf5.jpeg"/>
			<description><![CDATA[<h1>تربیت گرگ سیاه در مدرسه </h1><p>من زمانی معلم مدرسه بودم.</p><p>یک سری از بچه ها را توی آموزشگاه تعلیم می دادم نمی دانم چرا این کلمه‌ی تعلیم فقط توی جملات بزرگان - تعلیم و تربیت &nbsp;تعطیل نمی شود مگر تابستان مرده باشد- ویا تعلیم رانندگی وجود دارد. </p><p>&nbsp;اول سال رفته بودم یک دبیرستان پسرانه و فیزیک درس می دادم. حس کردم این بیچاره ها که خیلی هم از خودم کوچکتر نبودند، چرا وقتی ماتحتشان به نیمکت بند نیست باید بنشینند و من هی بردار و کلی حرفهای دیگر را به خورد این حیوانکی ها بدهم. برای همین سعی کردم از همان جلسه اول با روش متفاوتی بهشان درس بدهم. تاکیدم بر روشهای راهنمایی و نسبت و چیزهای ساده ی اینطوری بود. من هم شروع کردم. دو قطار از روبروی هم می آیند. کی و کجا به هم میرسند. این را گفتم و سعی کردم بهشان بفهمانم از راه نسبت و اینها حل کنند. بعد از یکی دو جلسه کاملا اوضاع عوض شد. بچه خرخونهایی که همیشه عادت داشتند به روشهای کتابی برای بیان و حل مساله دهنشان به معنی واقعی کلمه سرویس شد. حتی یکی بود که عینک می زد و ردیف جلو می نشست. اسمش را پرسیدم. دیدم با حالت قهر بهم جواب می دهد. اما آن شیطانهای ته کلاسی همین طور با خنده می خواستند بپرند جلو و تمرین حل کنند. یکی دو جلسه‌ی اول واقعا برایشان سخت بود سر کلاس سالم و ساکت - سکوت نسبی را رعایت کنند- برای همین یک بار ناظم آمد تو و فکر می کرد معلم سر کلاس نیست. لبخند زد و گفت: آقای محمدی شما اینجایین؟ من فکر کردم رفتین بیرون که بچه ها کلاس رو گذاشتن رو سرشون. </p><p>ورق برگشت و مدیر ازم خواست بروم سر کلاس انشا. &nbsp;بعضی از مدرسه‌های غیرانتفاعی ترجیح می‌دهند با یک نفر کارشان را پیش ببرند اگر زرت و پرت بچه‌ها نبود که کار انشا بهتر پیش می‌رفت. همان اولین جلسه که &nbsp;رفتم سرکلاس، فکر کردم توی کلاس دارند چالش مانکن برگزار می‌کنند. &nbsp;گفتم: از این به بعد من معلم انشاهستم. </p><p>حتی اجازه ندادم کسی سوال بپرسد چون در ادامه گفتم: &nbsp;برای انشا چند تا قانون داریم درباره بعضی چیزها نباید بنویسید اول پورنوگرافی. دوم و مسائل سیاسی. </p><p>یکی با پر رویی گفت: دیگه چی؟&nbsp;</p><p>گفتم: دیگه‌اش بعدا مشخص میشه. هر جلسه. در طول ترم سعی می‌کنیم توی این کلاس بیشتر کتاب بخوانیم بیشتر موضوع‌های جدید به کار ببریم و بیشتر بنویسیم و یاد بگیریم. </p><p>نمی‌دانم اوضاع چطور بود که دایم بیرون از پنجره و دور دست را نگاه می‌کردم. آسمان ابری بود و باد داشت با درختهای چنار دور دست بازی می‌کرد. شاید داشت تحقیرشان می‌کرد. من هم تحقیر شده بودم. دلیلی نداشت انشا درس بدهم. موتور محرک جامعه‌ی ما تحقیر است. با تحقیر همه چیز را می‌توان حرکت داد. آدمهای تازه به دوران رسیده‌ی رانت دار حکومتی فقط با تحقیر، شرکتهای بزرگ درست می‌کنند. به جای زندگی کردن در شهرهای خودشان توی تهران وول می‌خورند. تهران یعنی بالای شهر تهران. لهجه‌ها را عمل می‌کنند. اگر خارج رفتند هم اولین کاری که می‌کنند می‌گویند ما یونانی یا عرب یا ترک هستیم. </p><p>آن جلسه من حرف زدم و بچه ها شنیدند. کم کم یخشان باز شد و از پله‌های بلند حیرت پایین آمدند. برای جلسه بعد قرار شد موضوع آزاد باشد. شروع کردم دانه دانه داوطلب ها را جلو آوردن. انشاها 10 دقیقه ای تمام می‌شد و این مهم بود.یکی از بچه ها &nbsp;شروع کرد در مورد خودکشی انواع و اقسام روش‌های آن توی انشایش گفتن. بعد از ۵ دقیقه متوقفش کردم تقریبا سه تا از ۱۰ تا انشایی که توی کلاس مرور کردیم راجع به خودکشی بود. بهشان گفتم که واقعاً این موضوع هم جز موضوعات ممنوعه است معلوم بود هر سه نفر با هم یک جور تقلب کرده بودند</p><p>...</p><br><p>اگر فکر میکنید این اپیزود حال کسی رو خوب میکنه و یا به دردش میخوره براش بفرستید. </p><p><br></p><hr><p style='color:grey; font-size:0.75em;'> Hosted on Acast. See <a style='color:grey;' target='_blank' rel='noopener noreferrer' href='https://acast.com/privacy'>acast.com/privacy</a> for more information.</p>]]></description>
			<itunes:summary><![CDATA[<h1>تربیت گرگ سیاه در مدرسه </h1><p>من زمانی معلم مدرسه بودم.</p><p>یک سری از بچه ها را توی آموزشگاه تعلیم می دادم نمی دانم چرا این کلمه‌ی تعلیم فقط توی جملات بزرگان - تعلیم و تربیت &nbsp;تعطیل نمی شود مگر تابستان مرده باشد- ویا تعلیم رانندگی وجود دارد. </p><p>&nbsp;اول سال رفته بودم یک دبیرستان پسرانه و فیزیک درس می دادم. حس کردم این بیچاره ها که خیلی هم از خودم کوچکتر نبودند، چرا وقتی ماتحتشان به نیمکت بند نیست باید بنشینند و من هی بردار و کلی حرفهای دیگر را به خورد این حیوانکی ها بدهم. برای همین سعی کردم از همان جلسه اول با روش متفاوتی بهشان درس بدهم. تاکیدم بر روشهای راهنمایی و نسبت و چیزهای ساده ی اینطوری بود. من هم شروع کردم. دو قطار از روبروی هم می آیند. کی و کجا به هم میرسند. این را گفتم و سعی کردم بهشان بفهمانم از راه نسبت و اینها حل کنند. بعد از یکی دو جلسه کاملا اوضاع عوض شد. بچه خرخونهایی که همیشه عادت داشتند به روشهای کتابی برای بیان و حل مساله دهنشان به معنی واقعی کلمه سرویس شد. حتی یکی بود که عینک می زد و ردیف جلو می نشست. اسمش را پرسیدم. دیدم با حالت قهر بهم جواب می دهد. اما آن شیطانهای ته کلاسی همین طور با خنده می خواستند بپرند جلو و تمرین حل کنند. یکی دو جلسه‌ی اول واقعا برایشان سخت بود سر کلاس سالم و ساکت - سکوت نسبی را رعایت کنند- برای همین یک بار ناظم آمد تو و فکر می کرد معلم سر کلاس نیست. لبخند زد و گفت: آقای محمدی شما اینجایین؟ من فکر کردم رفتین بیرون که بچه ها کلاس رو گذاشتن رو سرشون. </p><p>ورق برگشت و مدیر ازم خواست بروم سر کلاس انشا. &nbsp;بعضی از مدرسه‌های غیرانتفاعی ترجیح می‌دهند با یک نفر کارشان را پیش ببرند اگر زرت و پرت بچه‌ها نبود که کار انشا بهتر پیش می‌رفت. همان اولین جلسه که &nbsp;رفتم سرکلاس، فکر کردم توی کلاس دارند چالش مانکن برگزار می‌کنند. &nbsp;گفتم: از این به بعد من معلم انشاهستم. </p><p>حتی اجازه ندادم کسی سوال بپرسد چون در ادامه گفتم: &nbsp;برای انشا چند تا قانون داریم درباره بعضی چیزها نباید بنویسید اول پورنوگرافی. دوم و مسائل سیاسی. </p><p>یکی با پر رویی گفت: دیگه چی؟&nbsp;</p><p>گفتم: دیگه‌اش بعدا مشخص میشه. هر جلسه. در طول ترم سعی می‌کنیم توی این کلاس بیشتر کتاب بخوانیم بیشتر موضوع‌های جدید به کار ببریم و بیشتر بنویسیم و یاد بگیریم. </p><p>نمی‌دانم اوضاع چطور بود که دایم بیرون از پنجره و دور دست را نگاه می‌کردم. آسمان ابری بود و باد داشت با درختهای چنار دور دست بازی می‌کرد. شاید داشت تحقیرشان می‌کرد. من هم تحقیر شده بودم. دلیلی نداشت انشا درس بدهم. موتور محرک جامعه‌ی ما تحقیر است. با تحقیر همه چیز را می‌توان حرکت داد. آدمهای تازه به دوران رسیده‌ی رانت دار حکومتی فقط با تحقیر، شرکتهای بزرگ درست می‌کنند. به جای زندگی کردن در شهرهای خودشان توی تهران وول می‌خورند. تهران یعنی بالای شهر تهران. لهجه‌ها را عمل می‌کنند. اگر خارج رفتند هم اولین کاری که می‌کنند می‌گویند ما یونانی یا عرب یا ترک هستیم. </p><p>آن جلسه من حرف زدم و بچه ها شنیدند. کم کم یخشان باز شد و از پله‌های بلند حیرت پایین آمدند. برای جلسه بعد قرار شد موضوع آزاد باشد. شروع کردم دانه دانه داوطلب ها را جلو آوردن. انشاها 10 دقیقه ای تمام می‌شد و این مهم بود.یکی از بچه ها &nbsp;شروع کرد در مورد خودکشی انواع و اقسام روش‌های آن توی انشایش گفتن. بعد از ۵ دقیقه متوقفش کردم تقریبا سه تا از ۱۰ تا انشایی که توی کلاس مرور کردیم راجع به خودکشی بود. بهشان گفتم که واقعاً این موضوع هم جز موضوعات ممنوعه است معلوم بود هر سه نفر با هم یک جور تقلب کرده بودند</p><p>...</p><br><p>اگر فکر میکنید این اپیزود حال کسی رو خوب میکنه و یا به دردش میخوره براش بفرستید. </p><p><br></p><hr><p style='color:grey; font-size:0.75em;'> Hosted on Acast. See <a style='color:grey;' target='_blank' rel='noopener noreferrer' href='https://acast.com/privacy'>acast.com/privacy</a> for more information.</p>]]></itunes:summary>
		</item>
		<item>
			<title>درباره رمان و داستانهای ایرانی - قسمت اول - عمار پورصادق</title>
			<itunes:title>درباره رمان و داستانهای ایرانی - قسمت اول - عمار پورصادق</itunes:title>
			<pubDate>Sun, 13 Oct 2024 19:19:10 GMT</pubDate>
			<itunes:duration>14:36</itunes:duration>
			<enclosure url="https://sphinx.acast.com/p/open/s/66faa140fdb2501b6be6d020/e/670c1d2ecf7ee45f9eed44af/media.mp3" length="14666402" type="audio/mpeg"/>
			<guid isPermaLink="false">670c1d2ecf7ee45f9eed44af</guid>
			<itunes:explicit>false</itunes:explicit>
			<link>https://shows.acast.com/fictionradio/episodes/670c1d2ecf7ee45f9eed44af</link>
			<acast:episodeId>670c1d2ecf7ee45f9eed44af</acast:episodeId>
			<acast:showId>66faa140fdb2501b6be6d020</acast:showId>
			<acast:settings><![CDATA[FYjHyZbXWHZ7gmX8Pp1rmbKbhgrQiwYShz70Q9/ffXZMTtedvdcRQbP4eiLMjXzCKLPjEYLpGj+NMVKa+5C8pL4u/EOj1Vw4h5MMJYp0lCcFAe0fnxBJy/1ju4Qxy1fh8gO4DvlGA40yms2g0/hOkcrfHIopjTygHFqGwwOPKFIai4SuTvs86Lx3UYCyl6Zs2OIvds239zxe+R02B07l42mL/w46mHbSzyD+8Hrp4FktsZSU58nhx8a7szMry9RYiDEsfY6NqiYoA8KpBGRQNWtcSjbYvCP8lwGoKnpgn+hDzkg5M5pT4P5g3jZHSSyT]]></acast:settings>
			<itunes:episodeType>full</itunes:episodeType>
			<itunes:season>1</itunes:season>
			<itunes:episode>10.5</itunes:episode>
			<itunes:image href="https://assets.pippa.io/shows/66faa140fdb2501b6be6d020/1728847131825-7ecc46cd-89aa-46fa-b055-40507b19bf80.jpeg"/>
			<description><![CDATA[<p><br></p><p>درباره رمان و داستانی ایرانی - قسمت اول - عمار پورصادق رادیو فیکشن- اگر به طور حرفه ای علاقه ای به این موضوعات ندارید در وقت خودتان صرفه جویی کنید.</p><p>اینجا درباره ی موضوعات داستان و رمان در ایران گشایش موضوع کرده ام. امیدوارم با نظرات شما به مسیر مناسبی بیانجامد.</p><br><p>اگر فکر میکنید این اپیزود حال کسی رو خوب میکنه و یا به دردش میخوره براش بفرستید. </p><p><br></p><hr><p style='color:grey; font-size:0.75em;'> Hosted on Acast. See <a style='color:grey;' target='_blank' rel='noopener noreferrer' href='https://acast.com/privacy'>acast.com/privacy</a> for more information.</p>]]></description>
			<itunes:summary><![CDATA[<p><br></p><p>درباره رمان و داستانی ایرانی - قسمت اول - عمار پورصادق رادیو فیکشن- اگر به طور حرفه ای علاقه ای به این موضوعات ندارید در وقت خودتان صرفه جویی کنید.</p><p>اینجا درباره ی موضوعات داستان و رمان در ایران گشایش موضوع کرده ام. امیدوارم با نظرات شما به مسیر مناسبی بیانجامد.</p><br><p>اگر فکر میکنید این اپیزود حال کسی رو خوب میکنه و یا به دردش میخوره براش بفرستید. </p><p><br></p><hr><p style='color:grey; font-size:0.75em;'> Hosted on Acast. See <a style='color:grey;' target='_blank' rel='noopener noreferrer' href='https://acast.com/privacy'>acast.com/privacy</a> for more information.</p>]]></itunes:summary>
		</item>
		<item>
			<title>داستان کلاغها -عمار پورصادق -رادیو فیکشن</title>
			<itunes:title>داستان کلاغها -عمار پورصادق -رادیو فیکشن</itunes:title>
			<pubDate>Sun, 13 Oct 2024 19:16:48 GMT</pubDate>
			<itunes:duration>35:53</itunes:duration>
			<enclosure url="https://sphinx.acast.com/p/open/s/66faa140fdb2501b6be6d020/e/670c1ca1cf7ee45f9eed2c72/media.mp3" length="40268441" type="audio/mpeg"/>
			<guid isPermaLink="false">670c1ca1cf7ee45f9eed2c72</guid>
			<itunes:explicit>false</itunes:explicit>
			<link>https://t.me/fictionradio</link>
			<acast:episodeId>670c1ca1cf7ee45f9eed2c72</acast:episodeId>
			<acast:showId>66faa140fdb2501b6be6d020</acast:showId>
			<acast:settings><![CDATA[FYjHyZbXWHZ7gmX8Pp1rmbKbhgrQiwYShz70Q9/ffXZMTtedvdcRQbP4eiLMjXzCKLPjEYLpGj+NMVKa+5C8pL4u/EOj1Vw4h5MMJYp0lCcFAe0fnxBJy/1ju4Qxy1fh8gO4DvlGA40yms2g0/hOkcrfHIopjTygHFqGwwOPKFIai4SuTvs86Lx3UYCyl6Zs2OIvds239zxe+R02B07l42mL/w46mHbSzyD+8Hrp4FkihsHEdcROiDq9gndBSqDF8ThS+50IwEnO4aNCgBAyP1l7DG0B2262or4vhlEnYMsWgxRgjav+MNmtraub5J4h]]></acast:settings>
			<itunes:episodeType>full</itunes:episodeType>
			<itunes:season>1</itunes:season>
			<itunes:episode>10</itunes:episode>
			<itunes:image href="https://assets.pippa.io/shows/66faa140fdb2501b6be6d020/1728846999143-4f28146d-1121-4318-b905-b2b542bcf506.jpeg"/>
			<description><![CDATA[<h1>داستان کلاغها</h1><p><em>بچه کلاغها به بچه ماهی ها تیرهای مشقی می زدند بچه ماهی ها از این مشق ها سر در نمی آوردند و راست راستکی حوصله شان سر رفته بود</em></p><p>من یک نویسنده‌ام که هر روز یک اتفاق عجیب و غریب برایم می‌افتد. گاهی که از در خانه خارج میشوم کوچه‌مان تازه آسفالت شده است. گاهی هم خیلی سال از آسفالتش میگذرد و شیرابه‌های زباله، سیاهی لازم برای یک آسفالت نمونه را فراهم آورده‌اند. یک روز تمام خیابان تا انتها سنگ فرش است و یک راننده‌ی ماشین دودی تنبل سعی دارد به عنوان هفته‌ای یکبار این واگن خسته را به آن سمت کوچه حرکت بدهد. گاهی کوچه‌ی ما تنگ و آشتی کنان است گاهی هم اینقدر گل و گشاد است که پسر بچه‌ها در عرض کوچه دروازه گذاشته‌اند و فوتبال بازی میکنند. هیچ کف بینی نمی‌داند کدامشان چه&nbsp;خواهد شد. درس خوان، اینفلوئنسر، علاف فرهنگی هنری، دکتر یا چی؟ &nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;</p><p>من امروز یک شاگرد کفاشی هستم که تعمیراتم را خیلی خوب انجام میدهم. اوستایم ازم خیلی راضی است چون به غیر از وقتهای خوردن چای، در حال کارکردنم. سرم فقط وقتی بالا می‌آید که دارم روی کار زور میزنم. مثلا جایی را بخیه‌ی دوبل میزنم. و البته وقتهایی که لازم است مشتری را بشناسم و جنسش را تحویلش بدهم. </p><p>&nbsp;</p><p>البته هر صبح اگر هر کدام از درفش و اتوی کفش و موم و گزن و میخ کش و انواع چکشهای پسایی و سندان و خلاصه همه چیز را سر جای خودش مرتب نکرده باشم، نمیتوانم کارم را شروع کنم. برای همین اوستا میگوید باید خیلی زودتر از بقیه یعنی ساعت 6 صبح مغازه باشم. مگر من خمیر گیرم که اینقدر زود برسم سرکار؟ به هر حال از دید اوستایم کارهام کند است. ولی در کل کار مشتری را راه می‌اندازم. اوستا میگوید اگر من یک روزی کفشی که رویه‌اش جر خورده باشد ببینم لابد یک ماه وقت جراحی برایش لازم دارم. ولی همینکه مسخره می‌کند تعریف هم می‌کند. جلوی مشتری می‌گوید: این اخلاقش رو زودتر از موم و درفش میاره سرکار. </p><p>&nbsp;</p><p>اوستا برای بازسازی اینجا کلی وام گرفته که باید قسطش را بدهد برای همین نمیتواند دست تنها باشد. پسرهایش می‌گویند این مغازه همش ضرر است و بهترین حالت این است که اینجا را تبدیل کنیم به فست فود. به قول سیامک پسر کوچکترش فست بود. یعنی یک جایی که مشتری سریعتر می‌آید پولش را میدهد و میرود. من امروز جواد پینه دوز هستم که آرزو دارد کفش تمام چرمی بدوزد که جفت جفت به ایتالیا صادر شود. یعنی مسافرها بیایند و برای خودشان و بچه‌هایشان کفش بخرند و ببرند. اما این روزها پسرها مخصوصا سیامک خیلی فشار می‌آورند که اوستا مرا دست به سر کند.</p><p>&nbsp;</p><p>امروز من معلم جوانی هستم که تازه توی مدرسه‌ی غیر انتفاعی کار میکنم. بچه‌ها دارند کلاس را میجوند. تازه یک مساله بهشان داده‌ام وقرار است حلش کنند. یکی را که یک لنگه کفشش سفید و دیگری سیاه است از ته کلاس بیرون میکشم: برو ببینم اینو چطوری حل میکنی.</p><p>بعد مثل بره به جلو هولش میدهم. مساله را بلد نیست. توی این شلوغی و هاگیر واگیر یکی از بچه‌های لوس ردیف جلو هی سوال میکند. سوالهایش کاملا بیهوده است. اینطوری که پیش می‌رود نمی‌شود ذره‌ای بهشان درس داد. ناظم در میزند: آقای مرادی؟ آقای مرادی؟ من فکر کردم شما سر کلاس نیستید.</p><p>ناظم بچه‌ها را دعوت به نشستن میکند: تا وقتی معلم توی کلاس هست شما دلیلی نداره بلند شید. دیگه تکرار نشه.</p><p>ناظم میرود برای دقیقه‌ای. فقط یک دقیقه تا این کامیون توی مساله بخورد به آن نیسان آبی، بچه‌ها ساکت هستند. توله گرگها تا مطمئن نشده‌اند ناظم دور نشده سر و صدا ندارند. یکهو دوباره ماجرا شروع میشود: چرا کفشت لنگه به لنگه است؟</p><p>- آقا مدلشه. </p><p>- گوشت رو بده بیاد. خودت بده.</p><p>کمی گوشش را میچرخانم تا گرمتر شود. بعد آرام آرام میبرمش ته کلاس: آقا ما خودمون میریم.</p><p>&nbsp;- نه من میبرمت.</p><p>ته کلاس کیف ساموسنتش پهن است. احتمالا مال برادر بزرگی، پدری چیزی است. لای سامسونت باز است. مجله‌ی لختی قدیمی از آن لا معلوم است. کاریش ندارم. می‌نشیند. یکی آن طرف کلاس چند پر پرتقالش را قورت میدهد چون فرصت نمی‌کند. میروم بالای سرش. بلندش میکنم برود تمرین را حل کند. میرود ماژیک را دست میگیرد و ادای مرا در میآورد: بچه‌ها این مساله رو میتونید با اطلاعات دبستانتون هم حل کنید.</p><p>من اعتنایی نمیکنم. مساله را درست حل میکند. رو به بچه‌ها میگویم: سوال؟ سوال ندارین؟</p><p>یکی از آن درازها که توی هر کلاسی سقف خیمه را نگه میدارند بلند میشود و میپرسد: آقا راسته که شما اول اومدین سبیل از این گنده‌ها میذاشتین بعد مدیر گفت بزنین؟</p><p>...</p><p>اگر فکر میکنید این اپیزود حال کسی رو خوب میکنه و یا به دردش میخوره براش بفرستید. </p><p><br></p><hr><p style='color:grey; font-size:0.75em;'> Hosted on Acast. See <a style='color:grey;' target='_blank' rel='noopener noreferrer' href='https://acast.com/privacy'>acast.com/privacy</a> for more information.</p>]]></description>
			<itunes:summary><![CDATA[<h1>داستان کلاغها</h1><p><em>بچه کلاغها به بچه ماهی ها تیرهای مشقی می زدند بچه ماهی ها از این مشق ها سر در نمی آوردند و راست راستکی حوصله شان سر رفته بود</em></p><p>من یک نویسنده‌ام که هر روز یک اتفاق عجیب و غریب برایم می‌افتد. گاهی که از در خانه خارج میشوم کوچه‌مان تازه آسفالت شده است. گاهی هم خیلی سال از آسفالتش میگذرد و شیرابه‌های زباله، سیاهی لازم برای یک آسفالت نمونه را فراهم آورده‌اند. یک روز تمام خیابان تا انتها سنگ فرش است و یک راننده‌ی ماشین دودی تنبل سعی دارد به عنوان هفته‌ای یکبار این واگن خسته را به آن سمت کوچه حرکت بدهد. گاهی کوچه‌ی ما تنگ و آشتی کنان است گاهی هم اینقدر گل و گشاد است که پسر بچه‌ها در عرض کوچه دروازه گذاشته‌اند و فوتبال بازی میکنند. هیچ کف بینی نمی‌داند کدامشان چه&nbsp;خواهد شد. درس خوان، اینفلوئنسر، علاف فرهنگی هنری، دکتر یا چی؟ &nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;</p><p>من امروز یک شاگرد کفاشی هستم که تعمیراتم را خیلی خوب انجام میدهم. اوستایم ازم خیلی راضی است چون به غیر از وقتهای خوردن چای، در حال کارکردنم. سرم فقط وقتی بالا می‌آید که دارم روی کار زور میزنم. مثلا جایی را بخیه‌ی دوبل میزنم. و البته وقتهایی که لازم است مشتری را بشناسم و جنسش را تحویلش بدهم. </p><p>&nbsp;</p><p>البته هر صبح اگر هر کدام از درفش و اتوی کفش و موم و گزن و میخ کش و انواع چکشهای پسایی و سندان و خلاصه همه چیز را سر جای خودش مرتب نکرده باشم، نمیتوانم کارم را شروع کنم. برای همین اوستا میگوید باید خیلی زودتر از بقیه یعنی ساعت 6 صبح مغازه باشم. مگر من خمیر گیرم که اینقدر زود برسم سرکار؟ به هر حال از دید اوستایم کارهام کند است. ولی در کل کار مشتری را راه می‌اندازم. اوستا میگوید اگر من یک روزی کفشی که رویه‌اش جر خورده باشد ببینم لابد یک ماه وقت جراحی برایش لازم دارم. ولی همینکه مسخره می‌کند تعریف هم می‌کند. جلوی مشتری می‌گوید: این اخلاقش رو زودتر از موم و درفش میاره سرکار. </p><p>&nbsp;</p><p>اوستا برای بازسازی اینجا کلی وام گرفته که باید قسطش را بدهد برای همین نمیتواند دست تنها باشد. پسرهایش می‌گویند این مغازه همش ضرر است و بهترین حالت این است که اینجا را تبدیل کنیم به فست فود. به قول سیامک پسر کوچکترش فست بود. یعنی یک جایی که مشتری سریعتر می‌آید پولش را میدهد و میرود. من امروز جواد پینه دوز هستم که آرزو دارد کفش تمام چرمی بدوزد که جفت جفت به ایتالیا صادر شود. یعنی مسافرها بیایند و برای خودشان و بچه‌هایشان کفش بخرند و ببرند. اما این روزها پسرها مخصوصا سیامک خیلی فشار می‌آورند که اوستا مرا دست به سر کند.</p><p>&nbsp;</p><p>امروز من معلم جوانی هستم که تازه توی مدرسه‌ی غیر انتفاعی کار میکنم. بچه‌ها دارند کلاس را میجوند. تازه یک مساله بهشان داده‌ام وقرار است حلش کنند. یکی را که یک لنگه کفشش سفید و دیگری سیاه است از ته کلاس بیرون میکشم: برو ببینم اینو چطوری حل میکنی.</p><p>بعد مثل بره به جلو هولش میدهم. مساله را بلد نیست. توی این شلوغی و هاگیر واگیر یکی از بچه‌های لوس ردیف جلو هی سوال میکند. سوالهایش کاملا بیهوده است. اینطوری که پیش می‌رود نمی‌شود ذره‌ای بهشان درس داد. ناظم در میزند: آقای مرادی؟ آقای مرادی؟ من فکر کردم شما سر کلاس نیستید.</p><p>ناظم بچه‌ها را دعوت به نشستن میکند: تا وقتی معلم توی کلاس هست شما دلیلی نداره بلند شید. دیگه تکرار نشه.</p><p>ناظم میرود برای دقیقه‌ای. فقط یک دقیقه تا این کامیون توی مساله بخورد به آن نیسان آبی، بچه‌ها ساکت هستند. توله گرگها تا مطمئن نشده‌اند ناظم دور نشده سر و صدا ندارند. یکهو دوباره ماجرا شروع میشود: چرا کفشت لنگه به لنگه است؟</p><p>- آقا مدلشه. </p><p>- گوشت رو بده بیاد. خودت بده.</p><p>کمی گوشش را میچرخانم تا گرمتر شود. بعد آرام آرام میبرمش ته کلاس: آقا ما خودمون میریم.</p><p>&nbsp;- نه من میبرمت.</p><p>ته کلاس کیف ساموسنتش پهن است. احتمالا مال برادر بزرگی، پدری چیزی است. لای سامسونت باز است. مجله‌ی لختی قدیمی از آن لا معلوم است. کاریش ندارم. می‌نشیند. یکی آن طرف کلاس چند پر پرتقالش را قورت میدهد چون فرصت نمی‌کند. میروم بالای سرش. بلندش میکنم برود تمرین را حل کند. میرود ماژیک را دست میگیرد و ادای مرا در میآورد: بچه‌ها این مساله رو میتونید با اطلاعات دبستانتون هم حل کنید.</p><p>من اعتنایی نمیکنم. مساله را درست حل میکند. رو به بچه‌ها میگویم: سوال؟ سوال ندارین؟</p><p>یکی از آن درازها که توی هر کلاسی سقف خیمه را نگه میدارند بلند میشود و میپرسد: آقا راسته که شما اول اومدین سبیل از این گنده‌ها میذاشتین بعد مدیر گفت بزنین؟</p><p>...</p><p>اگر فکر میکنید این اپیزود حال کسی رو خوب میکنه و یا به دردش میخوره براش بفرستید. </p><p><br></p><hr><p style='color:grey; font-size:0.75em;'> Hosted on Acast. See <a style='color:grey;' target='_blank' rel='noopener noreferrer' href='https://acast.com/privacy'>acast.com/privacy</a> for more information.</p>]]></itunes:summary>
		</item>
		<item>
			<title>خاطرات فیزیوتراپ آنچنانی - عمار پورصادق</title>
			<itunes:title>خاطرات فیزیوتراپ آنچنانی - عمار پورصادق</itunes:title>
			<pubDate>Sun, 13 Oct 2024 19:13:26 GMT</pubDate>
			<itunes:duration>11:39</itunes:duration>
			<enclosure url="https://sphinx.acast.com/p/open/s/66faa140fdb2501b6be6d020/e/670c1bd7092cc240980bc37c/media.mp3" length="12196122" type="audio/mpeg"/>
			<guid isPermaLink="false">670c1bd7092cc240980bc37c</guid>
			<itunes:explicit>false</itunes:explicit>
			<link>https://t.me/fictionradio</link>
			<acast:episodeId>670c1bd7092cc240980bc37c</acast:episodeId>
			<acast:showId>66faa140fdb2501b6be6d020</acast:showId>
			<acast:settings><![CDATA[FYjHyZbXWHZ7gmX8Pp1rmbKbhgrQiwYShz70Q9/ffXZMTtedvdcRQbP4eiLMjXzCKLPjEYLpGj+NMVKa+5C8pL4u/EOj1Vw4h5MMJYp0lCcFAe0fnxBJy/1ju4Qxy1fh8gO4DvlGA40yms2g0/hOkcrfHIopjTygHFqGwwOPKFIai4SuTvs86Lx3UYCyl6Zs2OIvds239zxe+R02B07l42mL/w46mHbSzyD+8Hrp4FmlDWHs5clIFdDWT4YjotHNfZEwTg2HhW352ojf0H7UNo1rZEkuDZrAEa64GSPPoJwGnXJNWAybsfFkZ8RQCbBQ]]></acast:settings>
			<itunes:episodeType>full</itunes:episodeType>
			<itunes:season>1</itunes:season>
			<itunes:episode>9</itunes:episode>
			<itunes:image href="https://assets.pippa.io/shows/66faa140fdb2501b6be6d020/1728846791358-2430f529-d360-4358-aa69-c17211b7e5d0.jpeg"/>
			<description><![CDATA[<h2><a href="https://360degree.blogsky.com/1399/12/27/post-1202/%d8%ae%d8%a7%d8%b7%d8%b1%d8%a7%d8%aa-%db%8c%da%a9-%d9%81%db%8c%d8%b2%db%8c%d9%88-%d8%aa%d8%b1%d8%a7%d9%be-%d8%a2%d9%86%da%86%d9%86%d8%a7%d9%86%db%8c-%d9%82%d8%b3%d9%85%d8%aa-%d8%af%d9%88%d9%85" rel="noopener noreferrer" target="_blank"><strong>خاطرات یک فیزیو تراپ آنچنانی : قسمت دوم</strong></a></h2><p>&nbsp;یک روز یکی از مریضها آمده بود که ریش نوک تیز عجیبی داشت. اول خیلی حال نکردم دور و برش باشم ولی کم کم فهمیدم آدم غریبی است. زانویش حسابی آسیب دیده بود. زیر زانویش زخم بزرگی بود که با یک دبریدمان ساده برداشته بودند و با اینکه خوب نشده بود با اصرار از دکتر نسخه گرفته بود تا زودتر بیاید فیزیوتراپی بشود تا به قول خودش زودتر در خدمت بچه ها قرار بگیرد. دراز کشیده بود روی تخت و من در حین اینکه پروب التراسوند را زیر زانو و روی بافتش می‌چرخاندم گفت: دکتر من معلم پرورشی مدرسه‌ام. باید برم این بچه ها رو جمع کنم. اگر جمع نشن خسارت به بار می‌آد.</p><p>گفتم: من که دکتر نیستم. اصلا هر کسی روپوش سفید داره که دکتر نیست. من فوق لیسانسم. بعد تازه بچه ها مگه مرغن؟&nbsp;&nbsp;</p><p>&nbsp;&nbsp;- اما شما که هنوز بچه نداری. - بچه‌های مدرسه منظورمه. بهشون گفتم توی کتابخونه زمین خوردم. عکس کتابخونه‌ی یکی از علما بود. بهشون نشون دادم. بنده خداها فکر می‌کنن من همش در حال کتاب بالا و پایین کردنم.</p><p>&nbsp;- خوب راستشو بگو. بگو من پیک هم کار می‌کنم. حتی میتونی بگی معلم پرورشی و قرآن که دیگه تدریس خصوصی نداره معلومه باید بره یه کاری بکنه.</p><p>عصبی شده بود شانه‌اش را در آورد و شروع کرد به شانه کردن ریشش. من هم داشتم به دستگاه استراحت می‌دادم.</p><p>گفتم: عصبی هستی؟ - آره. - خوب اصلا خودت رو ناراحت نکن. صفحه ی لئونل مسی به دردت میخوره؟ بری توش فحش بدی؟ - نه آقا من معلم پرورشی و قرآنم. همینقدر موتور سوار شدنم رو بچه‌ها خیلی خبر ندارن. - خوب خبردار بشن چی میشه؟ - هیچی هر کدوم یه موتور ور میدارن می افتن تو خیابون.</p><p>درازش کرده بودم و دیدم بعد از گفتن این جمله خیلی راحت صدای خر و پفش بلند شد. بعد از مدتی من به کارهای خودم رسیدم و در حال رفتن بودم که خودش بیدار شد و گفت: یه چیزی رو نگفتم. من خیلی خاطرخواه بودم. یعنی موقع کنکور عاشق شده بودم. طوری بود که همیشه براش شکلات می‌خریدم می‌بردم می‌ذاشتم دم خونه‌اشون. هر بار هم یکی می‌رسید، می‌قاپید و می‌رفت. اینقدر کم محلی می‌کرد که بالاخره من تهران قبول شدم و رفتم الاهیات بخونم. این بار بعد از سالها دیدمش. مطمئنم خودش بود برای همین با موتور رفتم توی دیوار.</p><p>خسرو گاهی فقط معصومانه روی تخت دراز میشد انگار آنجا خانه‌اش باشد ولی فایده‌ای نداشت.</p><p>خسرو مرد خوبی بود ولی زیاد به شاگردهاش دروغ گفته بود. برای همین یکبار گفته بود حس می‌کند نجس است و باید زیر آفتاب پاک شود. گفتم: آفتاب پشت شیشه حساب نیست. باید پنجره را باز کنم. بدون هیچ مقاومتی قبول کرد و من پنجره‌ را باز کردم تا آن روز جمعه روی تخت فیزیوتراپی از آفتاب حض کافی ببرد.&nbsp;</p><p><a href="https://www.instagram.com/explore/tags/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86_%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C/" rel="noopener noreferrer" target="_blank">#داستان_ایرانی</a>&nbsp;<a href="https://www.instagram.com/explore/tags/%D9%81%DB%8C%D8%B2%DB%8C%D9%88%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D9%BE%DB%8C/" rel="noopener noreferrer" target="_blank">#فیزیوتراپی</a>&nbsp;<a href="https://www.instagram.com/explore/tags/%D8%B3%D9%81%DB%8C%D8%AF_%D9%BE%D9%88%D8%B4%D8%A7%D9%86/" rel="noopener noreferrer" target="_blank">#سفید_پوشان</a>&nbsp;<a href="https://www.instagram.com/explore/tags/%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%AE%D8%A7%D8%A8%D8%A7%D8%AA/" rel="noopener noreferrer" target="_blank">#انتخابات</a></p><br><p>اگر فکر میکنید این اپیزود حال کسی رو خوب میکنه و یا به دردش میخوره براش بفرستید. </p><p><br></p><hr><p style='color:grey; font-size:0.75em;'> Hosted on Acast. See <a style='color:grey;' target='_blank' rel='noopener noreferrer' href='https://acast.com/privacy'>acast.com/privacy</a> for more information.</p>]]></description>
			<itunes:summary><![CDATA[<h2><a href="https://360degree.blogsky.com/1399/12/27/post-1202/%d8%ae%d8%a7%d8%b7%d8%b1%d8%a7%d8%aa-%db%8c%da%a9-%d9%81%db%8c%d8%b2%db%8c%d9%88-%d8%aa%d8%b1%d8%a7%d9%be-%d8%a2%d9%86%da%86%d9%86%d8%a7%d9%86%db%8c-%d9%82%d8%b3%d9%85%d8%aa-%d8%af%d9%88%d9%85" rel="noopener noreferrer" target="_blank"><strong>خاطرات یک فیزیو تراپ آنچنانی : قسمت دوم</strong></a></h2><p>&nbsp;یک روز یکی از مریضها آمده بود که ریش نوک تیز عجیبی داشت. اول خیلی حال نکردم دور و برش باشم ولی کم کم فهمیدم آدم غریبی است. زانویش حسابی آسیب دیده بود. زیر زانویش زخم بزرگی بود که با یک دبریدمان ساده برداشته بودند و با اینکه خوب نشده بود با اصرار از دکتر نسخه گرفته بود تا زودتر بیاید فیزیوتراپی بشود تا به قول خودش زودتر در خدمت بچه ها قرار بگیرد. دراز کشیده بود روی تخت و من در حین اینکه پروب التراسوند را زیر زانو و روی بافتش می‌چرخاندم گفت: دکتر من معلم پرورشی مدرسه‌ام. باید برم این بچه ها رو جمع کنم. اگر جمع نشن خسارت به بار می‌آد.</p><p>گفتم: من که دکتر نیستم. اصلا هر کسی روپوش سفید داره که دکتر نیست. من فوق لیسانسم. بعد تازه بچه ها مگه مرغن؟&nbsp;&nbsp;</p><p>&nbsp;&nbsp;- اما شما که هنوز بچه نداری. - بچه‌های مدرسه منظورمه. بهشون گفتم توی کتابخونه زمین خوردم. عکس کتابخونه‌ی یکی از علما بود. بهشون نشون دادم. بنده خداها فکر می‌کنن من همش در حال کتاب بالا و پایین کردنم.</p><p>&nbsp;- خوب راستشو بگو. بگو من پیک هم کار می‌کنم. حتی میتونی بگی معلم پرورشی و قرآن که دیگه تدریس خصوصی نداره معلومه باید بره یه کاری بکنه.</p><p>عصبی شده بود شانه‌اش را در آورد و شروع کرد به شانه کردن ریشش. من هم داشتم به دستگاه استراحت می‌دادم.</p><p>گفتم: عصبی هستی؟ - آره. - خوب اصلا خودت رو ناراحت نکن. صفحه ی لئونل مسی به دردت میخوره؟ بری توش فحش بدی؟ - نه آقا من معلم پرورشی و قرآنم. همینقدر موتور سوار شدنم رو بچه‌ها خیلی خبر ندارن. - خوب خبردار بشن چی میشه؟ - هیچی هر کدوم یه موتور ور میدارن می افتن تو خیابون.</p><p>درازش کرده بودم و دیدم بعد از گفتن این جمله خیلی راحت صدای خر و پفش بلند شد. بعد از مدتی من به کارهای خودم رسیدم و در حال رفتن بودم که خودش بیدار شد و گفت: یه چیزی رو نگفتم. من خیلی خاطرخواه بودم. یعنی موقع کنکور عاشق شده بودم. طوری بود که همیشه براش شکلات می‌خریدم می‌بردم می‌ذاشتم دم خونه‌اشون. هر بار هم یکی می‌رسید، می‌قاپید و می‌رفت. اینقدر کم محلی می‌کرد که بالاخره من تهران قبول شدم و رفتم الاهیات بخونم. این بار بعد از سالها دیدمش. مطمئنم خودش بود برای همین با موتور رفتم توی دیوار.</p><p>خسرو گاهی فقط معصومانه روی تخت دراز میشد انگار آنجا خانه‌اش باشد ولی فایده‌ای نداشت.</p><p>خسرو مرد خوبی بود ولی زیاد به شاگردهاش دروغ گفته بود. برای همین یکبار گفته بود حس می‌کند نجس است و باید زیر آفتاب پاک شود. گفتم: آفتاب پشت شیشه حساب نیست. باید پنجره را باز کنم. بدون هیچ مقاومتی قبول کرد و من پنجره‌ را باز کردم تا آن روز جمعه روی تخت فیزیوتراپی از آفتاب حض کافی ببرد.&nbsp;</p><p><a href="https://www.instagram.com/explore/tags/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86_%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C/" rel="noopener noreferrer" target="_blank">#داستان_ایرانی</a>&nbsp;<a href="https://www.instagram.com/explore/tags/%D9%81%DB%8C%D8%B2%DB%8C%D9%88%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D9%BE%DB%8C/" rel="noopener noreferrer" target="_blank">#فیزیوتراپی</a>&nbsp;<a href="https://www.instagram.com/explore/tags/%D8%B3%D9%81%DB%8C%D8%AF_%D9%BE%D9%88%D8%B4%D8%A7%D9%86/" rel="noopener noreferrer" target="_blank">#سفید_پوشان</a>&nbsp;<a href="https://www.instagram.com/explore/tags/%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%AE%D8%A7%D8%A8%D8%A7%D8%AA/" rel="noopener noreferrer" target="_blank">#انتخابات</a></p><br><p>اگر فکر میکنید این اپیزود حال کسی رو خوب میکنه و یا به دردش میخوره براش بفرستید. </p><p><br></p><hr><p style='color:grey; font-size:0.75em;'> Hosted on Acast. See <a style='color:grey;' target='_blank' rel='noopener noreferrer' href='https://acast.com/privacy'>acast.com/privacy</a> for more information.</p>]]></itunes:summary>
		</item>
		<item>
			<title>داستان صدف بیوتی بدون چتر و باران - عمار پورصادق</title>
			<itunes:title>داستان صدف بیوتی بدون چتر و باران - عمار پورصادق</itunes:title>
			<pubDate>Sun, 13 Oct 2024 19:09:32 GMT</pubDate>
			<itunes:duration>4:24</itunes:duration>
			<enclosure url="https://sphinx.acast.com/p/open/s/66faa140fdb2501b6be6d020/e/670c1aec4973799246940cc5/media.mp3" length="4597186" type="audio/mpeg"/>
			<guid isPermaLink="false">670c1aec4973799246940cc5</guid>
			<itunes:explicit>false</itunes:explicit>
			<link>https://www.instagram.com/poursadegh.a/</link>
			<acast:episodeId>670c1aec4973799246940cc5</acast:episodeId>
			<acast:showId>66faa140fdb2501b6be6d020</acast:showId>
			<acast:settings><![CDATA[FYjHyZbXWHZ7gmX8Pp1rmbKbhgrQiwYShz70Q9/ffXZMTtedvdcRQbP4eiLMjXzCKLPjEYLpGj+NMVKa+5C8pL4u/EOj1Vw4h5MMJYp0lCcFAe0fnxBJy/1ju4Qxy1fh8gO4DvlGA40yms2g0/hOkcrfHIopjTygHFqGwwOPKFIai4SuTvs86Lx3UYCyl6Zs2OIvds239zxe+R02B07l42mL/w46mHbSzyD+8Hrp4FlMsKEH+ThRD47yHCax5GyXcQZpHNm4P1XySOWdSx1HvczUyquzq6Wu5YIGue9g0rSGmYtrz/nvRCY38XXXDSoH]]></acast:settings>
			<itunes:episodeType>full</itunes:episodeType>
			<itunes:season>1</itunes:season>
			<itunes:episode>8</itunes:episode>
			<itunes:image href="https://assets.pippa.io/shows/66faa140fdb2501b6be6d020/1728846562634-eeea52b3-6447-4114-ac0b-19c775c3180b.jpeg"/>
			<description><![CDATA[<p>نمی‌دانم چطور شد دستم خورد یا چی که مرغ مینای داداشم از قفسش پرید و رفت. اینطوری معلوم شد چقدر زورگو است. برای یک مرغ مینای صد گرمی سیاه سوخته، دیگر مرا همراه خودش سر تمرین فوتبال نبرد. بابا آمد گفت: پسر تو رفتی بهش دون دادی؟ گفتم: نه بابا. من اصلا با مینا کاری نداشتم. بابا گفت: خوب برادرت همیشه قفس رو تمیز می‌کنه. نمیشه این همه دون ریخته باشه کف قفس. گفتم: نه بابا من کاریش نداشتم. شاید پرنده دید قفس درش بازه، خوشحال شد، هول کرد و دونه‌هاش رو ریخت و در رفت. به همین قانع نشدند. مادر هم جداگانه بازجویی کرد و حتی دو ثانیه هم باور نکرد که من این کار را انجام نداده باشم. بعد از تمام حرفها مادر گفت: برو از برادرت عذر خواهی کن. بعد بادمجان تازه پوست کنده و خشک را فرو کرد توی روغن و یکهو صدای جلیز و ولیزش را برد هوا. من هم حس کردم باید کم کم بروم پشت بام که رضا آنجا را پاتوق خودش کرده بود.</p><p><img src="https://files.virgool.io/upload/users/1690897/posts/y7pquq19ctn3/yu0no9haj3uy.jpg"></p><br><p>همیشه هنر بر حق بودن را زیر سرتان زیر بالش نگه داشته باشید</p><br><p>یاد حرف مادر افتادم که گفت سر زده نرو توی اتاق برادرت. اما آنجا که اتاق نبود ولی اینقدر موکت پله‌ها سفت بود که هر چقدر پاکوبیدم صدایی در نیامد. وقتی رفتم در هم باز بود. تاریک بود و توی تاریکی کنار کولر یک کرم شبتاب سرخ یکهو به شدت سرخ شد. بعد دود زیادی بلند شد. ماکان و ساسان هم از خانه‌ی بغلی آنجا بودند و کنار رضا مشغول دمیدن کرم شب تاب سرخ بودند. رضا متوجه من شد و گفت: عه. تو اینجایی رامین؟ بچه‌ها رامین. رامین بچه‌ها. بعد من هم مثل یک مومیایی احمق رفتم با همه‌ شان دست دادم . دست و بالم حسابی بو گرفت. رضا گفت: به نظرم گذشته‌ها گذشته و باید فراموشش کرد. بیا باهم آشتی کنیم. دوستهاش زدند زیر خنده. سامان گفت: آره بابا. به نظرم رامین جان باید از فردا بیاد با ما تمرین فوتبال. بعد دوباره هر سه تاشان خندیدند. این دفعه ماکان گفت: اینا رو ول کن. شما فردا بیا فقط نوک حمله بازی کن. تا آخرین دقیقه فقط می‌فرستیم برای تو بزنی این قرتی‌‌ها رو آش و لاش کنی. در دلم احساس رضایت بود که موج می‌زد. من هم رفته بودم وسطشان چمباتمه زده بودم. بعد سرم را بلند کرد ولی هر چقدر گشتم ماه یا حتی یک ستاره‌‌ی خیلی ساده هم پیدا نکردم. تکیه‌ام را دادم به دیوار و گفتم: رضا به نظرم مرغ مینا فضول بود. همین امروز و فردا ممکن بود به حرف بیاد یه چیزی بگه. خدای ناکرده پته‌ی تو رو بریزه رو آب. رضا چیزی نگفت. دوباره کرم شب تاب سرخ سرخ تر شد. بعد رضا گفت: راست می‌گی. اون دفعه که برده بودمش با ماشین بیرون اینقدر صدای بوق و ماشین و استارت درآورد که گفتم الان بابا می‌شنوه مشکوک میشه.</p><br><p>هوا داشت نمدارتر می‌شد که سامان گفت: بابا دوتا داداش باید هر چیزی هست رو به هم بگن. ماکان پخی زد زیر خنده و گفت: مثلا الان ما سه تا فردا می‌خوایم بریم صدف بیوتی رو ببینیم باید به این جغله بگیم؟</p><p>من گفتم: جغله نیستم. صدف بیوتی چه ربطی به من داره. من درس دارم فردا نمی‌آم. رضا گفت: بسه دیگه. رامین پاشو برو پایین الان بابا میاد اینجا دردسر میشه ها... دوباره یک نگاه دیگر به آسمان انداختم حتی حس کردم یکی دو قطره باران به صورتم خورد. گفتم: راستی بچه‌‌ها من دارم میرم پایین. الانه که بارون بگیره. بعد چرخیدم و دو قدم دور شدم. در همان حین دیدم بابا از پله‌ها داشت می‌آمد بالا. بلند و با صدایی مصنوعی گفتم: رضا الان بارون میگیره‌ها. می‌خوای از بابا بپرسم کجا چتر تعمیر می‌کنن برای فردا میری دانشگاه مشکل نباشه... که بابا رسید پشت سرم و بر خلافه اشاره‌ها خیلی سفت و محکم بهمان گفت: مشکلی نیست بچه‌ها. باید کم کم بریم پایین. ماکان جان شما هم از اون ارتفاع نرو نیا. بیا از همین پله ها تشریف ببر خونه. به بابا هم سلام برسون.</p><br><p>اگر فکر میکنید این اپیزود حال کسی رو خوب میکنه و یا به دردش میخوره براش بفرستید. </p><p><br></p><hr><p style='color:grey; font-size:0.75em;'> Hosted on Acast. See <a style='color:grey;' target='_blank' rel='noopener noreferrer' href='https://acast.com/privacy'>acast.com/privacy</a> for more information.</p>]]></description>
			<itunes:summary><![CDATA[<p>نمی‌دانم چطور شد دستم خورد یا چی که مرغ مینای داداشم از قفسش پرید و رفت. اینطوری معلوم شد چقدر زورگو است. برای یک مرغ مینای صد گرمی سیاه سوخته، دیگر مرا همراه خودش سر تمرین فوتبال نبرد. بابا آمد گفت: پسر تو رفتی بهش دون دادی؟ گفتم: نه بابا. من اصلا با مینا کاری نداشتم. بابا گفت: خوب برادرت همیشه قفس رو تمیز می‌کنه. نمیشه این همه دون ریخته باشه کف قفس. گفتم: نه بابا من کاریش نداشتم. شاید پرنده دید قفس درش بازه، خوشحال شد، هول کرد و دونه‌هاش رو ریخت و در رفت. به همین قانع نشدند. مادر هم جداگانه بازجویی کرد و حتی دو ثانیه هم باور نکرد که من این کار را انجام نداده باشم. بعد از تمام حرفها مادر گفت: برو از برادرت عذر خواهی کن. بعد بادمجان تازه پوست کنده و خشک را فرو کرد توی روغن و یکهو صدای جلیز و ولیزش را برد هوا. من هم حس کردم باید کم کم بروم پشت بام که رضا آنجا را پاتوق خودش کرده بود.</p><p><img src="https://files.virgool.io/upload/users/1690897/posts/y7pquq19ctn3/yu0no9haj3uy.jpg"></p><br><p>همیشه هنر بر حق بودن را زیر سرتان زیر بالش نگه داشته باشید</p><br><p>یاد حرف مادر افتادم که گفت سر زده نرو توی اتاق برادرت. اما آنجا که اتاق نبود ولی اینقدر موکت پله‌ها سفت بود که هر چقدر پاکوبیدم صدایی در نیامد. وقتی رفتم در هم باز بود. تاریک بود و توی تاریکی کنار کولر یک کرم شبتاب سرخ یکهو به شدت سرخ شد. بعد دود زیادی بلند شد. ماکان و ساسان هم از خانه‌ی بغلی آنجا بودند و کنار رضا مشغول دمیدن کرم شب تاب سرخ بودند. رضا متوجه من شد و گفت: عه. تو اینجایی رامین؟ بچه‌ها رامین. رامین بچه‌ها. بعد من هم مثل یک مومیایی احمق رفتم با همه‌ شان دست دادم . دست و بالم حسابی بو گرفت. رضا گفت: به نظرم گذشته‌ها گذشته و باید فراموشش کرد. بیا باهم آشتی کنیم. دوستهاش زدند زیر خنده. سامان گفت: آره بابا. به نظرم رامین جان باید از فردا بیاد با ما تمرین فوتبال. بعد دوباره هر سه تاشان خندیدند. این دفعه ماکان گفت: اینا رو ول کن. شما فردا بیا فقط نوک حمله بازی کن. تا آخرین دقیقه فقط می‌فرستیم برای تو بزنی این قرتی‌‌ها رو آش و لاش کنی. در دلم احساس رضایت بود که موج می‌زد. من هم رفته بودم وسطشان چمباتمه زده بودم. بعد سرم را بلند کرد ولی هر چقدر گشتم ماه یا حتی یک ستاره‌‌ی خیلی ساده هم پیدا نکردم. تکیه‌ام را دادم به دیوار و گفتم: رضا به نظرم مرغ مینا فضول بود. همین امروز و فردا ممکن بود به حرف بیاد یه چیزی بگه. خدای ناکرده پته‌ی تو رو بریزه رو آب. رضا چیزی نگفت. دوباره کرم شب تاب سرخ سرخ تر شد. بعد رضا گفت: راست می‌گی. اون دفعه که برده بودمش با ماشین بیرون اینقدر صدای بوق و ماشین و استارت درآورد که گفتم الان بابا می‌شنوه مشکوک میشه.</p><br><p>هوا داشت نمدارتر می‌شد که سامان گفت: بابا دوتا داداش باید هر چیزی هست رو به هم بگن. ماکان پخی زد زیر خنده و گفت: مثلا الان ما سه تا فردا می‌خوایم بریم صدف بیوتی رو ببینیم باید به این جغله بگیم؟</p><p>من گفتم: جغله نیستم. صدف بیوتی چه ربطی به من داره. من درس دارم فردا نمی‌آم. رضا گفت: بسه دیگه. رامین پاشو برو پایین الان بابا میاد اینجا دردسر میشه ها... دوباره یک نگاه دیگر به آسمان انداختم حتی حس کردم یکی دو قطره باران به صورتم خورد. گفتم: راستی بچه‌‌ها من دارم میرم پایین. الانه که بارون بگیره. بعد چرخیدم و دو قدم دور شدم. در همان حین دیدم بابا از پله‌ها داشت می‌آمد بالا. بلند و با صدایی مصنوعی گفتم: رضا الان بارون میگیره‌ها. می‌خوای از بابا بپرسم کجا چتر تعمیر می‌کنن برای فردا میری دانشگاه مشکل نباشه... که بابا رسید پشت سرم و بر خلافه اشاره‌ها خیلی سفت و محکم بهمان گفت: مشکلی نیست بچه‌ها. باید کم کم بریم پایین. ماکان جان شما هم از اون ارتفاع نرو نیا. بیا از همین پله ها تشریف ببر خونه. به بابا هم سلام برسون.</p><br><p>اگر فکر میکنید این اپیزود حال کسی رو خوب میکنه و یا به دردش میخوره براش بفرستید. </p><p><br></p><hr><p style='color:grey; font-size:0.75em;'> Hosted on Acast. See <a style='color:grey;' target='_blank' rel='noopener noreferrer' href='https://acast.com/privacy'>acast.com/privacy</a> for more information.</p>]]></itunes:summary>
		</item>
		<item>
			<title>داستان کمیسیون ماده 100 - شوهر خاله کارآفرین - بسته ی شنبلیله - عمار پورصادق</title>
			<itunes:title>داستان کمیسیون ماده 100 - شوهر خاله کارآفرین - بسته ی شنبلیله - عمار پورصادق</itunes:title>
			<pubDate>Sun, 13 Oct 2024 19:06:35 GMT</pubDate>
			<itunes:duration>9:10</itunes:duration>
			<enclosure url="https://sphinx.acast.com/p/open/s/66faa140fdb2501b6be6d020/e/670c1a3bdf4dd6f89630cede/media.mp3" length="9319239" type="audio/mpeg"/>
			<guid isPermaLink="false">670c1a3bdf4dd6f89630cede</guid>
			<itunes:explicit>false</itunes:explicit>
			<link>https://t.me/fictionradio</link>
			<acast:episodeId>670c1a3bdf4dd6f89630cede</acast:episodeId>
			<acast:showId>66faa140fdb2501b6be6d020</acast:showId>
			<acast:settings><![CDATA[FYjHyZbXWHZ7gmX8Pp1rmbKbhgrQiwYShz70Q9/ffXZMTtedvdcRQbP4eiLMjXzCKLPjEYLpGj+NMVKa+5C8pL4u/EOj1Vw4h5MMJYp0lCcFAe0fnxBJy/1ju4Qxy1fh8gO4DvlGA40yms2g0/hOkcrfHIopjTygHFqGwwOPKFIai4SuTvs86Lx3UYCyl6Zs2OIvds239zxe+R02B07l42mL/w46mHbSzyD+8Hrp4FmGOLCbtonqP2I8CRJX6QtCrxFH/wqDco60XYUMV/bj/uWT2EAFHZhH4LhUQO5qM3KWBganRFMqE3E9ExeJtmXV]]></acast:settings>
			<itunes:episodeType>full</itunes:episodeType>
			<itunes:season>1</itunes:season>
			<itunes:episode>7</itunes:episode>
			<itunes:image href="https://assets.pippa.io/shows/66faa140fdb2501b6be6d020/1728846203363-b5b7cd8f-9e74-4e7c-86b4-a5c72d5a6722.jpeg"/>
			<description><![CDATA[<p>شوهر خاله‌ی عزیزم مشاور کسب و کار است. طوری از جریان امور مطلع است که ترجیح می‌دهیم هیچ سوالی مطرح نکنیم. چون اگر تا نیم ساعت جواب ندهد و حتی جاقاشقی و نمکدان و زیر سیگاری را قانع نکند، نمی‌رویم مرحله‌ی بعد. اخیرا می‌بیند با ورودش فضا خیلی ساکت می‌شود، خودش سعی می‌کند سوال بپرسد؟</p><br><p>- مهمترین دلیل آدمها برای اینکه ده سال توی یک شرکتی کارکنند چیست؟</p><p>- پاداش آدمهایی که در زندگی‌شان استراتژی دارند، چیست؟</p><p>کارآفرینی در خانه بدترین روش بازگشت به گذشته برای خانمها بود&nbsp;</p><br><p>کارآفرینی در خانه بدترین روش بازگشت به گذشته برای خانمها بود</p><br><p><br></p><p>بعد دست کرد توی کیفش و بسته‌های دیگری که حاوی کاتالوگ و دی وی دی بود چید روی میز. پدر منتظر بود همه چیز برگردد سرجای خودش تا بتواند دوباره شبکه‌ی ورزش‌اش را تماشا کند. خاله هم دندان غروچه می‌رفت ولی شوهر خاله تدبیر دار و امیدوار ادامه می‌داد:</p><br><p>یه سازمان مثل یه بدن میمونه. سر داره پا داره دست، قلب، حتی آپاندیس داره که باید به موقع جراحی کرد.</p><p>خاله توپش ترکید و گفت: آره دیگه. پارسال شب عید یه شرکتی آپاندیسش ترکید، عمل کردن حمیدخان و در نتیجه شوهر خاله بیکار شد.</p><br><p>شوهر خاله خم به ابرویش نیاورد و گفت: کم کار شدم. بعله بچه‌ها کم کاری اونم شب عید خیلی خوبه. برای آدم فراقتی پیش میاره که سازمانش رو مهندسی مجدد کنه. BPR. همه چیز رو بریزه بیرون و از نو پستهای جدید بده. به پا بگه از این به بعد فقط دوچرخه به دست بگه سخنرانیهای پر حرارت با زبان بدن عالی و اما مغز، مغز باید خوراکش مغز باشه. البته شوخی کردم.</p><p>همینجا می‌خندد و ما مخصوصا پدر و مادر که بیشتر مات و مبهوت هستند، حالا اجازه پیدا می‌کنند بخندند. شوخر خاله مکث می‌کند تا حتی و من و ماری شیمل هم لبخند ریزی بزنیم. شوهر خاله ادامه می‌دهد: واقعیتش اینه خوراک مغز فقط به درد بنایی می‌خوره. در ضمن ما که ضحاک نیستیم.</p><br><p>دوباره خودش می‌خندد. من دارم فکر می‌کنم ضحاک چیه؟ خاله گره روسری‌اش را محکم‌تر می‌کند چون گشت ارشاد حتی توی فکر ما هم لانه دارد. بعد بلند می‌شود به مادر اشاره می‌زند که بروند توی آشپزخانه تا چایی بریزند.</p><br><p>شوهر خاله ادامه می‌دهد: بچه‌ها اگر خواستید در آینده می‌توانید مشاور مدیریت بشوید. یعنی بروید به سازمانها و شرکتهایی که خدای ناکرده توی گل مونده‌ان کمک کنید.</p><br><p>ماری شیمل می‌پرسد: مثلا چه کمکی؟ اونا خودشون مدیر و ناظم دارن.</p><br><p>شوهر خاله همانطور که قدم می‌زند و روی وایت برد اتاق ما می‌نویسد می‌گوید:</p><br><p>ناظم که نه. ولی مدیر هم یه وقتایی سردر گم میشه. میخواد یه نفر رو استخدام کنه. نمیتونه. یه وقتی می‌خواد حقوق کارمنداش رو زیاد کنه. بلیط استخر بگیره. بهشون پاداش بده.</p><p>ماری شیمل می‌گوید: یعنی شما بهش می‌گین بلیطو از کجا بخره؟</p><br><p>من بهش می‌گویم: نه خنگول. بلیط که معلومه. شوهر خاله میگن که منظورشون اینه که...</p><br><p>هر چقدر فکر می‌کنم چیزی به ذهنم نمی‌رسد. پس می‌گویم: مواظب کارمندان که از سر کار درنرن غیبت نکنن.</p><br><p>بعد خواستم مثل شوهر خاله بامزه باشم گفت: مواظبن کسی غذای همکاراش رو سرکار نخوره.</p><br><p>دیدم شوهر خاله صورتش سرخ شد. رگی که از روی چشم راستش می‌رفت بالای مغز آفتاب بگیرد، خیلی ورم کرد.</p><br><p>سالها گذشت و ما رفتیم دانشگاه و برگشتیم و شوهر خاله بازنشسته شد. تقریبا هر کسی می‌دانست که با این حس و حالش دارد توی #اسنپ کار می کند.</p><br><p>یک وقتهایی هم به ما سر می‌زد. یک روز آمد و گفت: #اسنپ بی ناموس به یک نحو نامردانه‌ای حق و حقوقم رو خورد. گریه امانش نداد. حسابی بغض داشت. مقر آمد که خاله کارت بانکی‌اش را گرفته و بیرونش انداخته است.</p><br><p>داشت توی جامعه‌ی مدیر محور و مدیر باز حل می‌شد.</p><p>گفتم: خوب شوهر خاله جان غصه نخور بیا پیش بنده. همینکه #افتخار بدی این موارد مدیریتی رو با هم گپ بزنیم کلی به دردم می‌خوره.</p><br><p>دانشکده کارآفرینی تازه به شما یاد میدهد دست خالی هستید و جز خواندن و خواندن چیزی ازتان بر نمی آید</p><br><p>دانشکده کارآفرینی تازه به شما یاد میدهد دست خالی هستید و جز خواندن و خواندن چیزی ازتان بر نمی آید</p><p>.........</p><br><p>اگر فکر میکنید این اپیزود حال کسی رو خوب میکنه و یا به دردش میخوره براش بفرستید. </p><p><br></p><hr><p style='color:grey; font-size:0.75em;'> Hosted on Acast. See <a style='color:grey;' target='_blank' rel='noopener noreferrer' href='https://acast.com/privacy'>acast.com/privacy</a> for more information.</p>]]></description>
			<itunes:summary><![CDATA[<p>شوهر خاله‌ی عزیزم مشاور کسب و کار است. طوری از جریان امور مطلع است که ترجیح می‌دهیم هیچ سوالی مطرح نکنیم. چون اگر تا نیم ساعت جواب ندهد و حتی جاقاشقی و نمکدان و زیر سیگاری را قانع نکند، نمی‌رویم مرحله‌ی بعد. اخیرا می‌بیند با ورودش فضا خیلی ساکت می‌شود، خودش سعی می‌کند سوال بپرسد؟</p><br><p>- مهمترین دلیل آدمها برای اینکه ده سال توی یک شرکتی کارکنند چیست؟</p><p>- پاداش آدمهایی که در زندگی‌شان استراتژی دارند، چیست؟</p><p>کارآفرینی در خانه بدترین روش بازگشت به گذشته برای خانمها بود&nbsp;</p><br><p>کارآفرینی در خانه بدترین روش بازگشت به گذشته برای خانمها بود</p><br><p><br></p><p>بعد دست کرد توی کیفش و بسته‌های دیگری که حاوی کاتالوگ و دی وی دی بود چید روی میز. پدر منتظر بود همه چیز برگردد سرجای خودش تا بتواند دوباره شبکه‌ی ورزش‌اش را تماشا کند. خاله هم دندان غروچه می‌رفت ولی شوهر خاله تدبیر دار و امیدوار ادامه می‌داد:</p><br><p>یه سازمان مثل یه بدن میمونه. سر داره پا داره دست، قلب، حتی آپاندیس داره که باید به موقع جراحی کرد.</p><p>خاله توپش ترکید و گفت: آره دیگه. پارسال شب عید یه شرکتی آپاندیسش ترکید، عمل کردن حمیدخان و در نتیجه شوهر خاله بیکار شد.</p><br><p>شوهر خاله خم به ابرویش نیاورد و گفت: کم کار شدم. بعله بچه‌ها کم کاری اونم شب عید خیلی خوبه. برای آدم فراقتی پیش میاره که سازمانش رو مهندسی مجدد کنه. BPR. همه چیز رو بریزه بیرون و از نو پستهای جدید بده. به پا بگه از این به بعد فقط دوچرخه به دست بگه سخنرانیهای پر حرارت با زبان بدن عالی و اما مغز، مغز باید خوراکش مغز باشه. البته شوخی کردم.</p><p>همینجا می‌خندد و ما مخصوصا پدر و مادر که بیشتر مات و مبهوت هستند، حالا اجازه پیدا می‌کنند بخندند. شوخر خاله مکث می‌کند تا حتی و من و ماری شیمل هم لبخند ریزی بزنیم. شوهر خاله ادامه می‌دهد: واقعیتش اینه خوراک مغز فقط به درد بنایی می‌خوره. در ضمن ما که ضحاک نیستیم.</p><br><p>دوباره خودش می‌خندد. من دارم فکر می‌کنم ضحاک چیه؟ خاله گره روسری‌اش را محکم‌تر می‌کند چون گشت ارشاد حتی توی فکر ما هم لانه دارد. بعد بلند می‌شود به مادر اشاره می‌زند که بروند توی آشپزخانه تا چایی بریزند.</p><br><p>شوهر خاله ادامه می‌دهد: بچه‌ها اگر خواستید در آینده می‌توانید مشاور مدیریت بشوید. یعنی بروید به سازمانها و شرکتهایی که خدای ناکرده توی گل مونده‌ان کمک کنید.</p><br><p>ماری شیمل می‌پرسد: مثلا چه کمکی؟ اونا خودشون مدیر و ناظم دارن.</p><br><p>شوهر خاله همانطور که قدم می‌زند و روی وایت برد اتاق ما می‌نویسد می‌گوید:</p><br><p>ناظم که نه. ولی مدیر هم یه وقتایی سردر گم میشه. میخواد یه نفر رو استخدام کنه. نمیتونه. یه وقتی می‌خواد حقوق کارمنداش رو زیاد کنه. بلیط استخر بگیره. بهشون پاداش بده.</p><p>ماری شیمل می‌گوید: یعنی شما بهش می‌گین بلیطو از کجا بخره؟</p><br><p>من بهش می‌گویم: نه خنگول. بلیط که معلومه. شوهر خاله میگن که منظورشون اینه که...</p><br><p>هر چقدر فکر می‌کنم چیزی به ذهنم نمی‌رسد. پس می‌گویم: مواظب کارمندان که از سر کار درنرن غیبت نکنن.</p><br><p>بعد خواستم مثل شوهر خاله بامزه باشم گفت: مواظبن کسی غذای همکاراش رو سرکار نخوره.</p><br><p>دیدم شوهر خاله صورتش سرخ شد. رگی که از روی چشم راستش می‌رفت بالای مغز آفتاب بگیرد، خیلی ورم کرد.</p><br><p>سالها گذشت و ما رفتیم دانشگاه و برگشتیم و شوهر خاله بازنشسته شد. تقریبا هر کسی می‌دانست که با این حس و حالش دارد توی #اسنپ کار می کند.</p><br><p>یک وقتهایی هم به ما سر می‌زد. یک روز آمد و گفت: #اسنپ بی ناموس به یک نحو نامردانه‌ای حق و حقوقم رو خورد. گریه امانش نداد. حسابی بغض داشت. مقر آمد که خاله کارت بانکی‌اش را گرفته و بیرونش انداخته است.</p><br><p>داشت توی جامعه‌ی مدیر محور و مدیر باز حل می‌شد.</p><p>گفتم: خوب شوهر خاله جان غصه نخور بیا پیش بنده. همینکه #افتخار بدی این موارد مدیریتی رو با هم گپ بزنیم کلی به دردم می‌خوره.</p><br><p>دانشکده کارآفرینی تازه به شما یاد میدهد دست خالی هستید و جز خواندن و خواندن چیزی ازتان بر نمی آید</p><br><p>دانشکده کارآفرینی تازه به شما یاد میدهد دست خالی هستید و جز خواندن و خواندن چیزی ازتان بر نمی آید</p><p>.........</p><br><p>اگر فکر میکنید این اپیزود حال کسی رو خوب میکنه و یا به دردش میخوره براش بفرستید. </p><p><br></p><hr><p style='color:grey; font-size:0.75em;'> Hosted on Acast. See <a style='color:grey;' target='_blank' rel='noopener noreferrer' href='https://acast.com/privacy'>acast.com/privacy</a> for more information.</p>]]></itunes:summary>
		</item>
		<item>
			<title>داستان عمو جان قبل از عید امسال</title>
			<itunes:title>داستان عمو جان قبل از عید امسال</itunes:title>
			<pubDate>Sun, 13 Oct 2024 19:02:34 GMT</pubDate>
			<itunes:duration>5:28</itunes:duration>
			<enclosure url="https://sphinx.acast.com/p/open/s/66faa140fdb2501b6be6d020/e/670c194bcf7ee45f9eec85af/media.mp3" length="5700497" type="audio/mpeg"/>
			<guid isPermaLink="false">670c194bcf7ee45f9eec85af</guid>
			<itunes:explicit>false</itunes:explicit>
			<link>https://t.me/fictionradio</link>
			<acast:episodeId>670c194bcf7ee45f9eec85af</acast:episodeId>
			<acast:showId>66faa140fdb2501b6be6d020</acast:showId>
			<acast:settings><![CDATA[FYjHyZbXWHZ7gmX8Pp1rmbKbhgrQiwYShz70Q9/ffXZMTtedvdcRQbP4eiLMjXzCKLPjEYLpGj+NMVKa+5C8pL4u/EOj1Vw4h5MMJYp0lCcFAe0fnxBJy/1ju4Qxy1fh8gO4DvlGA40yms2g0/hOkcrfHIopjTygHFqGwwOPKFIai4SuTvs86Lx3UYCyl6Zs2OIvds239zxe+R02B07l42mL/w46mHbSzyD+8Hrp4FkhyuoMy2fxHfmBk9TQ9QYGR1OiWhz/2sWDyVG/e5sw7FfsGGyzJ8p+NV3KalYdVCeFUAaPxYq3WmiRnCRivLfp]]></acast:settings>
			<itunes:episodeType>full</itunes:episodeType>
			<itunes:season>1</itunes:season>
			<itunes:episode>6</itunes:episode>
			<itunes:image href="https://assets.pippa.io/shows/66faa140fdb2501b6be6d020/1728846089010-d80f4263-e70a-460c-ad9c-e357f08b81e1.jpeg"/>
			<description><![CDATA[<h2><a href="https://360degree.blogsky.com/1399/12/29/post-1253/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%b9%d9%85%d9%88%d8%ac%d8%a7%d9%86-%d9%82%d8%a8%d9%84-%d8%a7%d8%b2-%d8%b9%db%8c%d8%af-%d8%a7%d9%85%d8%b3%d8%a7%d9%84" rel="noopener noreferrer" target="_blank"><strong>داستان عموجان قبل از عید امسال</strong></a></h2><p>عموجان شده بود موی دماغ ما. دیگر مهم نبود&nbsp;که شب لامپی را خاموش کند و یا صدای موسیقی نباشد، تا راحت بخوابد. حالا بهتر نشده بود، بدتر شده بود. به بوی مانده‌ی ماکارونی گیر می‌داد. خودش یا غذا نمی‌خورد و یا خوردنش جوجه و کوبیده بود. اینطوری موقع خواب آنقدر راحت می‌رفت آن دنیا که از دهان نیمه بازش می‌شد هفت پادشاه را آورد این دنیا. به هرحال آمده بود یک سری از کارهای توی ایرانش را راست و ریس کند و بعد برگردد آلمان دکترایش را تمام کند. برای همین در همه‌ی اطوار و عاداتش شیک بود. اینجا هم با مدیر کل‌های همایشها و مشاورین املاک بلند پایه و دکترهای متخصص می‌پرید و همش تا دیر وقت بیرون بود.&nbsp;</p><p>عمو جان اینجا توی همین پارک گردیهایش که یکهو دل رحیمش او را کشانده بود روی نیمکت سرد و فلزی پارک، با یک جوانی آشنا شد. یکی دو شب هم این بابا را آورده بود خانه مان. پسر خوبی بود ولی اصلا اینقدر به عموجان مربوط بود که عموجان به نیمکت پارک. عمو جان می‌گوید من آدم پولداری نیستم ولی از وقتی یک تصادف وحشتناک داشتم تصمیم گرفتم ماشین شاسی بلند سوار شوم. برایش هم برنامه‌ریزی کردم و به دست آوردم. اصلا شرکت و دفتر دستکم را هم همینطوری سوار کردم.&nbsp;</p><p>احساس می‌کردم از یک جور ایمان شدید پیروی می‌کند. چیزی که من حداقل به خاطر اینکه جوانتر بودم نداشتم. شاید هم اصراری نداشتم به آن زودی پیر شوم. فکر می‌کردم عمو جان امروز را از دهان یک افعی بزرگ نجات یافته و همین‌طور چروک خورده آمده و خوابیده است. هر طوری بود من دوست نداشتم به این زودی بروم دنبال زندگی به همان شکل جنگیدن با مارها و افعی‌ها. نشستم و کمی از کتابم خواندم. یک لیوان درست و حسابی چای را هم سر کشیدم. سرد شده بود. همیشه برایم از عشقهای زیادی که در زندگی تجربه کرده بود می‌گفت. گاهی هم گوشه‌هایی ازش می‌دیدم. تلفن زدنها. حتی یک بار دختری هم سن وسال من که می‌گفت دانشجوی عکاسی است را آورده بود خانه. زمستان بود. دختر روی پای خودش بند نبود. مثل اینکه یک ماهی سفید درست و حسابی به تور انداخته باشد. یک بسته شکلات بی معنی هم آورده بود به چه بزرگی. مثل یک جور قبرستان شکلات که جدا جدا و با تشخص کنار هم دفن شده باشند. اول صنایع چوب خوانده بود. حالا هم رفته بود برای در رفتن از خانه قاطی تیمهای هلال احمر و توی اردویشان آمده بود تهران. واقعا دوست نداشتم جاده‌ی عشقم توی سن عمو جان کاملا اینطوری بدون دست انداز و صاف برود ته خط. شاید دو روز پیش او را تلفنی پیدا کرده بود. حالا هم ته جاده&nbsp;رسیده بودند به اولین دیزی سرای رنگ و رو رفته‌ای که هر چند سال یکبار ممکن است نایلونهای دور تختها را عوض می‌کنند. واقعا داشتم به خاطر این سلیقه‌اش کفری می‌شدم ولی سعی کردم حواسم به کتابم باشد. اصلا تصمیم گرفتم آن شب و نه شبهای دیگر نه به جای عمو جان باشم و نه جای خودم. بلند شوم بروم پشت بام و از آنجا از میان شیشه‌های سقف نگاه کنم ببینم چه داستانی دارد&nbsp;اتفاق می‌افتد.&nbsp;</p><p>مادر بزرگ ولی همیشه داشت این یکی یعنی آخرین بچه‌اش را نصیحت می‌کرد. اما چه فایده. عمو یکبار عصر عید قربان در حالی که هنوز کمی شنگول بود گفت: اینا مال دوره‌ی قدیمن. اون موقع باید روی تلویزیون و طاقچه و دیگ و داریه و حتی چراغ خوراک پزی هم روکش می‌کشیدن. یادم هست یکبار دیگر موقع پوست کندن یک خیار چاق بود که گفت: الان دنیا دنیای مصرفه. برای همین هیچ چیز دوبار اتفاق نمی‌افته. من هم نمی‌تونم بگم خوب این یکی رو باس تا آخر عمر باهاش سر کنم. بعد خندید. برایم جالب بود که سلیقه‌ی خیار خوردنش هم مثل دختر پیدا کردنش بود. دخترهای کد بانو، تر و فرز و چاق.&nbsp;</p><p>عمو به چیزی رحم نکرد تا اینکه روزگار هم انگار روی شبکه ی معارف تنظیم شده باشد، تقاصش را گرفت. کائنات با یک درجه تخفیف نسب به استفین هاوکینگ، اورا به خاطر نقرص شدید، ویلچر نشین کرد. به علاوه سرطان پیشرفته‌ی پروستات دخلش را درآورد. طوری شد که می‌شد ته کتاب درسی هدیه‌های آسمانی، ازش یاد شود.&nbsp;</p><br><p>اگر فکر میکنید این اپیزود حال کسی رو خوب میکنه و یا به دردش میخوره براش بفرستید. </p><p><br></p><hr><p style='color:grey; font-size:0.75em;'> Hosted on Acast. See <a style='color:grey;' target='_blank' rel='noopener noreferrer' href='https://acast.com/privacy'>acast.com/privacy</a> for more information.</p>]]></description>
			<itunes:summary><![CDATA[<h2><a href="https://360degree.blogsky.com/1399/12/29/post-1253/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%b9%d9%85%d9%88%d8%ac%d8%a7%d9%86-%d9%82%d8%a8%d9%84-%d8%a7%d8%b2-%d8%b9%db%8c%d8%af-%d8%a7%d9%85%d8%b3%d8%a7%d9%84" rel="noopener noreferrer" target="_blank"><strong>داستان عموجان قبل از عید امسال</strong></a></h2><p>عموجان شده بود موی دماغ ما. دیگر مهم نبود&nbsp;که شب لامپی را خاموش کند و یا صدای موسیقی نباشد، تا راحت بخوابد. حالا بهتر نشده بود، بدتر شده بود. به بوی مانده‌ی ماکارونی گیر می‌داد. خودش یا غذا نمی‌خورد و یا خوردنش جوجه و کوبیده بود. اینطوری موقع خواب آنقدر راحت می‌رفت آن دنیا که از دهان نیمه بازش می‌شد هفت پادشاه را آورد این دنیا. به هرحال آمده بود یک سری از کارهای توی ایرانش را راست و ریس کند و بعد برگردد آلمان دکترایش را تمام کند. برای همین در همه‌ی اطوار و عاداتش شیک بود. اینجا هم با مدیر کل‌های همایشها و مشاورین املاک بلند پایه و دکترهای متخصص می‌پرید و همش تا دیر وقت بیرون بود.&nbsp;</p><p>عمو جان اینجا توی همین پارک گردیهایش که یکهو دل رحیمش او را کشانده بود روی نیمکت سرد و فلزی پارک، با یک جوانی آشنا شد. یکی دو شب هم این بابا را آورده بود خانه مان. پسر خوبی بود ولی اصلا اینقدر به عموجان مربوط بود که عموجان به نیمکت پارک. عمو جان می‌گوید من آدم پولداری نیستم ولی از وقتی یک تصادف وحشتناک داشتم تصمیم گرفتم ماشین شاسی بلند سوار شوم. برایش هم برنامه‌ریزی کردم و به دست آوردم. اصلا شرکت و دفتر دستکم را هم همینطوری سوار کردم.&nbsp;</p><p>احساس می‌کردم از یک جور ایمان شدید پیروی می‌کند. چیزی که من حداقل به خاطر اینکه جوانتر بودم نداشتم. شاید هم اصراری نداشتم به آن زودی پیر شوم. فکر می‌کردم عمو جان امروز را از دهان یک افعی بزرگ نجات یافته و همین‌طور چروک خورده آمده و خوابیده است. هر طوری بود من دوست نداشتم به این زودی بروم دنبال زندگی به همان شکل جنگیدن با مارها و افعی‌ها. نشستم و کمی از کتابم خواندم. یک لیوان درست و حسابی چای را هم سر کشیدم. سرد شده بود. همیشه برایم از عشقهای زیادی که در زندگی تجربه کرده بود می‌گفت. گاهی هم گوشه‌هایی ازش می‌دیدم. تلفن زدنها. حتی یک بار دختری هم سن وسال من که می‌گفت دانشجوی عکاسی است را آورده بود خانه. زمستان بود. دختر روی پای خودش بند نبود. مثل اینکه یک ماهی سفید درست و حسابی به تور انداخته باشد. یک بسته شکلات بی معنی هم آورده بود به چه بزرگی. مثل یک جور قبرستان شکلات که جدا جدا و با تشخص کنار هم دفن شده باشند. اول صنایع چوب خوانده بود. حالا هم رفته بود برای در رفتن از خانه قاطی تیمهای هلال احمر و توی اردویشان آمده بود تهران. واقعا دوست نداشتم جاده‌ی عشقم توی سن عمو جان کاملا اینطوری بدون دست انداز و صاف برود ته خط. شاید دو روز پیش او را تلفنی پیدا کرده بود. حالا هم ته جاده&nbsp;رسیده بودند به اولین دیزی سرای رنگ و رو رفته‌ای که هر چند سال یکبار ممکن است نایلونهای دور تختها را عوض می‌کنند. واقعا داشتم به خاطر این سلیقه‌اش کفری می‌شدم ولی سعی کردم حواسم به کتابم باشد. اصلا تصمیم گرفتم آن شب و نه شبهای دیگر نه به جای عمو جان باشم و نه جای خودم. بلند شوم بروم پشت بام و از آنجا از میان شیشه‌های سقف نگاه کنم ببینم چه داستانی دارد&nbsp;اتفاق می‌افتد.&nbsp;</p><p>مادر بزرگ ولی همیشه داشت این یکی یعنی آخرین بچه‌اش را نصیحت می‌کرد. اما چه فایده. عمو یکبار عصر عید قربان در حالی که هنوز کمی شنگول بود گفت: اینا مال دوره‌ی قدیمن. اون موقع باید روی تلویزیون و طاقچه و دیگ و داریه و حتی چراغ خوراک پزی هم روکش می‌کشیدن. یادم هست یکبار دیگر موقع پوست کندن یک خیار چاق بود که گفت: الان دنیا دنیای مصرفه. برای همین هیچ چیز دوبار اتفاق نمی‌افته. من هم نمی‌تونم بگم خوب این یکی رو باس تا آخر عمر باهاش سر کنم. بعد خندید. برایم جالب بود که سلیقه‌ی خیار خوردنش هم مثل دختر پیدا کردنش بود. دخترهای کد بانو، تر و فرز و چاق.&nbsp;</p><p>عمو به چیزی رحم نکرد تا اینکه روزگار هم انگار روی شبکه ی معارف تنظیم شده باشد، تقاصش را گرفت. کائنات با یک درجه تخفیف نسب به استفین هاوکینگ، اورا به خاطر نقرص شدید، ویلچر نشین کرد. به علاوه سرطان پیشرفته‌ی پروستات دخلش را درآورد. طوری شد که می‌شد ته کتاب درسی هدیه‌های آسمانی، ازش یاد شود.&nbsp;</p><br><p>اگر فکر میکنید این اپیزود حال کسی رو خوب میکنه و یا به دردش میخوره براش بفرستید. </p><p><br></p><hr><p style='color:grey; font-size:0.75em;'> Hosted on Acast. See <a style='color:grey;' target='_blank' rel='noopener noreferrer' href='https://acast.com/privacy'>acast.com/privacy</a> for more information.</p>]]></itunes:summary>
		</item>
		<item>
			<title>داستان پنجاه تومانی - عمار پورصادق</title>
			<itunes:title>داستان پنجاه تومانی - عمار پورصادق</itunes:title>
			<pubDate>Sun, 13 Oct 2024 18:57:24 GMT</pubDate>
			<itunes:duration>52:51</itunes:duration>
			<enclosure url="https://sphinx.acast.com/p/open/s/66faa140fdb2501b6be6d020/e/670c18154973799246938324/media.mp3" length="53907759" type="audio/mpeg"/>
			<guid isPermaLink="false">670c18154973799246938324</guid>
			<itunes:explicit>false</itunes:explicit>
			<link>https://t.me/fictionradio</link>
			<acast:episodeId>670c18154973799246938324</acast:episodeId>
			<acast:showId>66faa140fdb2501b6be6d020</acast:showId>
			<acast:settings><![CDATA[FYjHyZbXWHZ7gmX8Pp1rmbKbhgrQiwYShz70Q9/ffXZMTtedvdcRQbP4eiLMjXzCKLPjEYLpGj+NMVKa+5C8pL4u/EOj1Vw4h5MMJYp0lCcFAe0fnxBJy/1ju4Qxy1fh8gO4DvlGA40yms2g0/hOkcrfHIopjTygHFqGwwOPKFIai4SuTvs86Lx3UYCyl6Zs2OIvds239zxe+R02B07l42mL/w46mHbSzyD+8Hrp4FnkgfukGVPy7Oa7qD1qbi1zvPSAkpqY8YigUvDSESV568mHu90gFXgowstO6ik4IRSEbpntPm8ZglWgsI2f7hj8]]></acast:settings>
			<itunes:episodeType>full</itunes:episodeType>
			<itunes:season>1</itunes:season>
			<itunes:episode>5</itunes:episode>
			<itunes:image href="https://assets.pippa.io/shows/66faa140fdb2501b6be6d020/1728845689099-bedabe35-08a9-4cad-87e9-fb99ca9f05df.jpeg"/>
			<description><![CDATA[<p><br></p><p>داستان 50 تومانی - عمار پورصادق -رادیو فیکشن- داستان دو برادر نوجوان که پدرشان استاد دانشگاه تهران است. مادرشان انگار دارد جدا میشود یا شده است.&nbsp;</p><br><p>✅ لایک و کامنت و سابسکرایب کردن کانال یادتون نره  💖 </p><br><p>رادیو فیکشن&nbsp;یک پادکست کمدی فلسفی روانشناسی جامعه‌شناسی اجتماعی تاریخی جغرافیایی ادبیاتی نجومی، بین سیاره‌ای، آموزشی، جنسی، جسمی، روحی، و حتی پرورشی است. وقتی یک #داستان_کوتاه را میخوانید یا میشنوید آدم علافی نیستید که خدای ناکرده از فیزیک، شیمی، زیست‌شناسی، ریاضیات، نجوم، جامعه‌شناسی، روان‌شناسی، انسان‌شناسی، باستان‌شناسی، تاریخ، جغرافیا، فلسفه، هنر، اقتصاد، مدیریت، حقوق، علوم سیاسی، علوم کامپیوتر، مهندسی برق، مهندسی مکانیک، مهندسی عمران، مهندسی شیمی، مهندسی مواد، مهندسی صنایع، پزشکی، داروسازی، دامپزشکی، پرستاری، دندانپزشکی، فیزیوتراپی، بهداشت عمومی، کشاورزی، جنگل‌داری، محیط‌زیست، تغذیه، زبان‌شناسی، ادبیات، مطالعات فرهنگی، تعلیم و تربیت، ارتباطات، روزنامه‌نگاری، تئاتر، موسیقی، نقاشی، معماری، طراحی صنعتی، طراحی مد، سینما، روان‌شناسی بالینی، روان‌درمانی، روان‌شناسی صنعتی، روان‌شناسی اجتماعی، عصب‌شناسی، بیوشیمی، ژنتیک، بیوتکنولوژی، هوافضا، رباتیک، نانوتکنولوژی، هوش مصنوعی، واقعیت مجازی، سایبرنتیک، اطلاعات و کتابداری، جغرافیای انسانی، جغرافیای فیزیکی، بوم‌شناسی، زمین‌شناسی، اقیانوس‌شناسی، هواشناسی، اقلیم‌شناسی، علم مواد، اقتصاد خرد، اقتصاد کلان، علوم مالی، بانکداری، بیمه، مدیریت منابع انسانی، مدیریت استراتژیک، بازرگانی بین‌المللی، بازاریابی، بهره‌وری و کارایی، اخلاق کسب‌وکار، کارآفرینی، تئوری سازمان، تصمیم‌گیری، سیستم‌های اطلاعات مدیریت، مدیریت عملیات، حقوق بشر، حقوق بین‌الملل، حقوق تجاری، حقوق کیفری، حقوق مدنی، تئولوژی، مطالعات اسلامی، مطالعات دینی، بحران‌شناسی، توسعه‌شناسی، مطالعات امنیتی، مطالعات اروپا، مطالعات آسیا، مطالعات آفریقا سر در نمی آورید. بلکه دنبال یک تجربه ی زندگی  تقطیر شده و ناب بر اساس واقعیت هستید.</p><p>اگر فکر میکنید این اپیزود حال کسی رو خوب میکنه و یا به دردش میخوره براش بفرستید. </p><p><br></p><hr><p style='color:grey; font-size:0.75em;'> Hosted on Acast. See <a style='color:grey;' target='_blank' rel='noopener noreferrer' href='https://acast.com/privacy'>acast.com/privacy</a> for more information.</p>]]></description>
			<itunes:summary><![CDATA[<p><br></p><p>داستان 50 تومانی - عمار پورصادق -رادیو فیکشن- داستان دو برادر نوجوان که پدرشان استاد دانشگاه تهران است. مادرشان انگار دارد جدا میشود یا شده است.&nbsp;</p><br><p>✅ لایک و کامنت و سابسکرایب کردن کانال یادتون نره  💖 </p><br><p>رادیو فیکشن&nbsp;یک پادکست کمدی فلسفی روانشناسی جامعه‌شناسی اجتماعی تاریخی جغرافیایی ادبیاتی نجومی، بین سیاره‌ای، آموزشی، جنسی، جسمی، روحی، و حتی پرورشی است. وقتی یک #داستان_کوتاه را میخوانید یا میشنوید آدم علافی نیستید که خدای ناکرده از فیزیک، شیمی، زیست‌شناسی، ریاضیات، نجوم، جامعه‌شناسی، روان‌شناسی، انسان‌شناسی، باستان‌شناسی، تاریخ، جغرافیا، فلسفه، هنر، اقتصاد، مدیریت، حقوق، علوم سیاسی، علوم کامپیوتر، مهندسی برق، مهندسی مکانیک، مهندسی عمران، مهندسی شیمی، مهندسی مواد، مهندسی صنایع، پزشکی، داروسازی، دامپزشکی، پرستاری، دندانپزشکی، فیزیوتراپی، بهداشت عمومی، کشاورزی، جنگل‌داری، محیط‌زیست، تغذیه، زبان‌شناسی، ادبیات، مطالعات فرهنگی، تعلیم و تربیت، ارتباطات، روزنامه‌نگاری، تئاتر، موسیقی، نقاشی، معماری، طراحی صنعتی، طراحی مد، سینما، روان‌شناسی بالینی، روان‌درمانی، روان‌شناسی صنعتی، روان‌شناسی اجتماعی، عصب‌شناسی، بیوشیمی، ژنتیک، بیوتکنولوژی، هوافضا، رباتیک، نانوتکنولوژی، هوش مصنوعی، واقعیت مجازی، سایبرنتیک، اطلاعات و کتابداری، جغرافیای انسانی، جغرافیای فیزیکی، بوم‌شناسی، زمین‌شناسی، اقیانوس‌شناسی، هواشناسی، اقلیم‌شناسی، علم مواد، اقتصاد خرد، اقتصاد کلان، علوم مالی، بانکداری، بیمه، مدیریت منابع انسانی، مدیریت استراتژیک، بازرگانی بین‌المللی، بازاریابی، بهره‌وری و کارایی، اخلاق کسب‌وکار، کارآفرینی، تئوری سازمان، تصمیم‌گیری، سیستم‌های اطلاعات مدیریت، مدیریت عملیات، حقوق بشر، حقوق بین‌الملل، حقوق تجاری، حقوق کیفری، حقوق مدنی، تئولوژی، مطالعات اسلامی، مطالعات دینی، بحران‌شناسی، توسعه‌شناسی، مطالعات امنیتی، مطالعات اروپا، مطالعات آسیا، مطالعات آفریقا سر در نمی آورید. بلکه دنبال یک تجربه ی زندگی  تقطیر شده و ناب بر اساس واقعیت هستید.</p><p>اگر فکر میکنید این اپیزود حال کسی رو خوب میکنه و یا به دردش میخوره براش بفرستید. </p><p><br></p><hr><p style='color:grey; font-size:0.75em;'> Hosted on Acast. See <a style='color:grey;' target='_blank' rel='noopener noreferrer' href='https://acast.com/privacy'>acast.com/privacy</a> for more information.</p>]]></itunes:summary>
		</item>
		<item>
			<title>داستان اجاره ممنوع -عمار پورصادق</title>
			<itunes:title>داستان اجاره ممنوع -عمار پورصادق</itunes:title>
			<pubDate>Sun, 13 Oct 2024 18:48:31 GMT</pubDate>
			<itunes:duration>43:26</itunes:duration>
			<enclosure url="https://sphinx.acast.com/p/open/s/66faa140fdb2501b6be6d020/e/670c1600092cc240980ab3c2/media.mp3" length="49930013" type="audio/mpeg"/>
			<guid isPermaLink="false">670c1600092cc240980ab3c2</guid>
			<itunes:explicit>false</itunes:explicit>
			<link>https://t.me/fictionradio</link>
			<acast:episodeId>670c1600092cc240980ab3c2</acast:episodeId>
			<acast:showId>66faa140fdb2501b6be6d020</acast:showId>
			<acast:settings><![CDATA[FYjHyZbXWHZ7gmX8Pp1rmbKbhgrQiwYShz70Q9/ffXZMTtedvdcRQbP4eiLMjXzCKLPjEYLpGj+NMVKa+5C8pL4u/EOj1Vw4h5MMJYp0lCcFAe0fnxBJy/1ju4Qxy1fh8gO4DvlGA40yms2g0/hOkcrfHIopjTygHFqGwwOPKFIai4SuTvs86Lx3UYCyl6Zs2OIvds239zxe+R02B07l42mL/w46mHbSzyD+8Hrp4Fk1QleGNh2ZbMM0FS46SFgU1qlLFUoD5gS3e9k2CSxbjB4GzaeHHWmZ81sK2Iv1mfReRgL6I0DK7GoYy2FwhG3P]]></acast:settings>
			<itunes:episodeType>full</itunes:episodeType>
			<itunes:season>1</itunes:season>
			<itunes:episode>4</itunes:episode>
			<itunes:image href="https://assets.pippa.io/shows/66faa140fdb2501b6be6d020/1728845266078-80172121-3aab-47b4-a487-b791096144ab.jpeg"/>
			<description><![CDATA[<p><br></p><p>داستان اجاره ممنوع - عمار پورصادق -رادیو فیکشن - داستان مبتلا به خیلی از ما در بخشهای بزرگی از زندگیست که به تنهایی خو کرده اند. این یک داستان آپارتمانی دیگر مانند بقیه نیست.</p><br><p>**پادکست "رادیو فیکشن" — سفر به دنیای داستان‌ها و اندیشه‌ها**</p><p>سلام به همه شما عزیزان، خوش آمدید به پادکست "رادیو فیکشن"، جایی که داستان‌ها به زندگی‌مان رنگ و بوی تازه‌ای می‌دهند. این پادکست با هدف تولید و ارائه داستان‌هایی تهیه شده که حال ما را خوب کند و ما را در مسیر شادی و خلاقیت هدایت کند.&nbsp;</p><p>در "رادیو فیکشن"، شما با دنیایی از داستان‌های کمدی، فلسفی، روانشناسانه، جامعه‌شناسی و حتی تاریخی و جغرافیایی مواجه خواهید شد. ما به شما نگاهی به دنیای ادبیات بین سیاره‌ای، پروژه‌های آموزشی و تجربه‌های انسانی ارائه می‌دهیم. اینجا جایی است که می‌توانید از تمامی جنبه‌های زندگی و علم بهره‌مند شوید و خود را در دریای خلاقیت و اندیشه غرق کنید.</p><p>ما خود را به عنوان یکی از بهترین پادکست‌های فارسی دنیا می‌شناسیم، البته بعد از آن پادکست‌های محبوب و با کیفیتی که همه ما می‌شناسیم. ما نه تنها به ارائه داستان و محتواهای جذاب می‌پردازیم، بلکه به این می‌اندیشیم که چگونه می‌توانیم با هنرمندان و نویسندگان بزرگ تاریخ از جمله داستایفسکی، چخوف، تولستوی و دیگران، ارتباط برقرار کنیم.</p><p>تجربه‌ ما در "رادیو فیکشن"، فراتر از گوش دادن به یک داستان است؛ اینجا شما می‌توانید در دل مفاهیم عمیق و طنزهای شیرین غرق شوید و از دریچه‌ای نو به دنیای پر رمز و راز اندیشه‌ها نگاه کنید.&nbsp;</p><p>با ما همراه شوید و تجربه‌ای نو از داستان‌ها، موسیقی، کتاب‌ها و فلسفه داشته باشید. بیایید با هم بخندیم، بیندیشیم و به سفر به دنیای بی‌پایان داستان‌ها بپردازیم!</p><p>پس بی‌صبرانه منتظریم تا شما را در دنیای جادویی "رادیو فیکشن" ببینیم. آوای ما همانند موزیک یک پیانو در دل شب، منتهی به آرامش و شادی است. بیایید با هم قدم به این سفر بگذاریم!</p><p>فئودور داستایفسکی - آنتون چخوف - لئو تولستوی - رومن گاری - میخائیل بولگاکف - گابریل گارسیا مارکز - چارلی چاپلین - ریچارد براتیگان - هاینریش بل - جنایت و مکافات - برادران کارامازوف - فردریش نیچه - آرتور شوپنهاور - ولادمیر ناباکوف - داستایوفسکی - بالزاک پوشکین - آلن دوباتن</p><br><p>اگر فکر میکنید این اپیزود حال کسی رو خوب میکنه و یا به دردش میخوره براش بفرستید. </p><p><br></p><hr><p style='color:grey; font-size:0.75em;'> Hosted on Acast. See <a style='color:grey;' target='_blank' rel='noopener noreferrer' href='https://acast.com/privacy'>acast.com/privacy</a> for more information.</p>]]></description>
			<itunes:summary><![CDATA[<p><br></p><p>داستان اجاره ممنوع - عمار پورصادق -رادیو فیکشن - داستان مبتلا به خیلی از ما در بخشهای بزرگی از زندگیست که به تنهایی خو کرده اند. این یک داستان آپارتمانی دیگر مانند بقیه نیست.</p><br><p>**پادکست "رادیو فیکشن" — سفر به دنیای داستان‌ها و اندیشه‌ها**</p><p>سلام به همه شما عزیزان، خوش آمدید به پادکست "رادیو فیکشن"، جایی که داستان‌ها به زندگی‌مان رنگ و بوی تازه‌ای می‌دهند. این پادکست با هدف تولید و ارائه داستان‌هایی تهیه شده که حال ما را خوب کند و ما را در مسیر شادی و خلاقیت هدایت کند.&nbsp;</p><p>در "رادیو فیکشن"، شما با دنیایی از داستان‌های کمدی، فلسفی، روانشناسانه، جامعه‌شناسی و حتی تاریخی و جغرافیایی مواجه خواهید شد. ما به شما نگاهی به دنیای ادبیات بین سیاره‌ای، پروژه‌های آموزشی و تجربه‌های انسانی ارائه می‌دهیم. اینجا جایی است که می‌توانید از تمامی جنبه‌های زندگی و علم بهره‌مند شوید و خود را در دریای خلاقیت و اندیشه غرق کنید.</p><p>ما خود را به عنوان یکی از بهترین پادکست‌های فارسی دنیا می‌شناسیم، البته بعد از آن پادکست‌های محبوب و با کیفیتی که همه ما می‌شناسیم. ما نه تنها به ارائه داستان و محتواهای جذاب می‌پردازیم، بلکه به این می‌اندیشیم که چگونه می‌توانیم با هنرمندان و نویسندگان بزرگ تاریخ از جمله داستایفسکی، چخوف، تولستوی و دیگران، ارتباط برقرار کنیم.</p><p>تجربه‌ ما در "رادیو فیکشن"، فراتر از گوش دادن به یک داستان است؛ اینجا شما می‌توانید در دل مفاهیم عمیق و طنزهای شیرین غرق شوید و از دریچه‌ای نو به دنیای پر رمز و راز اندیشه‌ها نگاه کنید.&nbsp;</p><p>با ما همراه شوید و تجربه‌ای نو از داستان‌ها، موسیقی، کتاب‌ها و فلسفه داشته باشید. بیایید با هم بخندیم، بیندیشیم و به سفر به دنیای بی‌پایان داستان‌ها بپردازیم!</p><p>پس بی‌صبرانه منتظریم تا شما را در دنیای جادویی "رادیو فیکشن" ببینیم. آوای ما همانند موزیک یک پیانو در دل شب، منتهی به آرامش و شادی است. بیایید با هم قدم به این سفر بگذاریم!</p><p>فئودور داستایفسکی - آنتون چخوف - لئو تولستوی - رومن گاری - میخائیل بولگاکف - گابریل گارسیا مارکز - چارلی چاپلین - ریچارد براتیگان - هاینریش بل - جنایت و مکافات - برادران کارامازوف - فردریش نیچه - آرتور شوپنهاور - ولادمیر ناباکوف - داستایوفسکی - بالزاک پوشکین - آلن دوباتن</p><br><p>اگر فکر میکنید این اپیزود حال کسی رو خوب میکنه و یا به دردش میخوره براش بفرستید. </p><p><br></p><hr><p style='color:grey; font-size:0.75em;'> Hosted on Acast. See <a style='color:grey;' target='_blank' rel='noopener noreferrer' href='https://acast.com/privacy'>acast.com/privacy</a> for more information.</p>]]></itunes:summary>
		</item>
		<item>
			<title>داستان افتادگیهایت را دوست دارم-عمار پورصادق</title>
			<itunes:title>داستان افتادگیهایت را دوست دارم-عمار پورصادق</itunes:title>
			<pubDate>Sun, 13 Oct 2024 18:46:09 GMT</pubDate>
			<itunes:duration>49:21</itunes:duration>
			<enclosure url="https://sphinx.acast.com/p/open/s/66faa140fdb2501b6be6d020/e/670c1572df4dd6f8962fee52/media.mp3" length="48937152" type="audio/mpeg"/>
			<guid isPermaLink="false">670c1572df4dd6f8962fee52</guid>
			<itunes:explicit>false</itunes:explicit>
			<link>https://t.me/fictionradio</link>
			<acast:episodeId>670c1572df4dd6f8962fee52</acast:episodeId>
			<acast:showId>66faa140fdb2501b6be6d020</acast:showId>
			<acast:settings><![CDATA[FYjHyZbXWHZ7gmX8Pp1rmbKbhgrQiwYShz70Q9/ffXZMTtedvdcRQbP4eiLMjXzCKLPjEYLpGj+NMVKa+5C8pL4u/EOj1Vw4h5MMJYp0lCcFAe0fnxBJy/1ju4Qxy1fh8gO4DvlGA40yms2g0/hOkcrfHIopjTygHFqGwwOPKFIai4SuTvs86Lx3UYCyl6Zs2OIvds239zxe+R02B07l42mL/w46mHbSzyD+8Hrp4FnRyVxRK5ipaCVKpCXsOt7T/jEW6mbQ3N4HOIqv/Sr1nmJ8rG4TnfdUxEmqJpnAWQ9LxuoeXRoWchbFtx45fRwr]]></acast:settings>
			<itunes:episodeType>full</itunes:episodeType>
			<itunes:season>1</itunes:season>
			<itunes:episode>3</itunes:episode>
			<itunes:image href="https://assets.pippa.io/shows/66faa140fdb2501b6be6d020/1728845115247-d1acfdc2-052b-4a48-9792-cc4d25428925.jpeg"/>
			<description><![CDATA[<p><br></p><br><p>داستان افتادگیهایت را دوست دارم - رادیو فیکشن - عمار پورصادق - داستانی در تقابل فضاهای مهندسی و علوم انسانی در دانشگاه- داستان یک شرکت نرم افزاری و یک موسسه ی فرهنگی و آموزشگاه صنعت هوانوردی که توی یک دفتر اتفاق می افتد</p><br><p>مدیریت شرکت و شرکت داری در 30 سال اخیر کار بسیار سختی است. چالشهای آدمها در مدیریت مجموعه ها واقعا شنیدنی و تجربه های آنها دیدنی است</p><br><p>✅ لایک و کامنت و سابسکرایب کردن کانال یادتون نره  💖 </p><br><p>رادیو فیکشن&nbsp;یک پادکست کمدی فلسفی روانشناسی جامعه‌شناسی اجتماعی تاریخی جغرافیایی ادبیاتی نجومی، بین سیاره‌ای، آموزشی، جنسی، جسمی، روحی، و حتی پرورشی است. وقتی یک #داستان_کوتاه را میخوانید یا میشنوید آدم علافی نیستید که خدای ناکرده از فیزیک، شیمی، زیست‌شناسی، ریاضیات، نجوم، جامعه‌شناسی، روان‌شناسی، انسان‌شناسی، باستان‌شناسی، تاریخ، جغرافیا، فلسفه، هنر، اقتصاد، مدیریت، حقوق، علوم سیاسی، علوم کامپیوتر، مهندسی برق، مهندسی مکانیک، مهندسی عمران، مهندسی شیمی، مهندسی مواد، مهندسی صنایع، پزشکی، داروسازی، دامپزشکی، پرستاری، دندانپزشکی، فیزیوتراپی، بهداشت عمومی، کشاورزی، جنگل‌داری، محیط‌زیست، تغذیه، زبان‌شناسی، ادبیات، مطالعات فرهنگی، تعلیم و تربیت، ارتباطات، روزنامه‌نگاری، تئاتر، موسیقی، نقاشی، معماری، طراحی صنعتی، طراحی مد، سینما، روان‌شناسی بالینی، روان‌درمانی، روان‌شناسی صنعتی، روان‌شناسی اجتماعی، عصب‌شناسی، بیوشیمی، ژنتیک، بیوتکنولوژی، هوافضا، رباتیک، نانوتکنولوژی، هوش مصنوعی، واقعیت مجازی، سایبرنتیک، اطلاعات و کتابداری، جغرافیای انسانی، جغرافیای فیزیکی، بوم‌شناسی، زمین‌شناسی، اقیانوس‌شناسی، هواشناسی، اقلیم‌شناسی، علم مواد، اقتصاد خرد، اقتصاد کلان، علوم مالی، بانکداری، بیمه، مدیریت منابع انسانی، مدیریت استراتژیک، بازرگانی بین‌المللی، بازاریابی، بهره‌وری و کارایی، اخلاق کسب‌وکار، کارآفرینی، تئوری سازمان، تصمیم‌گیری، سیستم‌های اطلاعات مدیریت، مدیریت عملیات، حقوق بشر، حقوق بین‌الملل، حقوق تجاری، حقوق کیفری، حقوق مدنی، تئولوژی، مطالعات اسلامی، مطالعات دینی، بحران‌شناسی، توسعه‌شناسی، مطالعات امنیتی، مطالعات اروپا، مطالعات آسیا، مطالعات آفریقا سر در نمی آورید. بلکه دنبال یک تجربه ی زندگی  تقطیر شده و ناب بر اساس واقعیت هستید.</p><p>اگر فکر میکنید این اپیزود حال کسی رو خوب میکنه و یا به دردش میخوره براش بفرستید. </p><p><br></p><hr><p style='color:grey; font-size:0.75em;'> Hosted on Acast. See <a style='color:grey;' target='_blank' rel='noopener noreferrer' href='https://acast.com/privacy'>acast.com/privacy</a> for more information.</p>]]></description>
			<itunes:summary><![CDATA[<p><br></p><br><p>داستان افتادگیهایت را دوست دارم - رادیو فیکشن - عمار پورصادق - داستانی در تقابل فضاهای مهندسی و علوم انسانی در دانشگاه- داستان یک شرکت نرم افزاری و یک موسسه ی فرهنگی و آموزشگاه صنعت هوانوردی که توی یک دفتر اتفاق می افتد</p><br><p>مدیریت شرکت و شرکت داری در 30 سال اخیر کار بسیار سختی است. چالشهای آدمها در مدیریت مجموعه ها واقعا شنیدنی و تجربه های آنها دیدنی است</p><br><p>✅ لایک و کامنت و سابسکرایب کردن کانال یادتون نره  💖 </p><br><p>رادیو فیکشن&nbsp;یک پادکست کمدی فلسفی روانشناسی جامعه‌شناسی اجتماعی تاریخی جغرافیایی ادبیاتی نجومی، بین سیاره‌ای، آموزشی، جنسی، جسمی، روحی، و حتی پرورشی است. وقتی یک #داستان_کوتاه را میخوانید یا میشنوید آدم علافی نیستید که خدای ناکرده از فیزیک، شیمی، زیست‌شناسی، ریاضیات، نجوم، جامعه‌شناسی، روان‌شناسی، انسان‌شناسی، باستان‌شناسی، تاریخ، جغرافیا، فلسفه، هنر، اقتصاد، مدیریت، حقوق، علوم سیاسی، علوم کامپیوتر، مهندسی برق، مهندسی مکانیک، مهندسی عمران، مهندسی شیمی، مهندسی مواد، مهندسی صنایع، پزشکی، داروسازی، دامپزشکی، پرستاری، دندانپزشکی، فیزیوتراپی، بهداشت عمومی، کشاورزی، جنگل‌داری، محیط‌زیست، تغذیه، زبان‌شناسی، ادبیات، مطالعات فرهنگی، تعلیم و تربیت، ارتباطات، روزنامه‌نگاری، تئاتر، موسیقی، نقاشی، معماری، طراحی صنعتی، طراحی مد، سینما، روان‌شناسی بالینی، روان‌درمانی، روان‌شناسی صنعتی، روان‌شناسی اجتماعی، عصب‌شناسی، بیوشیمی، ژنتیک، بیوتکنولوژی، هوافضا، رباتیک، نانوتکنولوژی، هوش مصنوعی، واقعیت مجازی، سایبرنتیک، اطلاعات و کتابداری، جغرافیای انسانی، جغرافیای فیزیکی، بوم‌شناسی، زمین‌شناسی، اقیانوس‌شناسی، هواشناسی، اقلیم‌شناسی، علم مواد، اقتصاد خرد، اقتصاد کلان، علوم مالی، بانکداری، بیمه، مدیریت منابع انسانی، مدیریت استراتژیک، بازرگانی بین‌المللی، بازاریابی، بهره‌وری و کارایی، اخلاق کسب‌وکار، کارآفرینی، تئوری سازمان، تصمیم‌گیری، سیستم‌های اطلاعات مدیریت، مدیریت عملیات، حقوق بشر، حقوق بین‌الملل، حقوق تجاری، حقوق کیفری، حقوق مدنی، تئولوژی، مطالعات اسلامی، مطالعات دینی، بحران‌شناسی، توسعه‌شناسی، مطالعات امنیتی، مطالعات اروپا، مطالعات آسیا، مطالعات آفریقا سر در نمی آورید. بلکه دنبال یک تجربه ی زندگی  تقطیر شده و ناب بر اساس واقعیت هستید.</p><p>اگر فکر میکنید این اپیزود حال کسی رو خوب میکنه و یا به دردش میخوره براش بفرستید. </p><p><br></p><hr><p style='color:grey; font-size:0.75em;'> Hosted on Acast. See <a style='color:grey;' target='_blank' rel='noopener noreferrer' href='https://acast.com/privacy'>acast.com/privacy</a> for more information.</p>]]></itunes:summary>
		</item>
		<item>
			<title>داستان سامورایی تهران-عمار پورصادق</title>
			<itunes:title>داستان سامورایی تهران-عمار پورصادق</itunes:title>
			<pubDate>Sun, 13 Oct 2024 18:42:45 GMT</pubDate>
			<itunes:duration>31:36</itunes:duration>
			<enclosure url="https://sphinx.acast.com/p/open/s/66faa140fdb2501b6be6d020/e/670c14a660b4b2526569c61c/media.mp3" length="33336199" type="audio/mpeg"/>
			<guid isPermaLink="false">670c14a660b4b2526569c61c</guid>
			<itunes:explicit>false</itunes:explicit>
			<link>https://t.me/fictionradio</link>
			<acast:episodeId>670c14a660b4b2526569c61c</acast:episodeId>
			<acast:showId>66faa140fdb2501b6be6d020</acast:showId>
			<acast:settings><![CDATA[FYjHyZbXWHZ7gmX8Pp1rmbKbhgrQiwYShz70Q9/ffXZMTtedvdcRQbP4eiLMjXzCKLPjEYLpGj+NMVKa+5C8pL4u/EOj1Vw4h5MMJYp0lCcFAe0fnxBJy/1ju4Qxy1fh8gO4DvlGA40yms2g0/hOkcrfHIopjTygHFqGwwOPKFIai4SuTvs86Lx3UYCyl6Zs2OIvds239zxe+R02B07l42mL/w46mHbSzyD+8Hrp4FkIVez5Gsjc5P5I4NGsK7J4jrTy6oYEHu2dnwwWgRpyaJn1z+0sb2/hP8gACoEWuyZeszr2EuPQxby/YUQbWH4j]]></acast:settings>
			<itunes:episodeType>full</itunes:episodeType>
			<itunes:season>1</itunes:season>
			<itunes:episode>2</itunes:episode>
			<itunes:image href="https://assets.pippa.io/shows/66faa140fdb2501b6be6d020/1728845002916-b6fe584f-9740-4bf4-b26b-b5db91dfc417.jpeg"/>
			<description><![CDATA[<p>داستان سامورایی تهران - عمار پورصادق </p><p>یک داستان درباره ی نوجوانها و ارتباط آنها با جهان بزرگسالانرادیو فیکشن&nbsp;یک پادکست کمدی فلسفی روانشناسی جامعه‌شناسی اجتماعی تاریخی جغرافیایی ادبیاتی نجومی، بین سیاره‌ای، آموزشی، جنسی، جسمی، روحی، و حتی پرورشی است. بهترین پادکست فارسی دنیا البته بعد از رادیو دیو، چنل بی، رادیو مرز ، پاراگراف ، اسطوراخ ، ایستگاه فضایی ، هاگیر واگیر ( هاگیرواگیر )، رادیو چهرازی ، ناوکست ، واوکست ، راوکست ، رادکست ، چکش ، بی پلاس، خلاصه کتابها ، کتاب باز، فلسفیدن ، رادیو واگن ، دکتر هلاکویی ، دور دنیا ، رادیو جولون ، آهنگ سفر ، کوله پشتی ، رادیو اپرا ، کمیکولوژی ، پادکست کرن ، پرگار ، دست نوشته ها ، میرکت ، یووری ، دور دنیا ، رادیو عجایب ، کلاف ، لوگوس ، هلی تاک ، هزارسرو ، بلاکچین ، ای میوزیک ، خانه های من ، فلسفه علم ، ده صبح ، رواق ، آهنگساز ، هاب کست ، پادکست کلیدر ، احسانو ، کرن ، ملامیم ، هیرولیک ، بقچه ، نیمه شب ، گپ دایو ، سینماسلف ، صادکست ، تاریک خانه تاریخ ، هزار تو ، رادیو بندر تهران ، اپیتومی بوک ، گارسه ، سبکتو ، دیج ایمیج ، بارون ، رادیو هفت ، نوآنس ، هوپوکست ، هری پاتر ، خودکست ، هیستوری پنل ، الف ، ایستگاه فردا ، تاریکخانه ، رادیو قرمز ، بوم ، ساتوری ، گردسوز ، سیناتا ، این حکایت ، تورق ، کتابخوان ، رادیو فندق ، هشتگ زندگی ، بادیو ، لوکتو ، پاراتک ، پیوست ، ترکمنصحرای وی ، آتیشی ولی سالم ، شفاجو ، عجایب ، دایجست ، کلاف، ساگا ، راوکست، مستی و راستی ، پرچم سفید ، گیگ ، آلبوم ، رادیو دال ، رادیو کار نکن ، کرن ، سولاریس ، احسانو ، فردوسی خوانی ، مترونوم ، پرگار ، رادیو آفساید ، میرکت ، روغن حبه انگور ، دنیای تکنولوژی و پزشکی ، بی گلوتن ، نگهبان ، راندوو ، لوح سفید ، رادیو ژاپن ، رشدینو ، فول استک ، سفر محتوا ، فینتاک ، تیمچه ، استارت باکس ، ملودایو ، عامه پسند ، طنین سرو ، درخت ، نهنگ ، جعبه ، ساعت صفر ، هزار افسان ، چیروک ، طعم مهر ، گوشه ، داستان شب ، درد و دل ، مولاناخوانی ، اعتراف ، بیتمیش ، پوشه ، آن ، میم ، پاپریکا ، هیستوگرام ، نگاتیو ، تد تاک ، دکتر هو فارسی ، وستروس ، میدنایت کست ، سکانس ، گوش فیلم ، ابدیت و یک روز ، فیکشن ، پاراتک ، دموورژن ، تکامل ، کرونوس ، صلح درون ، وقت خواب ، چسب زخم ، سکوت بره ها ، کاکتوس ، فوتبال لب ، رادیو آفساید ، ترجمان ، استرینگ کست ، د</p><br><p>اگر فکر میکنید این اپیزود حال کسی رو خوب میکنه و یا به دردش میخوره براش بفرستید. </p><p><br></p><hr><p style='color:grey; font-size:0.75em;'> Hosted on Acast. See <a style='color:grey;' target='_blank' rel='noopener noreferrer' href='https://acast.com/privacy'>acast.com/privacy</a> for more information.</p>]]></description>
			<itunes:summary><![CDATA[<p>داستان سامورایی تهران - عمار پورصادق </p><p>یک داستان درباره ی نوجوانها و ارتباط آنها با جهان بزرگسالانرادیو فیکشن&nbsp;یک پادکست کمدی فلسفی روانشناسی جامعه‌شناسی اجتماعی تاریخی جغرافیایی ادبیاتی نجومی، بین سیاره‌ای، آموزشی، جنسی، جسمی، روحی، و حتی پرورشی است. بهترین پادکست فارسی دنیا البته بعد از رادیو دیو، چنل بی، رادیو مرز ، پاراگراف ، اسطوراخ ، ایستگاه فضایی ، هاگیر واگیر ( هاگیرواگیر )، رادیو چهرازی ، ناوکست ، واوکست ، راوکست ، رادکست ، چکش ، بی پلاس، خلاصه کتابها ، کتاب باز، فلسفیدن ، رادیو واگن ، دکتر هلاکویی ، دور دنیا ، رادیو جولون ، آهنگ سفر ، کوله پشتی ، رادیو اپرا ، کمیکولوژی ، پادکست کرن ، پرگار ، دست نوشته ها ، میرکت ، یووری ، دور دنیا ، رادیو عجایب ، کلاف ، لوگوس ، هلی تاک ، هزارسرو ، بلاکچین ، ای میوزیک ، خانه های من ، فلسفه علم ، ده صبح ، رواق ، آهنگساز ، هاب کست ، پادکست کلیدر ، احسانو ، کرن ، ملامیم ، هیرولیک ، بقچه ، نیمه شب ، گپ دایو ، سینماسلف ، صادکست ، تاریک خانه تاریخ ، هزار تو ، رادیو بندر تهران ، اپیتومی بوک ، گارسه ، سبکتو ، دیج ایمیج ، بارون ، رادیو هفت ، نوآنس ، هوپوکست ، هری پاتر ، خودکست ، هیستوری پنل ، الف ، ایستگاه فردا ، تاریکخانه ، رادیو قرمز ، بوم ، ساتوری ، گردسوز ، سیناتا ، این حکایت ، تورق ، کتابخوان ، رادیو فندق ، هشتگ زندگی ، بادیو ، لوکتو ، پاراتک ، پیوست ، ترکمنصحرای وی ، آتیشی ولی سالم ، شفاجو ، عجایب ، دایجست ، کلاف، ساگا ، راوکست، مستی و راستی ، پرچم سفید ، گیگ ، آلبوم ، رادیو دال ، رادیو کار نکن ، کرن ، سولاریس ، احسانو ، فردوسی خوانی ، مترونوم ، پرگار ، رادیو آفساید ، میرکت ، روغن حبه انگور ، دنیای تکنولوژی و پزشکی ، بی گلوتن ، نگهبان ، راندوو ، لوح سفید ، رادیو ژاپن ، رشدینو ، فول استک ، سفر محتوا ، فینتاک ، تیمچه ، استارت باکس ، ملودایو ، عامه پسند ، طنین سرو ، درخت ، نهنگ ، جعبه ، ساعت صفر ، هزار افسان ، چیروک ، طعم مهر ، گوشه ، داستان شب ، درد و دل ، مولاناخوانی ، اعتراف ، بیتمیش ، پوشه ، آن ، میم ، پاپریکا ، هیستوگرام ، نگاتیو ، تد تاک ، دکتر هو فارسی ، وستروس ، میدنایت کست ، سکانس ، گوش فیلم ، ابدیت و یک روز ، فیکشن ، پاراتک ، دموورژن ، تکامل ، کرونوس ، صلح درون ، وقت خواب ، چسب زخم ، سکوت بره ها ، کاکتوس ، فوتبال لب ، رادیو آفساید ، ترجمان ، استرینگ کست ، د</p><br><p>اگر فکر میکنید این اپیزود حال کسی رو خوب میکنه و یا به دردش میخوره براش بفرستید. </p><p><br></p><hr><p style='color:grey; font-size:0.75em;'> Hosted on Acast. See <a style='color:grey;' target='_blank' rel='noopener noreferrer' href='https://acast.com/privacy'>acast.com/privacy</a> for more information.</p>]]></itunes:summary>
		</item>
		<item>
			<title>داستان آدیداس مشکی ندارد- نویسنده : عمار پورصادق- رادیو فیکشن </title>
			<itunes:title>داستان آدیداس مشکی ندارد- نویسنده : عمار پورصادق- رادیو فیکشن </itunes:title>
			<pubDate>Sun, 13 Oct 2024 18:39:15 GMT</pubDate>
			<itunes:duration>54:27</itunes:duration>
			<enclosure url="https://sphinx.acast.com/p/open/s/66faa140fdb2501b6be6d020/e/670c13d3df4dd6f8962f9767/media.mp3" length="61584953" type="audio/mpeg"/>
			<guid isPermaLink="false">670c13d3df4dd6f8962f9767</guid>
			<itunes:explicit>false</itunes:explicit>
			<link>https://t.me/fictionradio</link>
			<acast:episodeId>670c13d3df4dd6f8962f9767</acast:episodeId>
			<acast:showId>66faa140fdb2501b6be6d020</acast:showId>
			<acast:settings><![CDATA[FYjHyZbXWHZ7gmX8Pp1rmbKbhgrQiwYShz70Q9/ffXZMTtedvdcRQbP4eiLMjXzCKLPjEYLpGj+NMVKa+5C8pL4u/EOj1Vw4h5MMJYp0lCcFAe0fnxBJy/1ju4Qxy1fh8gO4DvlGA40yms2g0/hOkcrfHIopjTygHFqGwwOPKFIai4SuTvs86Lx3UYCyl6Zs2OIvds239zxe+R02B07l42mL/w46mHbSzyD+8Hrp4FmC6bgpzAVkuVYmCw9M7hoqv6xmnu4WrssxvKJV5Lb8x6M/Kq0Sv2UphaeUW5kHTgPuskgSXBVlSyIrHIeKwBfi]]></acast:settings>
			<itunes:episodeType>full</itunes:episodeType>
			<itunes:season>1</itunes:season>
			<itunes:episode>1</itunes:episode>
			<itunes:image href="https://assets.pippa.io/shows/66faa140fdb2501b6be6d020/1728844711721-34d661dd-5a6f-48e3-b098-6959807f5fab.jpeg"/>
			<description><![CDATA[<p><br></p><p>مواجه با مرگ افراد همیشه تراژدیه ولی اگر با کمدی مخلوط بشه میشه کمدی سیاه</p><p>رادیو فیکشن&nbsp;یک پادکست کمدی فلسفی روانشناسی جامعه‌شناسی اجتماعی تاریخی جغرافیایی ادبیاتی نجومی، بین سیاره‌ای، آموزشی، جنسی، جسمی، روحی، و حتی پرورشی است. بهترین پادکست فارسی دنیا البته بعد از رادیو دیو، چنل بی، رادیو مرز ، پاراگراف ، اسطوراخ ، ایستگاه فضایی ، هاگیر واگیر ( هاگیرواگیر )، رادیو چهرازی ، ناوکست ، واوکست ، راوکست ، رادکست ، چکش ، بی پلاس، خلاصه کتابها ، کتاب باز، فلسفیدن ، رادیو واگن ، دکتر هلاکویی ، دور دنیا ، رادیو جولون ، آهنگ سفر ، کوله پشتی ، رادیو اپرا ، کمیکولوژی ، پادکست کرن ، پرگار ، دست نوشته ها ، میرکت ، یووری ، دور دنیا ، رادیو عجایب ، کلاف ، لوگوس ، هلی تاک ، هزارسرو ، بلاکچین ، ای میوزیک ، خانه های من ، فلسفه علم ، ده صبح ، رواق ، آهنگساز ، هاب کست ، پادکست کلیدر ، احسانو ، کرن ، ملامیم ، هیرولیک ، بقچه ، نیمه شب ، گپ دایو ، سینماسلف ، صادکست ، تاریک خانه تاریخ ، هزار تو ، رادیو بندر تهران ، اپیتومی بوک ، گارسه ، سبکتو ، دیج ایمیج ، بارون ، رادیو هفت ، نوآنس ، هوپوکست ، هری پاتر ، خودکست ، هیستوری پنل ، الف ، ایستگاه فردا ، تاریکخانه ، رادیو قرمز ، بوم ، ساتوری ، گردسوز ، سیناتا ، این حکایت ، تورق ، کتابخوان ، رادیو فندق ، هشتگ زندگی ، بادیو ، لوکتو ، پاراتک ، پیوست ، ترکمنصحرای وی ، آتیشی ولی سالم ، شفاجو ، عجایب ، دایجست ، کلاف، ساگا ، راوکست، مستی و راستی ، پرچم سفید ، گیگ ، آلبوم ، رادیو دال ، رادیو کار نکن ، کرن ، سولاریس ، احسانو ، فردوسی خوانی ، مترونوم ، پرگار ، رادیو آفساید ، میرکت ، روغن حبه انگور ، دنیای تکنولوژی و پزشکی ، بی گلوتن ، نگهبان ، راندوو ، لوح سفید ، رادیو ژاپن ، رشدینو ، فول استک ، سفر محتوا ، فینتاک ، تیمچه ، استارت باکس ، ملودایو ، عامه پسند ، طنین سرو ، درخت ، نهنگ ، جعبه ، ساعت صفر ، هزار افسان ، چیروک ، طعم مهر ، گوشه ، داستان شب ، درد و دل ، مولاناخوانی ، اعتراف ، بیتمیش ، پوشه ، آن ، میم ، پاپریکا ، هیستوگرام ، نگاتیو ، تد تاک ، دکتر هو فارسی ، وستروس ، میدنایت کست ، سکانس ، گوش فیلم ، ابدیت و یک روز ، فیکشن ، پاراتک ، دموورژن ، تکامل ، کرونوس ، صلح درون ، وقت خواب ، چسب زخم ، سکوت بره ها ، کاکتوس ، فوت</p><br><p>اگر فکر میکنید این اپیزود حال کسی رو خوب میکنه و یا به دردش میخوره براش بفرستید. </p><p><br></p><hr><p style='color:grey; font-size:0.75em;'> Hosted on Acast. See <a style='color:grey;' target='_blank' rel='noopener noreferrer' href='https://acast.com/privacy'>acast.com/privacy</a> for more information.</p>]]></description>
			<itunes:summary><![CDATA[<p><br></p><p>مواجه با مرگ افراد همیشه تراژدیه ولی اگر با کمدی مخلوط بشه میشه کمدی سیاه</p><p>رادیو فیکشن&nbsp;یک پادکست کمدی فلسفی روانشناسی جامعه‌شناسی اجتماعی تاریخی جغرافیایی ادبیاتی نجومی، بین سیاره‌ای، آموزشی، جنسی، جسمی، روحی، و حتی پرورشی است. بهترین پادکست فارسی دنیا البته بعد از رادیو دیو، چنل بی، رادیو مرز ، پاراگراف ، اسطوراخ ، ایستگاه فضایی ، هاگیر واگیر ( هاگیرواگیر )، رادیو چهرازی ، ناوکست ، واوکست ، راوکست ، رادکست ، چکش ، بی پلاس، خلاصه کتابها ، کتاب باز، فلسفیدن ، رادیو واگن ، دکتر هلاکویی ، دور دنیا ، رادیو جولون ، آهنگ سفر ، کوله پشتی ، رادیو اپرا ، کمیکولوژی ، پادکست کرن ، پرگار ، دست نوشته ها ، میرکت ، یووری ، دور دنیا ، رادیو عجایب ، کلاف ، لوگوس ، هلی تاک ، هزارسرو ، بلاکچین ، ای میوزیک ، خانه های من ، فلسفه علم ، ده صبح ، رواق ، آهنگساز ، هاب کست ، پادکست کلیدر ، احسانو ، کرن ، ملامیم ، هیرولیک ، بقچه ، نیمه شب ، گپ دایو ، سینماسلف ، صادکست ، تاریک خانه تاریخ ، هزار تو ، رادیو بندر تهران ، اپیتومی بوک ، گارسه ، سبکتو ، دیج ایمیج ، بارون ، رادیو هفت ، نوآنس ، هوپوکست ، هری پاتر ، خودکست ، هیستوری پنل ، الف ، ایستگاه فردا ، تاریکخانه ، رادیو قرمز ، بوم ، ساتوری ، گردسوز ، سیناتا ، این حکایت ، تورق ، کتابخوان ، رادیو فندق ، هشتگ زندگی ، بادیو ، لوکتو ، پاراتک ، پیوست ، ترکمنصحرای وی ، آتیشی ولی سالم ، شفاجو ، عجایب ، دایجست ، کلاف، ساگا ، راوکست، مستی و راستی ، پرچم سفید ، گیگ ، آلبوم ، رادیو دال ، رادیو کار نکن ، کرن ، سولاریس ، احسانو ، فردوسی خوانی ، مترونوم ، پرگار ، رادیو آفساید ، میرکت ، روغن حبه انگور ، دنیای تکنولوژی و پزشکی ، بی گلوتن ، نگهبان ، راندوو ، لوح سفید ، رادیو ژاپن ، رشدینو ، فول استک ، سفر محتوا ، فینتاک ، تیمچه ، استارت باکس ، ملودایو ، عامه پسند ، طنین سرو ، درخت ، نهنگ ، جعبه ، ساعت صفر ، هزار افسان ، چیروک ، طعم مهر ، گوشه ، داستان شب ، درد و دل ، مولاناخوانی ، اعتراف ، بیتمیش ، پوشه ، آن ، میم ، پاپریکا ، هیستوگرام ، نگاتیو ، تد تاک ، دکتر هو فارسی ، وستروس ، میدنایت کست ، سکانس ، گوش فیلم ، ابدیت و یک روز ، فیکشن ، پاراتک ، دموورژن ، تکامل ، کرونوس ، صلح درون ، وقت خواب ، چسب زخم ، سکوت بره ها ، کاکتوس ، فوت</p><br><p>اگر فکر میکنید این اپیزود حال کسی رو خوب میکنه و یا به دردش میخوره براش بفرستید. </p><p><br></p><hr><p style='color:grey; font-size:0.75em;'> Hosted on Acast. See <a style='color:grey;' target='_blank' rel='noopener noreferrer' href='https://acast.com/privacy'>acast.com/privacy</a> for more information.</p>]]></itunes:summary>
		</item>
		<item>
			<title>عقب ماندگی </title>
			<itunes:title>عقب ماندگی </itunes:title>
			<pubDate>Mon, 30 Sep 2024 13:11:54 GMT</pubDate>
			<itunes:duration>7:42</itunes:duration>
			<enclosure url="https://sphinx.acast.com/p/open/s/66faa140fdb2501b6be6d020/e/66faa39d6ef979d09900b2e2/media.mp3" length="8915788" type="audio/mpeg"/>
			<guid isPermaLink="false">66faa39d6ef979d09900b2e2</guid>
			<itunes:explicit>false</itunes:explicit>
			<link>https://www.instagram.com/poursadegh.a/</link>
			<acast:episodeId>66faa39d6ef979d09900b2e2</acast:episodeId>
			<acast:showId>66faa140fdb2501b6be6d020</acast:showId>
			<acast:settings><![CDATA[FYjHyZbXWHZ7gmX8Pp1rmbKbhgrQiwYShz70Q9/ffXZMTtedvdcRQbP4eiLMjXzCKLPjEYLpGj+NMVKa+5C8pL4u/EOj1Vw4h5MMJYp0lCcFAe0fnxBJy/1ju4Qxy1fh8gO4DvlGA40yms2g0/hOkcrfHIopjTygHFqGwwOPKFIai4SuTvs86Lx3UYCyl6Zs2OIvds239zxe+R02B07l42mL/w46mHbSzyD+8Hrp4Flw6GxfMLeXduWOwto9SOLT3GPRZLXMD/nMJye8rNr9dY7mqsTf5SxV4Oh1vrxG9URMg0aNRssU3SuojdVwEjsy]]></acast:settings>
			<itunes:subtitle>فضای مجازی - اینستاگرام </itunes:subtitle>
			<itunes:episodeType>trailer</itunes:episodeType>
			<itunes:season>1</itunes:season>
			<itunes:episode>15</itunes:episode>
			<itunes:image href="https://assets.pippa.io/shows/66faa140fdb2501b6be6d020/1727701535076-6eb63955-82ac-4a1f-af07-8b0e91f1efd7.jpeg"/>
			<description><![CDATA[<p><strong>عقب ماندگی </strong>هر وقت میرم اینستا یا به قولی اینِستا حس عقب موندگی بهم دست می‌ده. میگم الان طرف میاد میگه: هنوز اینو داری استفاده می‌کنی؟ بابا تو چقد عقب مونده‌ای بعد حتی یه چیزی اندازه پیانو رو با طبر خورد میکنه. میره یه چیز کوچیک مث سیم ارتو دنسی میاره میگه: خوب عقب مونده‌ی عزیز با این پیانوهای ما هر وقت یه چیزی دلت خواست زمزمه میکنی اینم وصل به هوش مصنوعیه نه اینکه کل قطعه رو بزنه ولی کمکت می‌کنه از اون حالت افتضاح در بیای. ویدئوی بعدی یه&nbsp;&nbsp;20 لیتری مایع دستشویی رو میاره میریزه تو خلای کف آشپزخونه بعد میگه: هنوز اینجایی عقب مونده؟</p><p>-&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;بله هستیم آقا.&nbsp;&nbsp;</p><p>یه چیزی از جیبش در میاره مثل نفازولینه و میگه: این رو هیچ وقت توی چشمتون نریزین چون جلوی شوری چشم رو میگیره. هارهار. بعد با همون لحن فیک مسخره میگه: شوخی کردم این همه چیزی رو تمیز می‌کنه. متصل به یک اکچواتوره که به هوش مصنوعی فرمان میده. میگی پاکسازی چشم در انتها به جای فشار دادن مربع،&nbsp;بشکن میزنی. تا 2 ثانیه بعد محلولت آماده است. این محلول همه کاره است. اگر بعد از اینکه درش رو باز کردی بهش بگی شستشوی دست میشه یه محلول شوینده‌ی دست. هر بار یه قطره کافیه که دستت رو باهاش بشوری. کاشی. سرامیک. حتی قفس پرنده رو هم میشه با همین یه کوچولو شست. به شرطی که با روشی که توی کپشن گفتم بریزی مرکز قفس.&nbsp;بار اول شارژش رایگانه یعنی اگه&nbsp;قطره‌هاتون دیگه نریخت میارین اینجا ما پرش می‌کنیم. بعد اشتراک قطره‌ای برای یک سال تهیه میکنین و بی نهایت از قطره‌های پاک کننده‌ی ما استفاده می‌کنید. سوالی دارید؟</p><p>واقعا نمیشه از ویدئو ها سوال کرد یعنی میلیونها آدم هستن که دارن از این محصولا میخرن. من باد چه کوهی هستم که بخوام سوال بپرسم؟ لابد درسته دیگه. برای قیمت هم باید دایرکت بدم که خیلی طول می‌کشه چون این هم به هوش مصنوعی وصله همون موقع میگه - شما&nbsp;نفر 721 ام در صف انتظار هستید- دوبار هم میگه که معلوم بشه ما عقب مونده‌ها گوشمون درست می‌شنوه یا نه.</p><p>بعدی ویدئوی زنی میانسال به بالاست که همه جا باچترش ظاهر میشه و شعر می‌خونه. اصلا تنها چیز مهمی که توی این دنیا داره همین چتره چون توی یکی از ویدئوها دیده بودم حتی به فخری که به نظر میرسه هم دوستشه هم کار گرخونه و هم تایپیست شعراش هم این چتر رو نمیده و برای یک دهم ثانیه وسط کلیپ شعر خونی این چتر رو محکم به سمت خودش می‌کشه. می‌تون تصور کنم حالا که همه چی تعطیل شده حتی به همسرش چترش رو هم نمیده تا مثلا طرف بره تا سر کوچه پارک بشینه.</p><p>بعدی ویدئوی نگهداری از سگه. سگها به گردن ما خیلی حق دارند. سگها کیلومترهای زیادی رو می‌تونن برگردن خونه. توی راه به صاحبشون که الان اصلا صداشون رو هم نمی‌شونه بگن: گه خوردم هاپ هاپ.&nbsp;ما عقب مونده ها توی آپارتمان و حتی خونه باغمون عرضه نداریم سگ داشته باشیم چون اصلا خونه باغ نداریم. آپارتمان هم جای این کثافت کاریها نیست.</p><p>بعدی ویدئوی گربه‌هاست. رییس صنف گربه‌ها که بیشتر کارش رو توی حیاط پارک خانه هنرمندان انجام میده سر جمع 14950 ساعت -حمایت ازگربه‌های بد سرپرست و بی سرپرست&nbsp;–&nbsp;انجام داده. حالا توی این ویدئو گفته باید این 50 ساعت رو به همت دستهای پرتوان شما توی پارک خانه هنرمندان انجام بدیم. باید به همه نشون بدیم ما قدرمندترین حمایت رو از حیوانات در نظر داریم. بعد هزار و چهارصد و خورده ای کامنت -چه عالی- چه آموزنده- از کجا میشه بلیط تهیه کرد؟ - شوهر نکردی بچه نداری گربه باز شدی&nbsp;–&nbsp;رو می‌بینم. ماگربه هم نداریم چون اصلا برای خودمون توی آپارتمان امون جای کافی نداریم. تازه بلد هم نیستیم گربه ها رو سرگرم کنیم چون اصلا خودمون هم سرگرمی نداریم.</p><p>ویدئوی بعدی یک آرت گالریه که&nbsp;طرف داره معرفی میکنه. امروز بازیگر عزیز جناب بوق با همسرش فلانی و پسر کوچیکش کیخسرو بوق سه ساله از تهران اومدن اینجا سگشون هم دنیل بوق آورده بودند. کیخسرو در کیفیت این اگزیبیشن گفته: اودو ببه قوم قوم قوم. که نشون میده از کیفیت پذیرایی خیلی راضی بوده.</p><p>بعدی دوباره یکی از هزاران ویدئوی مرغ رو نشورید. گوشت رو نشورید. تنها چیزی که شما مجاز به شستشوی آن هستید باسن گرامی است. آن هم اگر فریز کنید بهتر است.&nbsp;</p><br><p>اگر فکر میکنید این اپیزود حال کسی رو خوب میکنه و یا به دردش میخوره براش بفرستید. </p><p><br></p><hr><p style='color:grey; font-size:0.75em;'> Hosted on Acast. See <a style='color:grey;' target='_blank' rel='noopener noreferrer' href='https://acast.com/privacy'>acast.com/privacy</a> for more information.</p>]]></description>
			<itunes:summary><![CDATA[<p><strong>عقب ماندگی </strong>هر وقت میرم اینستا یا به قولی اینِستا حس عقب موندگی بهم دست می‌ده. میگم الان طرف میاد میگه: هنوز اینو داری استفاده می‌کنی؟ بابا تو چقد عقب مونده‌ای بعد حتی یه چیزی اندازه پیانو رو با طبر خورد میکنه. میره یه چیز کوچیک مث سیم ارتو دنسی میاره میگه: خوب عقب مونده‌ی عزیز با این پیانوهای ما هر وقت یه چیزی دلت خواست زمزمه میکنی اینم وصل به هوش مصنوعیه نه اینکه کل قطعه رو بزنه ولی کمکت می‌کنه از اون حالت افتضاح در بیای. ویدئوی بعدی یه&nbsp;&nbsp;20 لیتری مایع دستشویی رو میاره میریزه تو خلای کف آشپزخونه بعد میگه: هنوز اینجایی عقب مونده؟</p><p>-&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;بله هستیم آقا.&nbsp;&nbsp;</p><p>یه چیزی از جیبش در میاره مثل نفازولینه و میگه: این رو هیچ وقت توی چشمتون نریزین چون جلوی شوری چشم رو میگیره. هارهار. بعد با همون لحن فیک مسخره میگه: شوخی کردم این همه چیزی رو تمیز می‌کنه. متصل به یک اکچواتوره که به هوش مصنوعی فرمان میده. میگی پاکسازی چشم در انتها به جای فشار دادن مربع،&nbsp;بشکن میزنی. تا 2 ثانیه بعد محلولت آماده است. این محلول همه کاره است. اگر بعد از اینکه درش رو باز کردی بهش بگی شستشوی دست میشه یه محلول شوینده‌ی دست. هر بار یه قطره کافیه که دستت رو باهاش بشوری. کاشی. سرامیک. حتی قفس پرنده رو هم میشه با همین یه کوچولو شست. به شرطی که با روشی که توی کپشن گفتم بریزی مرکز قفس.&nbsp;بار اول شارژش رایگانه یعنی اگه&nbsp;قطره‌هاتون دیگه نریخت میارین اینجا ما پرش می‌کنیم. بعد اشتراک قطره‌ای برای یک سال تهیه میکنین و بی نهایت از قطره‌های پاک کننده‌ی ما استفاده می‌کنید. سوالی دارید؟</p><p>واقعا نمیشه از ویدئو ها سوال کرد یعنی میلیونها آدم هستن که دارن از این محصولا میخرن. من باد چه کوهی هستم که بخوام سوال بپرسم؟ لابد درسته دیگه. برای قیمت هم باید دایرکت بدم که خیلی طول می‌کشه چون این هم به هوش مصنوعی وصله همون موقع میگه - شما&nbsp;نفر 721 ام در صف انتظار هستید- دوبار هم میگه که معلوم بشه ما عقب مونده‌ها گوشمون درست می‌شنوه یا نه.</p><p>بعدی ویدئوی زنی میانسال به بالاست که همه جا باچترش ظاهر میشه و شعر می‌خونه. اصلا تنها چیز مهمی که توی این دنیا داره همین چتره چون توی یکی از ویدئوها دیده بودم حتی به فخری که به نظر میرسه هم دوستشه هم کار گرخونه و هم تایپیست شعراش هم این چتر رو نمیده و برای یک دهم ثانیه وسط کلیپ شعر خونی این چتر رو محکم به سمت خودش می‌کشه. می‌تون تصور کنم حالا که همه چی تعطیل شده حتی به همسرش چترش رو هم نمیده تا مثلا طرف بره تا سر کوچه پارک بشینه.</p><p>بعدی ویدئوی نگهداری از سگه. سگها به گردن ما خیلی حق دارند. سگها کیلومترهای زیادی رو می‌تونن برگردن خونه. توی راه به صاحبشون که الان اصلا صداشون رو هم نمی‌شونه بگن: گه خوردم هاپ هاپ.&nbsp;ما عقب مونده ها توی آپارتمان و حتی خونه باغمون عرضه نداریم سگ داشته باشیم چون اصلا خونه باغ نداریم. آپارتمان هم جای این کثافت کاریها نیست.</p><p>بعدی ویدئوی گربه‌هاست. رییس صنف گربه‌ها که بیشتر کارش رو توی حیاط پارک خانه هنرمندان انجام میده سر جمع 14950 ساعت -حمایت ازگربه‌های بد سرپرست و بی سرپرست&nbsp;–&nbsp;انجام داده. حالا توی این ویدئو گفته باید این 50 ساعت رو به همت دستهای پرتوان شما توی پارک خانه هنرمندان انجام بدیم. باید به همه نشون بدیم ما قدرمندترین حمایت رو از حیوانات در نظر داریم. بعد هزار و چهارصد و خورده ای کامنت -چه عالی- چه آموزنده- از کجا میشه بلیط تهیه کرد؟ - شوهر نکردی بچه نداری گربه باز شدی&nbsp;–&nbsp;رو می‌بینم. ماگربه هم نداریم چون اصلا برای خودمون توی آپارتمان امون جای کافی نداریم. تازه بلد هم نیستیم گربه ها رو سرگرم کنیم چون اصلا خودمون هم سرگرمی نداریم.</p><p>ویدئوی بعدی یک آرت گالریه که&nbsp;طرف داره معرفی میکنه. امروز بازیگر عزیز جناب بوق با همسرش فلانی و پسر کوچیکش کیخسرو بوق سه ساله از تهران اومدن اینجا سگشون هم دنیل بوق آورده بودند. کیخسرو در کیفیت این اگزیبیشن گفته: اودو ببه قوم قوم قوم. که نشون میده از کیفیت پذیرایی خیلی راضی بوده.</p><p>بعدی دوباره یکی از هزاران ویدئوی مرغ رو نشورید. گوشت رو نشورید. تنها چیزی که شما مجاز به شستشوی آن هستید باسن گرامی است. آن هم اگر فریز کنید بهتر است.&nbsp;</p><br><p>اگر فکر میکنید این اپیزود حال کسی رو خوب میکنه و یا به دردش میخوره براش بفرستید. </p><p><br></p><hr><p style='color:grey; font-size:0.75em;'> Hosted on Acast. See <a style='color:grey;' target='_blank' rel='noopener noreferrer' href='https://acast.com/privacy'>acast.com/privacy</a> for more information.</p>]]></itunes:summary>
		</item>
    	<itunes:category text="Fiction"/>
		<itunes:category text="Fiction">
			<itunes:category text="Comedy Fiction"/>
		</itunes:category>
		<itunes:category text="Arts">
			<itunes:category text="Books"/>
		</itunes:category>
    </channel>
</rss>
